Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 263948
تعداد بازدید : 132

معنای زندگی

بحران معنا در واقعیت و عمل

ما از طرفی بروز پرسش از معنای زندگی را اجتناب ناپذیر می دانیم، اما از سوی دیگر متعجبانه شاهدیم که بیشتر مردم به طور جدی به آن نمی اندیشند.اینکه سبب این پدیده چیست، موضوعی است که جای تأمل دارد. شاید بهترین پاسخی که به این پرسش می توان داد این است که ـ برخلاف انتظارِ منطقی و فلسفی ـ دلبستگی ها و اهداف کوچک و محدود نیز می تواند معنابخش باشد و عموم مردم با همین دلبستگی ها و اهداف و دغدغه ها زندگی خود را معنادار می کنند. شاید از منظر فلسفی نتوان این نوع دغدغه ّها را برای دادن معنایی درخور به زندگی انسان مناسب دید، اما آنچه در عمل رخ می دهد، همین واقعیت غیر منطقی است. این مقاله کوتاه به بررسی علل و عوامل این پدیده می پردازد.

بحران معنا در واقعیت و عمل

علی موحدیان عطار

۱۸/۹/۱۳۹۸

گذشته از اهمیت ذاتی، گویا در دنیای امروز مسئله معنای زندگی اهمیتی مضاعف یافته است تا جایی که تصور غالب در محافل اندیشگی بر این است که مسئله معنا در زندگی بشر اکنون مبدل به یک «بحران» گشته است. ما چه با «بحرانی» دانستن این مسئله موافق باشیم و چه نباشیم، اما نمی توانیم در این تردید کنیم که مسئله معنای زندگی امروزه جدی تر از همیشه رخ نموده است؛ زیرا بشر مدرن برای توجیه معنای زندگی خود میان ارزش های معنوی انسانی و هدف های مادی سرگردان مانده است. برخی اندیشمندان تأثیر مدرنیسم در برجسته شدن مسئله معنا را این گونه شرح داده اند: بعد از آنکه جریان های مدرنیستی اینطور القا کردند که وجود انسان تصادفی است، این طرز تلقی باعث شد زمین زیر پای ما سفت نباشد و انسان مدرن همواره نگران نیستی و نابودی و مرگ باشد. تا پیش از این انسان همواره دلیلی برای وجود خود داشت؛ یعنی خدا. (ایگلتون، معنای زندگی، ۴۰)

برای درک این حقیقت که چرا مسئله معنای زندگی در دوران مدرن به شکل یک بحران بروز کرده است، لازم است به دو رخداد در این دوران توجه کنیم: یکی تحول فکری بشر در این دوران؛ و دیگری، تغییر سبک زندگی و آثار روانی ناشی از آن. در بعد تحول فکری بشری در دنیای مدرن معمولا چنین گفته می شود که به لحاظ نظری، کیهان شناسی مدرن و انقلاب کوپرنیکی و حذف علت غایی از علم در قرن هفدهم توسط رنه دکارت و نیز نظریه تکامل داروین در قرن نوزدهم سبب اصلی بروز بحران معنا در این دوران شده است. به گفته کاتینگهام[1] تا قبل از انقلاب کوپرنیکی تفکر غالب در جهان اندیشه این بود که انسان ها نقش محوری خاصی در جهان دارند، اما مطابق کیهان شناسی مدرن، جهان، بسیار بزرگ و انسان مانند ذره ای در این دنیای بزرگ است که وجود و عدمش هیچ اهمیتی برای این کلّ عظیم ندارد. نتیجه این باور این است که انسان مدرن به طور همزمان گرفتار دو احساس می شود: اول احساس حقارت در برابر این بیکرانگی حیرت انگیز؛ و دوم احساس بیگانگی و عدم ارتباط با این نامتناهی. در نتیجة این دو احساس، انسان احساس می کند که زندگی او در این پهنه بیکران اهمیت، ارزش و معنایی ندارد و وی را وا می دارد تا از خود بپرسد: «واقعاً من برای چه اینجا هستم، و معنای زندگی من چیست؟» علاوه بر این، در قرن هفدهم و با پیشرفت علم جدید، علت غایی که در دوران باستان، به ویژه نزد ارسطو و در قرون وسطی جایگاهی منحصربه فرد در تبیین علمی داشت، توسط دکارت کاملاً از علم کنار گذاشته شد. تمامی امور و پدیده ها در این دوران برحسب اصول کلّی ریاضی و فیزیک تبیین می شد و بنابراین خدایی که تا پیش از این غایت همه امور بود و تمامی پرسش های انسان درباره منشأ و معنای جهان هستی و زندگی آدمی را می توانستند از طریق ایمان به او پاسخ دهند، کنار گذاشته شد. بدین ترتیب، علم همچنان پیش رفت تا اینکه در قرن نوزدهم تحولاتی که در زیست شناسی مدرن با نظریه تکامل داروین رخ داد، زمینه را بیش از پیش برای طرح پرسش از معنای زندگی در وهله نخست، و به دنبال آن احساس بی معنایی فراهم کرد. طبق این نظریه، خدا ما را براساس طرح و تدبیری پیشین خلق نکرده است، بلکه ما محصول فعالیت  نیروهای کر و کور طبیعی هستیم که از طریق تنازع برای بقا و در یک فرآیند تدریجی قهری به صورت کنونی درآمده ایم. انسان محصول تصادف است، نه طرحی الوهی در جهت هدفی مقدّس. از این رو، وقتی انسانی که همواره تشنه ارج و اهمیت است، با این نظریه مواجه می شود، بیشتر در ورطه احساس بی معنایی فرورفته و در طلب معنا، پرسش از معنای زندگی را مطرح می کند. بدین ترتیب، تمامی این عوامل رفته رفته باعث شد که دین و باورهای دینی رو به زوال نهاده، فلسفه های نیهیلیستی زمینة رشد پیدا کنند، تا جایی که یکی از علل مهم در طرح پرسش از معنای زندگی و در واقع مواجهه با بحران معنا در دوران جدید را تزلزل در ایمان و تضعیف پایه های دین توسط علم دانسته اند. (به نقل از: علیزمانی و دریانی، معنای زندگی از دیدگاه جان کاتینگهام)

و اما تاثیر سبک زندگی مدرن بر پدید آمدن چیزی که آن را بحران معنا می نامند نیز کم نبوده است؛ به اعتقاد برخی روان پزشکان، خلأ وجودی معنا در زندگی و بحران ناشی از خلا معنا در زندگی بشر امروز، پدیده بسیار گسترده و شناخته شده قرن ماست. بر پایه این مدعا، امروزه بیماران بیشماری از احساسی کلی به نام بی معنایی زندگی رنج می برند. این افراد معنایی را که به زندگی ارزش و تداوم می بخشد، نمی شناسند؛ آنان طعمه خلأ درونی و پوچی زندگی شده اند. این خلاً وجودی اغلب به شکل ملالت و بی حوصلگی پیوسته خودنمایی می کند. ماشینی ترشدن شکل زندگی امروزی به بحران شدت می بخشد. در زندگی صنعتی با رفتن جامعه به سمت اتوماسیون و کم شدن ساعات کار، اوقاف فراغت افراد زیاد می شود. روزهای تعطیل و اوقات فراغت افسردگی ویژه ای سراغ افراد می آید و دلیل آن هجوم اندیشه هایی است که شخص در روزهای کار و مشغله اکثراً به آن نمی اندیشد و در روز تعطیل، متوجه می شود که از زندگی خود خشنود نیست و معنا و ارزشی که این همه تلاش و زحمت را توجیه کند، وجود ندارد. (فرانکل، انسان در جست وجوی معنا، 161-159) آثار افسردگی های روانی معمولاً به صورت خودکشی یا الکلیسم یا بزهکاری خود را نشان می دهد. این روان شناسان بحران های کهولت و دوران بازنشستگی را نیز از این زوایه قابل بررسی می دانند. (همان)

اما حقیقت این است که، در باره اینکه مسئله معنای زندگی را «بحران دوران» بدانیم، تردیدهایی وجود دارد؛ زیرا اولا، دلایل یاد شده برای گسترش خلأ معنا، عمدتا به دنیای مدرن اختصاص دارد، در حالی که همه جهان به دنیای مدرن وارد نشده و معلوم نیست هیچ گاه به همه لوازم و اقتضائات مدرنیته تن بدهد و بلکه اوضاع از آن حکایت دارد که دین و معنویت، که همواره منبعی بسیار قوی برای معنابخشی به زندگی بوده است، همچنان بخش مهمی از حیات فکری انسان های این عصر را تغذیه می کند؛ و ثانیا، مسئله معنای زندگی، با وجود اهمیت ذاتی و حیاتی، مسئله ای برای همه فصول نیست؛ با وجود خطیر بودن پرسش های مربوط به معنای زندگی و با اذعان به اینکه مسئله معنای زندگی از مهم ترین مسایل بشر بوده و هست، باید بپذیریم که در عمل این مسئله برای عموم مردم مطرح نیست؛ زیرا واقعیت این است که بیشتر مردم عملا درگیر چنین پرسش هایی نیستند.

ما از طرفی بروز پرسش از معنای زندگی را اجتناب ناپذیر می دانیم، اما از سوی دیگر متعجبانه شاهدیم که بیشتر مردم به طور جدی به آن نمی اندیشند. به نظر می رسد که مردم در این باره به دو دسته اند: یا با وجود اذعان به عظمت و بزرگی این پرسش ها و عدم توانایی پاسخ به آنها، از آن فرار می کنند و یا خود را به غفلت می زنند و به چیزهای دیگر مشغول می کنند و همچنان در حالی که غالبا نگاه تاریکی به زندگی دارند و از سختی ها و بالا و پایین آن شکایت می کنند و از مرگ در هراسند، به زندگی عادی خود ادامه می دهند؛ و یا با وجود سختی های زندگی و حتی فقر و تنگدستی، به هیچ روی زندگی را بی معنا نمی دانند و بلکه معنایی روشن برای زندگی دارند و از آرامش و اطمینان قابل توجهی برخوردارند.

اینکه سبب این پدیده چیست، موضوعی است که جای تأمل دارد. شاید بهترین پاسخی که به این پرسش می توان داد این است که ـ برخلاف انتظارِ منطقی و فلسفی ـ دلبستگی ها و اهداف کوچک و محدود نیز می تواند معنابخش باشد و عموم مردم با همین دلبستگی ها و اهداف و دغدغه ها زندگی خود را معنادار می کنند. بیشتر مردم در عمل با اهداف و دلبستگی های محدودی مانند موفقیت در کنکور و پیدا کردن شغل خوب، ازدواج با کسی، به دست آوردن موقعیت اجتماعی خاصی، یا تلاش برای بزرگ کردن فرزندان و دیدن موفقیت آنها، زندگی خود را معنادار کرده اند؛ برای همین هم آن گاه دچار بحران بی معنایی می شوند که این امور در کار نباشد یا منتفی شود و همه این اهداف ناگهان بلاموضوع شوند. شاید از منظر فلسفی نتوان این نوع دغدغه ّها را برای دادن معنایی درخور به زندگی انسان مناسب دید، اما آنچه در عمل رخ می دهد، همین واقعیت غیر منطقی است.

درواقع، مسئله معنای زندگی، با وجود اهمیت ذاتی و اصولی که دارد، عملا فقط دو دسته را به طور جدی و اساسی با خود درگیر می کند: یا انسان های بی درد و بی دغدغه را؛ و یا انسان های دچار آلام و رنج های توجیه ناپذیر را. از این دو گروه که بگذریم، کمتر کسی را می یابیم که با وجود این دغدغه ها و موضوعات و دلبستگی های محدود به فکر معنایی برای کل زندگی بیفتد. این مسئله، اگر هم علی الاصول باید برای مردم عادی مطرح شود، اما در عمل چنین نیست که مدام درگیر آن باشند و اگر هم برایشان جلوه کند، موقتی بوده و دوباره به زندگی معمولی خود باز می گردند؟[2]

اما اینکه آن دو دسته چرا این چنین درگیر این مسئله می شوند؟ پاسخ شاید این باشد که آن دو دسته ویژگی مشترکی دارند که همان موجب درگیر شدن آنها در مسئله معنای زندگی می شود؛ ویژگی مشترک هردو این است که دیگر دلبستگی و اهدافی ندارند که به آن چشم داشته باشند؛ بی دردها به سبب آنکه آنچه می خواهند، دارند؛ و مصیبت زندگان، به خاطر اینکه آنچه می توانستند به دست آورند، به کلی از دست داده اند.

منابع

ایگلتون، تری، معنای زندگی، ترجمه عباس مخبر، تهران: نشر آگاه.

علیزمانی، امیرعباس، دریانی اصل، مریم، «معنای زندگی از دیدگاه جان کاتینگهام»، در الاهیات تطبیقی، دوره 1، شماره 1، بهار و تابستان 1389، ۹۷-۱۰۸.

فرانکل، ویکتور، انسان در جستجوی معنا، مترجمان نهضت صالحیان، مهین میلانی، تهران: درسا، ۱۳۹۸.

 



[1] . جان کاتینگهام (John Cottingham) متولّد 1958 در کاتینگهام انگلیس، از فیلسوفان معاصر و استاد دانشگاه ریدینگ انگلیس و عضو افتخاری کالج سنت جان، در آکسفورد بوده است. زمینه اصلی و تخصصی مطالعاتی وی فلسفه جدید، بویژه فلسفة دکارت بوده همچنین در حوزه فلسفه دین، فلسفة اخلاق و معنای زندگی نیز صاحب نظر است.

[2] . به گفته برخی محققان در موضوع معنای زندگی، مردم اغلب هنگامی درباره معنای زندگی میپرسند که مرگ وارد زندگیشان میشود: مرگ کسی که دوستش دارند یا مرگ قریبالوقوع خودشان. مرگ، هر چیزی را که ما هستیم یا اصلاً امید داشتیم که باشیم به یک پایان کامل می رساند. پس فایده همه تلاش ما چیست؟ کوتاهی زندگی بشر، بی اهمیتی زندگی بشر در مواجهه با عظمت زیاد و سرمدیت عالم، بی علاقگی آشکار و سردی بی احساس و بی عاطفه عالم، همه این عوامل میتوانند انسان ها را سوق دهند که بپرسند آیا زندگی بشر، به طور کلی و زندگی آنان، به طور خاص، معنایی دارد یا نه؟ (ولاسکز، پیشین)

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :