Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 94497
تعداد بازدید : 1432

حکایتی از جنس حکمت

از چشم خدا

حکمت ها حقایقی اند که می توانند زندگی ما را متحول کنند. حکمت را می توان در قالب حکایت ها، داستان ها، یا جمله ها، و یا شعرها یافت. حتی برخی حکمت ها را می توانیم با تامل در زندگی واقعی پیدا کرده برای همدیگر واگو کنیم. حکمت ها آن قدر باارزشند که خدای متعال برای آموزش آنها پیامبرانش را به سوی ما فرستاده تا در کنار بیان آیات خدا و احکام دین حکمت ها را نیز به ما تعلیم کنند، و امام علی (علیه السلام) چندان به آن اهمیت داده که به یافتنش حتی نزد مشرکان، سفارش کرده است. این نوشتار بیان یکی از همین حکمت هاست که در قالب داستانکی، به شما تقدیم می کنم.

ما می توانیم به جای جوک گفتن، یا لااقل همراه با جوک گفتن، قدری حکمت بگوییم. حکمت ها حقایقی اند که می توانند زندگی ما را متحول کنند. حکمت را می توان در قالب حکایت ها، داستان ها، یا جمله ها، و یا شعرها یافت. حتی برخی حکمت ها را می توانیم با تامل در زندگی واقعی پیدا کرده برای همدیگر واگو کنیم. حکمت ها آن قدر باارزشند که خدای متعال برای آموزش آنها پیامبرانش را به سوی ما فرستاده تا در کنار بیان آیات خدا و احکام دین حکمت ها را نیز به ما تعلیم کنند،[1] و امام علی (علیه السلام) چندان به آن اهمیت داده که به یافتنش حتی نزد مشرکان، سفارش کرده است.[2] این نوشتار بیان یکی از همین حکمت هاست. ( از مقدمه کتاب «ازچشم خدا».)



[1] . در قرآن کریم این حقیقت را مکرر یاد کرده است؛ از جمله در سوره جمعه می خوایم: «هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي‏ ضَلالٍ مُبين‏» اوست خدايى كه ميان عرب امى (يعنى قومى كه خواندن و نوشتن هم نمى‏دانستند) پيغمبرى از همان مردم برانگيخت تا بر آنان آيات خدا را تلاوت كند و آنها را پاك سازد و كتاب و حكمت بياموزد، با آنكه پيش از اين همه در ورطه گمراهى آشکاری بودند. (جمعه، 2)

[2] . امام عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ (عَلَيْهِ السَّلَام) فرمود: «... وَ الْحِكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ، فَاطْلُبُوهَا وَ لَوْ عِنْدَ الْمُشْرِكِ، تَكُونُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها» حکمت گمشده مؤمن است؛ پس آن را بجویید حتی اگر نزد مشرک باشد؛ زیرا شما بدان شایسته تر و اهل آنید. (شیخ طوسی، امالی، 625)

از چشم خدا

 آهوی زیبایی با دو بچه اش در یک دشت وسیع زندگی می کرد. روزی بچه ها را گذاشت و برای نوشیدن آب به کنار برکه رفت. آهو ناگهان با صدای ببری که غرّش کنان به طرف او حمله ور گشته بود، غافلگیر شد. دیگر خیلی دیر شده بود. تا آمد به خود بیاید زیر هیکل سنگین ببر افتاده و در چنگال های تیز و قوی او گرفتار بود. اول هرچه در توان داشت کرد تا رها شود، اما وقتی دید امکان ندارد و گلویش با فشار دندان های ببر سوراخ شده و چیز دیگری نمانده که نفسش بند بیاید، فهمید که کارش تمام است.

در همین لحظات کوتاه، آهوی قصه ما از درون وجودش با خدا گفت وگویی شنیدنی داشت:

ـ خدایا! من دو تا بچه شیرخوار دارم که چشم به راه منند تا برگردم و شیرشان بدهم. آنها جز من کسی را ندارند. اگر من اینجا بمیرم، حتما آنها نیز آنجا خواهند مرد.

خدا پاسخ داد:

ـ این ببر گرسنه نیز بچه دارد و باید تو را بکشد تا بتواند بچه هایش را سیر کند.

ـ اما، چرا من؟ این همه آهو در این دشت هست. من از بسیاری از آنها جوان ترم. برخی از آنها پیر هستند یا اصلا بچه ندارند. چرا از میان همه آهو ها، این ببر باید مرا بگیرد؟

ـ می دانم برایت سخت است، اما این من هستم که انتخاب می کنم چه کسی کجا و چگونه باید بمیرد. این را به من واگذار و تسلیم تقدیر و قضای من شو.

ـ پس بچه هایم چه؟

ـ من خدای آنها هم هستم. آنها را هم به من واگذار.

آهو لحظاتی چشمش باز کرد. اما وقتی چشمان خشمگین ببر را دید که همان طور که گلویش را در دندان داشت، او را نگاه می کرد، باز رو به خدا کرد و گفت:

ـ خدایا تو میبینی این ببر درنده با من چه می کند، اما ساکتی؟

ـ هم می بینم و هم می دانم.

ـ خدایا مگر من بنده تو نیستم؟ یا مگر من بد بنده ای برایت بوده ام؟ من چه خطایی مرتکب شده ام، یا به چه کسی بد کرده ام که باید دچار این بلای بزرگ بشوم؟

ـ به عکس، تو بنده خوب منی. خطایی هم از تو سر نزده. به کسی هم بدی نکرده ای. بسیار هم تو را عزیز می دارم. حتی این درخواست کردن تو را هم دوست دارم.

ـ خوب پس چرا نجاتم نمی دهی؟ مگر من از تو کمک نمی خواهم؟ چرا درخواست آزادیم را اجابت نمی کنی؟ مگر من از تو جز چند روزی زندگی بیشتر تا بزرگ شدن بچه هایم، چه می خواهم؟

ـ نه عزیزم! نمی شود.

ـ مگر تو قادر به هر کاری نیستی؟

ـ من به هر کاری توانایم. اما این کار را نمی کنم. تو باید بمیری. یعنی تو باید تسلیم تقدیر من شوی تا شایسته آنچه می خواهم به تو بدهم گردی.

ـ مگر تو به من بهتر از زندگی در کنار فرزندانم چه خواهی داد؟

ـ خودم را! من تو را به خودم، به حقیقت، ملحق می کنم؛ تو به سوی من باز می گردی و به من می رسی.

ـ اما این ببر دارد مرا می درد و می خورد! از من چه می ماند که به تو ملحق شود.

ـ این ببر هرگز نمی تواند تو را از میان ببرد. او جسم تو را می خورد، نه تو را. تو از من هستی و به من باز می گردی. بگذار ببر کارش را بکند.

خدا وقتی دید آهو آرام نمی گیرد به او گفت:

ـ کمی بالاتر بیا تا خودت هم ببینی که او دستش به تو نمی رسد. او فقط با جسم تو کار دارد.

آهو از بالا که نگاه کرد، همه چیز خیلی ساده تر و کوچک تر از آن بود که قبلا می دید. او اکنون همه هستی را با هم می دید. هر چیزی بجا و درست می نمود. هیچ خطا و اشتباه و تصادفی در کار نبود. نیرویی بزرگ و فراگیر هر چیزی را در جای خود نگه می داشت و در مسیر خود هدایت می کرد.

پس آهوی قصه ما تسلیم تقدیر خود شد، آرام گرفت و دیگر دست و پایی نزد. ببر سیر غذا خورد و قدری هم برای بچه هایش برد. آهو از این بابت خرسند و راضی بود. او حتی می دید که همان نیروی عظیم و فراگیر دارد بچه هایش را به مسیری که برایشان ترسیم شده هدایت می کند.

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :