Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 265687
تعداد بازدید : 99

آموزه‌های قرآنی

توکل احتسابی و غیراحتسابی

شاید برای شما هم پیش آمده باشد که در شرایطی مردد شوید که با و جود فراهم نبودن شرایط و اسباب، توکل بر خدا کنید و دست به کاری بزنید، یا منتظر بمانید تا اسبابش فراهم شود و در غیر آن صورت، اقدامی نکنید. این کوتاه نوشته بر پایه آموزه های قرآنی وروایی پاسخی را برای این پرسش پیش رو می گذارد که شاید کمتر مورد توجه قرار گرفته باشد.

توکل احتسابی و توکل غیراحتسابی

علی موحدیان عطار

۸/۱۱/۱۳۹۸

ما بر پایه آموزه های قرآنی و روایی می توانیم توکل را به دو نوع تفکیک کنیم: نخست، توکلی که با وجود اسباب و لوازم متعارف یک کار صورت می گیرد و در عین حال که اسباب را درنظر می گیرند، به خدا توکل می کنند تا خداوند آن کار را به نتیجه مطلوب برساند؛ و دوم، توکلی که بدون وجود اسباب متعارف صورت می گیرد و صرفا بر قدرت خدا و حمایت و رحمت او تکیه می کنند. این نوع دوم را از آن رو که بدون ملاحظه و احتساب اسباب است، می توان «توکل غیراحتسابی» یا «بی سبب» نامید. به عبارت دیگر، ما همان طور که دو نوع رزق داریم: رزق از راهی که گمان آن می رود (مِن حیْثُ یَحْتَسِب)؛ و رزق از راه بی گمان (مِن حَیْثُ لایَحْتَسِب)، به همان ترتیب، دو نوع توکل هم داریم: توکل احتسابی و توکل غیر احتسابی.

برای روشن شدن مطلب مثالی می زنم: فرض کنید کسی از کارفرمای خود و یا شرایط کارش راضی نیست و تشخیص می دهد که ماندن در آن کار و آن محل، خلاف عزت و شرافت انسانی اوست و اگر بخواهد عزت خود را حفظ کند، باید از آنجا برود. اما او فعلا جایی دیگر و کار دیگری هم سراغ ندارد. این یعنی شرایط به گونه ای است که اگر بماند، خلاف عزت نفس و خلاف عقیده به رزاقیت خداست؛ و اگر استعفا بدهد، پشت کردن به عقل معاش و کنار نهادن اسباب است. پس چکار کند؟ ممکن است بگوییم مقتضای ایمان این است که مثل حضرت ابراهیم} که دست خالی با مشرکان رودرو شد و یا حضرت موسی} که بی هیچ تدبیری قومش را به سوی نیل برد، بر خدا توکل کند و از آنجا برود تا خدا سرنوشت بهتری را برایش رقم بزند؛ اما ممکن است کسی بگوید مقتضای عقل این است که تا اسبابش برایش فراهم نشده و کار بهتر یا مناسبی پیدا نکرده است، صبر پیشه کند و در همان حال، عزم کند که در اولین فرصت ممکن از آنجا برود.

اکنون پرسش این است که کدام یک از این دو روش را باید انتخاب کرد؟ در پاسخ به نظر می رسد که از دید ایمانی و از منظر دینی، هردو روش، درست و هر دو کار، مشروع و ایمانی است و چنین نیست که اگر صبر کند تا شرایط فراهم شود، کاری خلاف ایمان و توکل کرده است؛ زیرا در این روش دوم نیز موضوع توکل مطرح است؛ چرا که فرض این است که شخص یاد شده در همان حال که اسباب را درنظر می گیرد، در اصل امید و توکلش به خداست.

اما، پرسشی که پیش می آید این است که آیا این دو روش هیچ تفاوتی ندارند؟ البته این را نمی توان انکار کرد که از نظر ماهوی میان توکلی که در راهکار اول است، با این توکل دوم، تفاوت هست؛ زیرا این توکل از نوع توکل بر اساس به حساب آوردن اسباب است، در حالی که در توکل نوع اول، بدون ملاحظه اسباب و صرفا با تکیه بر قدرت و رحمت خداست. اما، آیا از نظر ارزشی هم میان این دو نوع توکل تفاوت هست؟

پیش از رسیدگی به این پرسش مثال دیگری بزنیم که قدری عمومی تر باشد: فرض کنید می خواهید بروید مسافرت؛ می گویید این ماشین و این آذوقه و این پول کافی، پس توکل بر خدا می کنید و می روید. بدون تردید، این نیز نوعی توکل است که با احتساب اسباب و لوازم یک کار صورت می گیرد و دلایل کافی هم از آموزه های دینی داریم که این روش مقتضای توکل است؛ چنان که خدای متعال در قرآن می فرماید: «... وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ» و در کار با ایشان مشورت کن و وقتی تصمیم گرفتی، بر خدا توکل کن که خدا توکل کنندگان را دوست می دارد. (آل عمران، ۱۵۹) و همچنین، به این مضمون فرموده اند: «اعقل و توکل» ببند و توکل کن.[1] اما ممکن بدون هیچ محاسبه و پیش بینی، بگویید توکل بر خدا و بزنید به جاده و از قضا گاهی این روش نتایج و آثار مادی و معنوی قابل توجهی هم به بار می آورد. این روش را نیز کسی نمی تواند بگوید که نادرست است؛ زیرا در قرآن شواهد و مواردی هست که این نوع عمل را از برخی پیامبران یاد کرده و مورد تأیید قرار داده است؛ مانند آنکه حضرت موسی} دست کم در دو مورد دست به چنین اقدامی زد: یکی آنجا که بدون هیچ پیش اندیشی از دست فرعونیان فرار کرد و سر به بیابان گذاشت تا اینکه به حضرت شعیب رسید؛ و دوم، آنجا که قوم خود را شبانه برداشت و به سوی نیل حرکت کرد، بدون آنکه در آنجا کشتی یا وسیله ای برای گذر از آب فراهم کرده باشد و تنها دلگرمی اش این بود که خدایش با اوست و هدایتش خواهد کرد (اِنَّ مَعیَ رَبّی سَیَهْدِینِ).[2]

همان طور که گفته شد، هر دو روش درست و مطابق ایمان است و هیچ کدام خلاف توکل نیست. درضمن، گفتیم که از نظر ماهوی این دو توکل قدری متفاوتند. اما، از نظر ارزشی هنوز جای پرسش باقیست: که اگر هر دو راه از نظر ایمانی و دینی قابل قبول است، کدام روش ترجیح دارد؟ و با کدامین معیار باید یکی از این دو را انتخاب کرد؟

به نظر می رسد پاسخ درست به این پرسش این باشد که اینها دو روش برای دو سطح از ایمان و یقین است؛ روش اول عمومی تر و همگانی تر است و با ایمان پایین و یقین متوسط سازگار است، اما روش دوم به کسانی اختصاص دارد که ایمان کامل تر و یقینی مستحکم تر داشته باشند. فقط کسی که یقین کافی و تحمل بزرگی دارد، می تواند بگوید خدا بزرگ با من است و برای من بس است و صرفا توکل بر خدای سبب ساز کند. این البته خیلی شریف و بزرگ است، اما ایمانی استوار و تحملی فراوان می طلبد. به عبارتی، این از جنس توکل حضرت ابراهیم و حضرت موسی[ است و بنابراین یقین ابراهیمی و موسوی نیز می طلبد، همان طور که خواسته های بزرگ هم ظرفیت و تحمل بزرگ می خواهد. بنابراین، اگرچه این روش دوم هم درست است، اما این طور نیست که هرکسی بگوید من به این روش توکل می کند؛ زیرا این روش مستلزم یقین مستحکم و تحملی بزرگ است، که اگر کسی ندارد نباید به آن دست بزند.

شاهد قرآنی بر اینکه توکل غیراحتسابی نیاز به ایمان و یقین بالا و متناسب با موضوع توکل دارد، اینکه در همان آیه ای که وعده می فرماید: «کسانی که بگویند خدا برای ما بس است و بر خدا توکل کنند خدا آنها را کفایت خواهد کرد و گزندی به آنها نخواهد رسید،» شرط ضمنی و مُضمری نیز هست که معمولا به آن توجه نمی شود و آن این است که این توکل را از سر ایمان بکنند و آن گفته را از روی یقین بگویند و بل چنان باشند که در موقع بحران و تهدید، نه تنها نترسند، که بر ایمانشان نیز افزوده شود. در آن آیه می فرماید: «الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَ قَالُواْ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ فَانقَلَبُواْ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَّمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُواْ رِضْوَانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ» همان كسانى كه [برخى از] مردم به ايشان گفتند: «مردمان براى [جنگ با] شما گرد آمده‏اند پس، از آن بترسيد.» و[لى اين سخن‏] بر ايمانشان افزود و گفتند: «خدا ما را بس است و نيكو حمايتگرى است.» پس با نعمت و بخششى از جانب خدا، [از ميدان نبرد] بازگشتند، در حالى كه هيچ آسيبى به آنان نرسيده بود، و هم چنان خشنودى خدا را پيروى كردند، و خداوند داراى بخششى عظيم است. (آل عمران، 174)

چنان که آشکار است، این آیه اوضاع و شرایطی را تصویر کرده است که مردم به کسی یا کسانی می گویند بترسید که همه بر علیه شما اجتماع کرده اند، اما ایشان نه تنها نمی ترسند، بلکه بر ایمانشان به خدا و به حقانیتشان نیز افزوده شده می گویند که خدا برای ما بس است و او خوب وکیلی است. بنابراین، اگر کسی «حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ» بگوید اما چنین ایمانی نداشته باشد که «تهدید هرچند بزرگ و نزدیک، اما تا خدا نخواهد کسی نمی تواند آسیبی به او وارد کند و او نیز بر همه چیز و همه کس مسلط بوده و کار به دست اوست،» نباید انتظار داشته باشد که صرف به زبان آورن این گفته اثر مورد نظر را برجای گذارد.

با نظر به آنچه گفته شد، ما دو نوع توکل داریم: توکل با احتساب اسباب، که آن را «توکل احتسابی» نامیدیم؛ و توکل بدون لحاظ اسباب، که  به آن «توکل غیراحتسابی» عنوان دادیم؛ و همان طور که یاد شد، این عنوان را از خود قرآن الهام گرفتیم، آنجا که سخن رزق من حیث لایحتسب می گوید (وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ)[3] و این حکایت از آن می کند که ما دو نوع رزق و رزاقی داریم: رزق من حیث یحتسب و رزق من حیث لا یحتسب.

حال اگر این اصل را بپذیریم، نتیجه منطقی آن این است که اقدام به توکل از نوع غیر احتسابی بدون داشتن ایمان و یقینِ متناسب، خود نوعی ظلم و جهل محسوب می شود؛ زیرا همان طور که تکیه به اسباب به طور استقلالی، باطل و ظلم است، بی اعتنایی به اسباب، بدون یقین و ایمانِ متناسب هم نوعی ظلم به خود شمرده می شود؛ چنان که در دعا می خوانیم: «لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَکَ وَ بِحَمْدِکَ ظَلَمْتُ نَفْسِی وَ تَجَرَّأْتُ بِجَهْلِی وَ سَکَنْتُ إِلَى قَدِیمِ ذِکْرِکَ لِی وَ مَنِّکَ عَلَیَّ ...» معبودی جز تو نیست؛ منزه و ستوده ای. بر خود ستم کردم و به سبب نادانی و جهل، بر تو جرأت یافتم و تکیه ام بر یاد دیرینه ات و احسان و لطفی که من داری بود.[4] چنین جرأتی می تواند سبب تکلیف مالایطاقی باشد که خودمان بر خود ایجاب کرده ایم،[5] در حالی که خدای متعال در قرآن خود را از اینکه تکلیف مالایطاق بر کسی بکند، تنزیه کرده و فرموده است: «لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفسًا إِلّا وُسعَها»، هرگز بر کسی فوق طاقت او بار نمی کند. (و الله اعلم)

از آنچه گفته شد می توان این استفاده را نیز کرد که شاید سبب آنکه ما در مواردی توکل خود را غیر موثر می بینیم، نداشتن همین شرط باشد. به عبارت دیگر، گفتن جمله «توکلت علی الله» و «حسبی الله»، بدون چنان ایمانی، توکل حقیقی را موجب نمی شود تا اثر توکل ظاهر گردد. در اینجا بد نیست به گفته یکی از کاملان طریق معرفت و ایمان، آیه الله شیخ محمد جواد انصاری همدانی(ره)، اشاره کنیم که فرموده بود: توکل آن است که شب در کوچه ای پرْک و تاریک، کسی خنجری روی شکمت گذاشته باشد و تو معتقد و مطمئن باشی که تا خدا نخواهد او و هیچ کس دیگر نمی تواند به تو آسیبی برساند.[6] بنابراین، توکلی که از آن آثار مورد نظر را می توان انتظار داشت، توکلی از سر ایمان و پیراسته از شک و تردید است.


[1] . در حديث معروفي آمده است: مرد عربي در حضور پيامبر, شتر خود را رها كرد و گفت: «توكلت علي الله».پيامبر اكرم, فرمود: «اعقلها و توكل» شتر را پايبند بزن و سپس توكل بر خدا كن (با توكل زانوي اشتر ببند). (فیض کاشانی، المحجه البيضاء، ج 7، ص 426).

[2] . نباید تصور کرد که موسی} چون پیامبر بوده است، علم غیب داشته و یا از جانب خداوند متعال تضمین داشته است که هیچ آسیبی به تو و قومت نمی رسد؟ زیرا اگر چنین باشد، او نمی تواند برای هیچ مؤمنی الگو و سرمشق قرار گیرد، درحالی که یاد پیامبران و اولیای خدا در قرآن برای آن است که مردم از آنها سرمشق زندگی و ایمان بگیرند. بلکه در اصل ایمان و یقین موسی} و ابراهیم} بوده است که سبب شده است به چنین مقامی برگزیده شوند و چنین مأموریت هایی به آنها واگذار شود و چنین اقدامات مؤمنانه و موقنانه ای از آنها سر بزند؛ یعنی در حقیقت آنها چون یقین داشتند پیامبر شدند، نه که چون پیامبر بودند، یقین داشته باشند.

[3] . سوره طلاق، آیات ۲و ۳.

[4] . بخشی از دعای کمیل. ممکن است تصور شود که مراد از این ظلم و جهل فقط گناهان شرعی باشد، اما از قرائن خود این دعا برمی آید که مراد از ظلم به نفس و جرأت از روی جهل در این فقره، فقط گناه شرعی نبوده است؛ زیرا اگر چنین بود بعد از آن نمی فرمود «وَ سَکَنْتُ إِلَى قَدِیمِ ذِکْرِکَ لِی وَ ..‏ » بلکه می فرمود: «و سکنت الی قدیم عفوک عنّی و ...» اینکه در اینجا سبب یا زمینه ظلم به خود را اعتماد و سکون بر ذکر و یاد و منت همیشگی خدا نسبت به خود معرفی می کند و نه عفو و گذشت مکرر او، شاهد بر این است که آن ظلم و جهل هر چیزی می تواند باشد که در اثر اعتماد به محبت و عطوفت و مراقبت همیشگی خدا نسبت به بنده سبب جرأت یافتن او شود، که از جمله می توان به جرأت به توکل کردن بدون احتساب اسباب و بدون داشتن میزان کافی از ایمان و یقین را برشمرد.

[5] . به نظر می رسد چنین دعا و درخواست مسبوق به سابقه ای میان برخی مومنان و خدای منان بوده است و خدای متعال پیش تر با آنها از روی محبت و از سر روابط عاشقی و معشوقی، چنین کرده است؛ وگرنه چرا مؤمنان از خدا بخواهند که: «... رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنتَ مَوْلَانَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ» پروردگارا! آنچه را كه طاقت تحمل آن را نداریم، بر ما بار نكن و از ما درگذر و ما را بیامرز و در رحمت خود قرارده، تو مولى و سرپرست مایى، پس ما را بر گروه كافران پیروز گردان. (بقره، 286)

[6] . به نقل از مرحوم آیه الله سید حسین یعقوبی قائنی در کتاب سفینه الصادقین. ایشان یکی از شاگردان سلوکی مرحوم انصاری همدانی بودند.


ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :