Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 232455
تعداد بازدید : 756

مفهوم عرفان

عرفان در توصيف مطهرى

در این دهه های اخیر، دین پژوهان و عرفان پژوهان برجسته وقتی در مقام ایضاح مفهوم عرفان برآمده اند، به جای اکتفا به تعاریف یک یا چندخطی از عرفان، کوشیده اند تا آن را توصیف کنند، یعنی ویژگی ها، مولفه ها و ابعاد آن را برشمرده و از این راه مفهوم جامع تر و علمی تری از عرفان را آشکار سازند. این روش اکنون در میان پژوهشگران غربی مرسوم تر است. اما در حوزه شرق اسلامى، استاد شهید، مرتضى مطهرى از جمله معدود پژوهندگانى است كه به جاى تعريف، عرفان را توصيف كرده است. آنچه در پی می آید، تصویری است که از توصیف مرحوم مطهری از عرفان منعکس می شود. لازم به یاد است که این نوشتار بخشی از رساله دکتری مدیر این پایگاه است که برای دسترسی بهتر علاقه مندان در اینجا درج شده است.

عرفان در توصيف مطهرى

علی موحدیان عطار
مرتضى مطهرى از جمله معدود پژوهندگانى است كه در حوزه شرق اسلامى به جاى تعريف، عرفان را توصيف كرده است. او البته اين كار را در ضمنِ سلسله درس خطابه هايى صورت داده كه جهت آشنايى با علوم اسلامى ايراد مى كرده است،[1] به همين سبب توصيف او بيشتر ناظر به علم عرفان بوده، اما به طور غيرمستقيم به مؤلفه ها و ويژگى هاى اصلى عرفان نيز پرداخته است. در عين حال از برخى عبارات او چنين بر مى آيد كه گويى عرفان را همه در 'علمِ` عرفان، و در دو بخشِ نظرى و عملى مى ديده است. به گفته وى تصوف و عرفان، و از جمله عرفان عملى، يك «دستگاه علمى و فرهنگى» است.[2] در نظر مطهرى، عرفان عملى بخش عملىِ 'علم` عرفان است، و «بخش عملى عبارت است از آن قسمت كه روابط و وظايف انسان را با خودش و با جهان و با خدا بيان مى كند و توضيح مى دهد. عرفان در اين بخش مانند اخلاق است، يعنى يك علم است.»[3] او اگرچه آن گاه كه تفاوت هاى عرفان عملى با اخلاق را بررسى مى كند وجود 'سير و سلوك` در عرفان را يادآور مى شود، اما به عقيده وى 'سير و سلوك`مفهومى است كه از بخش عملىِ عرفان حكايت مى كند و بنابر اولين توصيف هايى كه مى كند، او حتّا از اين مفهوم نيز چيزى جز 'علمِ` سير و سلوك و 'علم `عرفان عملى مدّ نظر نداشته است. به گفته وى «اين بخش از عرفان، 'علم` سير و سلوك ناميده مى شود.»[4] به اين ترتيب، در نظر بدوى چنين مى نمايد كه مطهرى به جنبه تجربىِ عرفان (تجربه غايى عرفان و تجربه طريقى، يا فرآيند وجودى سير و سلوك عرفانى) توجهى نداشته است.

در خصوص بخش نظرى عرفان، نيازى به بحث  نيست كه مطهرى اين بخش را يك علم تلقى مى كرده است، و گويا مراد وى ازعلم نيز همانا رشته علمى (discipline) بوده، نه آموزه (doctrine). از ديد مطهرى، عرفان نظرى «يعنى تفسير خدا و جهان و انسان.»[5] «عرفان در اين بخش مانند فلسفه الهى است كه در مقام تفسير و توضيح هستى است.»[6]

اما برخلاف اين ظاهر ابتدايى، هر چه در توصيف او از عرفان بيشتر مى خوانيم و تأمل مى كنيم، متوجه مى شويم كه وى به طور جدّى به ابعاد تجربى عرفان، اعم از احوال ميانى و غايى عرفانى و تجربه طريقى يا فرآيند سير و سلوك عرفانى، توجه داشته است. به گفته وى «... معرفت مطلوب عارف، معرفت حضورى و شهودى است; نظير معرفتى است كه براى يك آزمايشگر در آزمايشگاه حاصل شود; حكيمْ طالب علم اليقين است، و عارفْ طالبِ عين اليقين.»[7] «... عارف مى خواهد با تمام وجودش حركت كند و به كُنه و حقيقت هستى برسد، و مانند قطره اى كه به دريا مى پيوندد، به حقيقت بپيوندد.»[8] «عارف كه كمال را در رسيدن مى داند، در فهميدن براى وصول به مقصد اصلى و عرفان حقيقى، عبور از يك سلسله منازل و مراحل و مقامات را لازم و ضرورى مى داند، و نام آن را 'سير و سلوك` مى گذارد.»[9] چنان كه آشكار است، او حتّا به تفكيك ميان دو مؤلفه عرفان، يعنى 'فرآيند وجودى سير و سلوك` و 'طريقت` يا آموزه يا برنامه عملىِ عرفان عنايت داشته است; زيرا نام 'سير و سلوك` بر منازل و مراحل و مقامات عرفانى منطبق دانسته است، و بعداً كه به برنامه عرفا براى اين سير و سلوك پرداخته است، عنوان 'طريقت` را براى آن مناسبت يافته است.[10]

مطهرى در عين حال كه عرفان عملى و اخلاق را مشابه مى شمرد، تفاوت هايى را ميان آن دو تشخيص مى دهد. در اين تفاوت ها عناصر و ويژگى هاى مهمى از عرفان مورد توجه او قرار مى گيرد. مؤلفه ها و ويژگى هاى عرفان در توصيف مطهرى را به قرار زير مى توان شماره كرد:

 

1) خدا باورى و دينى بودن: «عرفان درباره روابط انسان با خودش و با جهان و با خدا بحث مى كند، و عمده نظراش درباره روابط انسان با خداست. حال آن كه، همه سيستم هاى اخلاقى ضرورتى نمى بينند كه درباره روابط انسان با خدا بحث كنند.» به اين ترتيب، در نظر مطهرى ويژگى 'دينى بودن  `و حتّا 'خداباورى` از ويژگى هاى متمايز كننده عرفان است. پيش تر در خصوص اين ويژگى گفته شد كه اگر نگوييم جوهرى است و بود و نبود عرفان به آن بسته است، لااقل از ويژگى هاى اصولى يا عمومى عرفان است; به طورى كه فقدان آن در يك گونه عرفان يا يك عارف، به معناى ناقص بودن يا خاص بودنِ آن عرفان است.

 

2) پويايى: «سير و سلوك عرفانى، همچنان كه از مفهوم اين دو كلمه پيداست، 'پويا` و متحرك است; برخلاف اخلاق كه ساكن است.» 'پويايى` خاصّه اى است مركب از سه خاصّه جزئى تر: (1) تحرك و سير (2) كيفى بودن (رو به جلو يا رو به تعالى بودن) (3) مرحله به مرحله بودن. به اين ترتيب «در عرفان سخن از نقطه آغاز است، و از مقصدى و از منازل و مراحلى كه به ترتيبْ سالك بايد طى كند تا به سرمنزل نهايى برسد. از نظر عارف، واقعاً و بدون هيچ شائبه مجاز، براى انسان 'صراط` وجود دارد، و آن صراط را بايد بپيمايد و مرحله به مرحله و منزل به منزل طى نمايد، و رسيدن به منزل بعدى بدون گذر كردن از منزل قبلى ناممكن است ... ولى در اخلاق، فقط سخن از يك سلسله فضائل است ...»[11] مسلماً مراد مطهرى از اخلاق، اخلاق هاى غير عرفانى است، وگرنه هم در خود سير و سلوك عرفانىْ نوعى اخلاق به مثابه مقدمه يا مرحله اى از طريق، مطرح است، و هم برخى نظام ها يا گرايش هاى اخلاقى هست كه شايد تحت تأثير عرفان، نوعى از سير و سلوك پوياى اخلاقى را مطرح مى كند.[12]

به اين ترتيب، مطهرى به يكى از ويژگى هاى عرفان، كه در حقيقت متعلق به فرآيند سير و سلوك عرفانى است، توجه مى دهد. 'پويايى` ويژگى بسيار مهمى براى عرفان است كه در جنب ديگر ويژگى ها و مؤلفه هاى جوهرى مى تواند همچون عيار و شاخصى براى فرآيند سير و سلوك عرفانى عمل كند.

 

3) اشتمال بر احوال و واردات قلبى: «... در سير و سلوك عرفانى از يك سلسله احوال و واردات قلبى سخن مى رود...»[13] در حالى كه در اخلاق سخن از صفات و سجاياست. شايد بتوان گفت اين ويژگى عرفان به طور مستقيم حكايتگرِ يكى از دو دسته تجارب عرفانى است. تجربه هاى عرفانى، چنان كه پيش تر ديديم، به دو دسته بود: تجربه عرفانى غايى، كه با تعابيرى مانند فنا، وصال، وحدت، اتحاد و ... بيان مى شود; و تجربه هاى عرفانى ميانى، كه در مراحل متوسط يا ميانى، يا به يك تعبير در مرحله 'اشراق`، رخ مى دهد. احوال، واردات قلبى، جذبه ها، مكاشفات و مشاهدات  و... تعابيرى است كه از مصاديق مختلف اين نوع دوم از تجربه عرفانى حكايت مى كند. اما گويا  اخلاق فاقد هر دو نوع تجربه مذكور است. بنابراين، شايد بهتر بود وجودِ مؤلفه اى به نام تجربه عرفانى (اعم از غايى يا ميانى) را به عنوان يكى از وجوه تمايز عرفان از اخلاق برمى شمرد.

 

توحيد عرفانى: مطهرى، علاوه بر اين، به دو مؤلفه اساسى عرفان نيز پرداخته است: توحيد عرفانى، و مجاهده. از ديد مطهرى، توحيد «قلّه منيع انسانيت،»[14] و «آخرين مقصد سير و سلوك عارف است.»[15]اما توحيد عارف با توحيد عوام، و حتّا توحيد فيلسوف كه وحدت واجب را مدّ نظر دارد بسيار متفاوت است. «توحيد عارف يعنى «جز خدا هيچ نيست،» «... يعنى رسيدن به  جايى كه جز خدا هيچ نديدن.»[16]

در خصوص اين نگرش مطهرى چند نكته هست: نخست اين كه، ايشان مفهوم 'توحيد` را با 'وحدت وجود` سازگار ديده و به گونه اى تقرير كرده كه بتواند بر وحدت وجود نيز اطلاق گردد. اين بدان معناست كه (لااقل) توحيد اسلام در نظر ايشان اعم از وحدت خالق يا وحدت واجب و وحدت وجود است. ديگر اين كه، وحدت وجود يا همان 'توحيد عرفانى` را به گونه اى معنا كرده است كه فقط بر وحدت وجود اطلاقىِ ابن عربى و عارفان متأثر از وى تطبيق مى كند; اين كه «جز خدا هيچ نيست» تداعى كننده آن نگرش عرفانى است كه همه ماسوى و كثرتِ آنها را نمود و ظهور وجود وحدانى خداوند مى داند. به اين ترتيب، عرفان هايى كه به هر شكل به اين مفهوم از وحدت مقيد نيستند، از ديد وى بايستى يا از دايره عرفان بيرون باشند و يا ناقص تلقى گردند، مگر اين كه بگوييم ايشان به مقتضاى موضوع بحث خود، آشنايى با علوم اسلامى، ناظر به عرفان اسلامى بوده كه نماينده شاخص آن در اين حوزه مكتب ابن عربى است، و بنابراين، گاهى مؤلفه ها و ويژگى هاى اين مكتب را تعميم داده است. اما، چنان كه از برخى ديگر آثار وى بر مى آيد، ايشان از ميان تقريرهاى سه گانه اى كه براى وحدت وجود برمى شمرد، تنها همين تقرير ابن عربى را، كه هرگونه كثرت طولى و عرضى وجود را نفى مى كند، عرفانى مى داند و حتّا وحدت وجود تشكيكى صدرالمتألهين را اگرچه تأييد مى كند، اما مغاير با ديدگاه عرفا مى شمرد، و برخى از اين گونه تقريرها را به 'متوسطينِ` عرفان منسوب مى دارد.[17]

اما تعبيرِ ديگر ايشان از وحدت وجود (رسيدن به جايى كه جز خدا هيچ نديدن)، اگر يك قضيه معرفتشناختى يا روانشناختىِ صرف تلقى گردد، مى تواند بيانى از آن چيزى باشد كه 'وحدت شهود`اش مى خوانند.[18] و بنابراين، هم با واقعى انگاشتن كثرت و هم با موهوم پنداشتن آن سازگار است. در اين صورت يا بايد بگوييم در سخنان ايشان در اين جا تشويش و اضطرابى هست كه گاهى توحيد را به وحدت وجود اطلاقى و گاه به وحدت شهودِ اصطلاحى معنا كرده است، و يا بايد معتقد شويم كه توحيد عرفانى در نظر ايشان اعم از وحدت وجود و وحدت شهود بوده و ايشان با اين دو تقرير از توحيد عرفانى به همين اعم بودن اشاره كرده است. اما وى در جاى ديگرى،[19] نظريه وحدت شهود را در عين حال كه درست و قابل دفاع دانسته، اما كاملا عرفانى تلقى نكرده است.

 

مجاهده: مجاهده مؤلفه اساسىِ ديگرى است كه مطهرى در شمار عناصر عرفان عملى ياد كرده است. وى نيل به توحيد عرفانى را متوقف بر مجاهده مى داند. به گفته او «از نظر عرفا، رسيدن به اين مرحله كار عقل و انديشه نيست، كار دل و مجاهده و سير و سلوك و تصفيه و تهذيب نفس است.»[20]

در اين خصوص نيز چند نكته شايان ذكر است: نخست اين كه، چنان كه آشكار است، مفهوم «مجاهده با 'سير و سلوك` در اين بيان يكى شده و به صورت دو عبارت از يك حقيقت درآمده است. دوم آن كه، در اين بيان بهوضوح بر فرآيند سير و سلوك (و نه فقط برنامه سير و سلوك) تأكيد و توجه شده است. سوم اين كه، به دو اصل يا آموزه نظرى اساسى عرفان، يعنى وجود حقايقى وراى طور عقل و حس، و نيز برخوردارى انسان از منبع ديگرى از شناخت به نام 'دل` كه به احتمالْ چيزى جز همان 'شهود` نيست، اشاره كرده است.

 

ديگر مؤلفه ها و ويژگى هاى عرفان در ديد مطهرى

از آن جا كه مطهرى بيشتر در مقام تبيين علم عرفان اسلامى بوده است تا توصيف علمىِ عرفان، نمى توان اوصاف و مؤلفه هاى عرفان را در طرحى سامانمند نزد او يافت. اما در عين حال در ضمنِ آنچه كه درباره عرفان نظرى و عملى، وجوه تمايز عرفان از فلسفه، اخلاق و فقه، و رابطه عرفان و اسلام، و نيز تحت عنوان منازل و مقامات عرفانى گفته است، مؤلفه ها و ويژگى هاى متعددى را براى عرفان بر مى شمرد، كه مى توان از آنها در ترسيم تصوير او از عرفان بهره جُست. اين مؤلفه ها و ويژگى ها به طور خلاصه از اين قرار است:

 

شريعت: «... عرفا معتقداند كه مصالح و حقايقى كه در تشريع احكام نهفته است از نوع منازل مراحلى است كه انسان را به مقام قرب الهى و وصول به حقيقت سوق مى دهد.»[21] به اين ترتيب، مطهرى بر لزوم تمسّك به شريعت در عرفان، يا به تعبير استيس، 'دينى بودن عرفان` تأكيد مى كند.

 

طريقت: «... عرفا معتقداند باطن شريعت 'راه` است و آن را 'طريقت` مى خوانند.»[22] اين فقره و توضيحات متفرقه ديگر، به آموزه طريقى يا عملى عرفان اشاره مى كند.

 

حقيقت: «... و پايان اين راه 'حقيقت` است، يعنى توحيد ... كه پس از فناى عارف از خود و انانيّت خود دست مى دهد.»[23] 'حقيقت` در بيان عرفا، تعبيرى لطيف از بُعد وجودىِ تجربه عرفانىِ غايى است، و بر لزوم نوعى اتحاد وجودى ميان عارف و موضوع معرفت، و نيز تحقق عارف به حقيقت و لوازم آن دلالت مى كند. «از نظر عارف كمال انسان به اين نيست كه صرفاً در ذهن خود تصويرى از هستى داشته باشد، بلكه به اين است كه با قدم سير و سلوك به اصلى كه از آن جا آمده است بازگردد و دورى و فاصله را با ذات حق از بين ببرد، و در بساط قرب از خود فانى و به او باقى گردد.»

 

شهود: توصيف هايى از اين دست علاوه بر مؤلفه هاى پيش گفته، بر عنصر شهود، يعنى معرفت بلاواسطه به حقيقت، در عرفان دلالت مى كند. «معرفت مطلوب عارف، معرفت حضورى و شهودى است.»[24] به اين ترتيب، مطهرى به بُعد معرفتشناختىِ تجربه عرفانى، يعنى شهود، توجه داده است. وى شهود را از سنخ علوم حضورى دانسته است.

 

حقايقِ وراى عقل: يكى از آموزه هاى نظرى عرفان، 'وجود حقايقى وراى طور عقل` است، كه مطهرى به اين مؤلفه نيز توجه كرده است: به گفته وى «... عرفا مراتب وجود انسان را بيش از سه مرتبه و سه مرحله مى دانند، يعنى به مراحل و مراتبى ماوراى عقل نيز معتقداند...»[25] مسلماً مراد از 'ماوراى عقل `اين نيست كه حقايق عرفانى جنبه عقلانى ندارد، بلكه مراد آن است كه 'فقط` بُعد عقلانى ندارد و لذا هر كوشش عقلى براى درك آن، هر چند ژرف و دقيق هم كه باشد، نمى تواند همه ابعاد آن را تدارك كند. اين، البته منحصر به موضوع خدا يا حقايق متافيزيكى خاص نيست، بلكه خصيصه خود 'وجود  `است; 'وجود` اگرچه ممكن است داراى ابعاد و نمودهاى حسّى، خيالى و عقلى باشد، اما در خودْ هيچ يك از اينها نيست. به اين ترتيب، معرفت حقيقى و مطلوب عرفان فقط با اتحاد وجودى ميان عالم و معلوم ممكن خواهد بود، و اين وراى معرفت عقلانىِ صرف است. بنابراين، لازم نيست تصور كنيم حقيقتِ وراى عقل، چيزى جز نفسِ وجود است.

 

فرآيند سير و سلوك: مطهرى عبور از منازل و مقامات عرفانى را جزء لاينفك عرفان حقيقى مى شمارد.[26] به گفته وى «عارف كه كمال را در رسيدن مى داند نه در فهميدن، براى وصول به مقصد اصلى و عرفان حقيقى، عبور از يك سلسله منازل و مراحل و مقامات را لازم و ضرورى مى داند، و نام آن را 'سير و سلوك` مى گذارد.» او صرفاً بر كلّيت وجود چنين مؤلفه اى براى عرفان بسنده نكرده و اجزاى اين فرآيند را بنا به گزارش ابن سينا در نمط نهم الاشارات و التنبيهات[27] شرح مى دهد. اما پيش از آن به تبعيت از بوعلى، و در بيان تمايز عرفان از زهد و عبادتِ صرف، به چند ويژگى عرفان حقيقى اشاره مى كند: اعتلاى همّت، خداجويى، حقيقت طلبى، و كمال دوستى، كه شايد بتوان همه اينها را به 'عشق بى پيرايه` به حقيقت و كمال تأويل برد.

آنچه از اجزاى فرآيند سير و سلوك در بيان بوعلى آمده است در جاى خود (در بررسى تعريف وى از عرفان) مورد بهره بردارى قرار گرفت. اما در اين جا از توضيحات مطهرى و تأكيدات وى در شرح سخن بوعلى مى توان به برخى ديگر از عناصر و ويژگى هاى عرفان در منظر وى دست يافت:

 

تجلّى: به گفته مطهرى، عرفا آفرينش را تجلّىِ رو به تنازل خداوند (قوس نزول) مى دانند.[28]

 

عشق به مبدأ: به گفته مطهرى «عرفا معتقداند كه اين ميل در تمام ذرات هستى و از آن جمله انسان هست، ولى در انسان كامن و نهفته است ... ظهور و بروز همين ميل است كه از آن به 'اراده` تعبير مى شود.»[29] اين دو اصل اخير از آموزه هاى نظرى عرفان است كه گويا بتوان در عموم عرفان هاى بارز از آنها سراغ گرفت، هرچند در هر جا به رنگ تعابير و به قالبِ مايه هاى فرهنگى همان جا در مى آيد.

 

مراحل سه گانه طريق: اگر گفته اولين آندرهيل را بياد آوريم كه مراحل راه را در عموم طريقت هاى عرفانى جهان در سه مرحله  تصفيه، اشراق و اتحاد يافته بود، مى توانيم نظير اين سه مرحله را در تبيين بوعلى، و به تبع وى در بيان مطهرى بيابيم. او از قول خواجه نصيرالدين طوسى در شرح اشارات مى گويد: «بوعلى سفر اول عرفانى را در نُه مرحله بيان كرده است: سه مرحله مربوط است به مبدأ سفر، و سه مرحله مربوط است به عبور از مبدأ به منتهى، و سه مرحله مربوط است به مرحله وصول به مقصد.»[30] با تأمل در سخن بوعلى معلوم مى شود كه اين سه مرحله كاملا بر سه مرحله پيش گفته منطبق است.

اما مطهرى از قول عرفا، همه اين سه مرحله را متعلّق به سفر اول از سفرهاى چهارگانه مى داند. به گفته او «عرفا به چهار سير معتقداند: سير من الخلق الى الحق، سير بالحق فى الحق، سير من الحق الى الخلق بالحق، سير فى الخلق بالحق.»[31] اما گويا نتوان آموزه اسفار چهارگانه را در همه عرفان ها، و حتّا در همه عرفان هاى شناخته شده جهان يافت. از طرفى، چندان آسان نيست كه بگوييم اين آموزه از مؤلفه هاى اصولىِ عرفان است، به اين معنا كه عرفان على الاصول اين چهار سير را اقتضا دارد. بنابراين، اين آموزه را بايستى از مؤلفه هاى شخصى يا صنفى برخى عرفان ها، از جمله عرفان عارفان مسلمان شماره كرد; برخلاف آموزه مراحل سه گانه تصفيه، اشراق و اتحاد، كه مسلماً از مؤلفه هاى عمومى عرفان هاست.

 

تصوير عرفان در توصيف مطهرى

مطهرى گرچه در بدو امر عرفان را به مثابه علم نگريسته، اما در ادامه به تمام خطوط و محورهاى اصلى و چهارگانه عرفان پرداخته است. او هر چند از عناوين آموزه نظرى و عملى و تجربه عرفانى استفاده نمى كند، يا كه صراحتاً تجربه عرفانى را به دو قسمِ ميانى و غايى تقسيم نكرده است، يا به وضوح فرآيند سير و سلوك  را از طريقت (آموزه عملى عرفان) تفكيك نكرده است، اما داده هايى كه فراهم آورده و با آن عرفان را وصف كرده است به خوبى چنين مؤلفه هايى را در عرفان به نمايش مى نهد. بنابراين، چندان تكلّف آميز نخواهد بود كه با تكيه بر امكاناتى كه مدل فيل شناسىِ مقيد براى ما فراهم كرده است، اين داده ها را تأويل و بازسازى كرد. علاوه بر اين، در سخن وى اشارات و تأكيداتى هست كه با آن مى توان تا حدودى جايگاه هر يك از عناصر و ويژگى هايى كه مطرح مى كند و نيز جوهرى بودن يا نبودن و ميزان اصالت و فراگيرىِ آنها را معلوم كرد.

به اين ترتيب، مى توان گفت عرفان در توصيف مطهرى پديده اى مركب از چهار مؤلفه كلّى است: آموزه نظرى عرفان، آموزه عملى عرفان، فرآيند سير و سلوكِ عارف، تجربه عرفانى. مطهرى، البته، از 'علم` عرفان نيز سخن گفته، كه بنا به شواهدى كه ارائه شد و ملاحظاتى كه در اين باره روا داشتيم، و نيز با توجه آنچه كه مدل فيل شناسى در تاريكى (مدل پازلى) در اختيار مى نهد، علم عرفان نظرى و عملى را نبايد در شمار مؤلفه هاى اصلى عرفان آورد، بلكه بايد از فرآورده هاى عرفان تلقى كرد.

اگرچه درتوصيف مطهرى از عرفان جايگاه اين چهار مؤلفه كلّى معلوم نگشته، و فقط 'توحيد عرفانى` را در قله آن نشانده است، اما اگر ما بخواهيم اين مؤلفه ها را به لحاظ اهميت چينش كنيم مى توان در تمثيل منشور بلورينِ چند وجهى، چنين به تصوير كشيد كه در پايين و قاعده منشور آموزه هاى نظرى و عملى عرفانى جاى گيرد، در بدنه آن فرآيند سير و سلوك عارفان و نيز تجربه هاى عرفانى ميانى، و در قلّه آن تجربه غايى عرفانى (توحيد عرفانى در تبيين مطهرى) بنشيند.

اما اين مؤلفه هاى كلّى عرفان، در توصيف مطهرى شامل مؤلفه هاى جزئى ترى اند، كه هر كدام با ويژگى هايى وصف مى شوند، و هم اينهايند كه در حقيقت تصوير ويژه مطهرى از عرفان را مى سازند.

آموزه نظرى عرفان در توصيف مطهرى شامل آموزه هاى جزئى تر زير است: (1) وحدت وجود اطلاقى، كه از ديد مطهرى، اگر نگوييم از مؤلفه هاى جوهرى عرفان، اما از جمله مؤلفه هاى اصولى يا عمومىِ آن است. (2) وحدت شهود، كه طرح آن در جنب وحدت وجود، و نيز انتساب اش به متوسطين عرفا، آن را در اين تصوير در جايگاه يك مؤلفه ثانوى، و به يك ملاحظه، مؤلفه اى اصولى، مى نشاند. (3) وجود حقايقى وراى طور عقل در وجود انسان و هستى (4) امكان ادراك و بلكه 'رسيدن` به حقيقت (5) وجود و اعتبار منبعى به نام 'دل` يا 'شهود`، كه عالى ترين منبع شناخت ماست، (6) آفرينش، به مفهوم 'تجلّى` خداوند در قوس نزول (7) معاد، به مفهوم بازگشت همه تجليات به خداوند در قوس صعود، كه گويا نتوان اين دو آموزه را، لااقل با اين قالب هاى تعبيرى، از مؤلفه هاى جوهرى عرفان، يا حتّا مؤلفه هاى عمومىِ آن دانست. (8) عشق به مبدأ به عنوان عامل سير همه به خدا در قوس صعود (عشق كيهانى). علاوه بر اينها، مطهرى ويژگى خداباورانه بودن، يا به تعبيرى، دينى بودنِ عرفان را مطرح مى كند، كه بايستى آن را جزء ويژگى هاى آموزه نظرى عرفان دانست. اما اين را نيز بايد يادآور شد، كه اين ويژگى از ويژگى هاى جوهرى عرفان نيست، زيرا برخى عرفان ها، چنان كه ديديم اصولا از خدا (حتّا به مفهوم واقعيت مطلق) سخن نمى گويند; اما گويا نتوان انكار كرد كه اين از ويژگى هاى عمومى عرفان ها هست.

آموزه عملى عرفان در اين تصوير شامل مؤلفه هاى زير است: (1) لزوم مجاهده (2) لزوم تمسك به شريعت به عنوان راهِ ظاهر (3) لزوم طريقت، به عنوان راه باطن (4) مراحل سه گانه طريقت، كه در اين توصيف به تبع بوعلى در 9 مرحله تبيين شده بود (5) لزوم عشقِ بى پيرايه به حقيقت، كه ويژگى هاى علوّ همت، خداجويى، حقيقت طلبى و كمال دوستى را براى عارف و عرفان به همراه دارد.

فرآيند سير و سلوك، يا همان تغييرات و تحولات وجودى، معرفتى و روانى كه در نفس سالك رخ مى دهد، در اين تصوير در ضمن منازل و مقامات عرفانى تبيين شده است. اين فرآيند در كلّيّتِ خود از مؤلفه هاى جوهرى عرفان تلقى شده است.

تجربه عرفانى در توصيف مطهرى اگرچه نه با اين عنوان، اما به دو صورت مطرح است: (1) تجربه هاى عرفانى ميانى، يا همان احوال و واردات قلبى، كه در ضمن فرآيند سير و سلوك رخ مى دهد. مطهرى از كيفيت و ماهيت اين احوال بحث نكرده است. (2) تجربه عرفانى غايى، يا به تعبير مطهرى، توحيد عرفانى. اين تجربه در تصوير مطهرى از عرفان و در تمثيل منشور بلورين، در عالى ترين نقطه جاى دارد. بديهى است كه اين يك مؤلفه جوهرى و بلكه جوهرى ترين مؤلفه عرفان در شمار است. اما در تصوير مطهرى از عرفان، دست كم سه بُعد براى اين تجربه آشكار است: (الف) بُعد معرفتى، كه از تجربه عرفانى اين بُعد عبارت از معرفت حضورى به حقيقت وحدت است، و با ويژگى هاى شهودى بودن، يقينى بودن و عالى ترين معرفت بودن از ديگر انواع معرفت متمايز است (ب) بُعد وجودى، كه توحيد عرفانى از اين بُعد، نه صرفاً يك معرفت، بلكه وحدت با حقيقت و 'رسيدن` به آن است، همان چيزى كه در عرفان اسلامى از آن با عنوان 'حقيقت` (پس از مراحل شريعت و طريقت) ياد مى كنند. (ج) بُعد انفسى، كه تجربه عرفانى از اين بُعد عبارت از 'فنا`ى عارف در حق، به مفهوم نفى انانيت و تفرّد و تعيّن او، و نيز 'بقا`ى به حق، به معناى زيستن به مثابه تجلّى و ظهورى از خداوند خواهد بود. اگر بخواهيم از ميان اين سه بُعدِ توحيد عرفانى، جوهرى ترين آنها را در اين تصوير نشان دهيم، بايد بر بُعد وجودى اين تجربه يعنى وحدت وجودىِ عارف با حقيقت دست گذاشت، كه در قله رفيع منشور چندوجهى عرفان جاى مى گيرد.



[1]. مطهرى، مرتضى، آشنايى با علوم اسلامى: عرفان، پيشين.

[2]. مطهرى اصطلاح 'صوفى` را با 'عارف` مساوق مى داند و معتقد است «اهل عرفان هر گاه با عنوان فرهنگى ياد شوند با عنوان 'عرفا`، و هرگاه با عنوان اجتماعى ياد شوند، غالباً با عنوان 'صوفى` ياد مى شوند.» (همان، ص 7ـ186).

[3]. همان.

[4]. همان.

[5]. همان، ص 189.

[6]. همان، ص 190.

[7]. همان، ص 225.

[8]. همان.

[9]. همان، ص 226.

[10]. همان، ص 193.

[11].  همان، ص 188.

[12]. براى نمونه مى توان گرايش اخلاقى مولى احمد نراقى در معراج السعاده، و خواجه نصيرالدين طوسى، در اوصاف الاشراف و مولى محسن كاشانى در محجة البيضاء را ياد كرد. (نراقى، احمد، معراج السعاده، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، بى تا; طوسى، نصيرالدين، اوصاف الاشراف، به تصحيح و توضيح نجيب مايل هروى، مشهد، انتشارات امام، 1361; كاشانى، محسن، المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء، (8 جلد) بيروت، الاعلمى، 1403).

[13]. مطهرى، مرتضى، پيشين، ص 9ـ188.

[14]. همان، ص 187.

[15]. همان، ص 188.

[16]. همان.

[17]. نصرى، عبداللّه، حاصل عمر، پيشين، ص 86ـ88.

[18]. در بحث از وحدت وجود، در فصل اول گفته شد كه معناى دقيق وحدت شهود نمى تواند اين باشد كه صَرف نظر آن كه واقع چيست، عارف در وضعيتى قرار گيرد كه جز خدا هيچ نبيند. بلكه وحدت شهود، در حقيقت 'شهود وحدت در پس كثرت `است.

[19]. نصرى، عبداللّه، پيشين، ص 87.

[20]. همان، ص 188.

[21].  همان، ص 193.

[22]. همان.

[23]. همان.

[24]. همان، ص 225.

[25]. همان، ص 194.

[26]. همان، ص 225.

[27]. پيشين.

[28]. آشنايى با علوم اسلامى، عرفان، پيشين، ص 231.

[29]. همان، مطهرى در اين جا به ابياتى از مولوى استشهاد مى كند كه به خوبى اين آموزه را تبيين كرده است:

جزءها را روى ها سوى كُل است *** بلبلان را عشق با روى گُل است

آنچه از دريا به دريا مى رود *** از همان جا كآمد آن جا مى رود

از سَرِ كُه سيل هاى تند رو *** وز تن ما جان عشق آميز رو

[30]. همان، ص 238.

[31]. همان.

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :