Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 231286
تعداد بازدید : 1264

عرفان و عارفان مسیحی

اشاره ای گذرا به عرفان مسیحی (با محوریت اندیشه های مایستر اکهارت)

نوشتاری که در پی می خوانید گزارشی کوتاه از عرفان مسیحی است که از دریچه اندیشه های عرفانی مایستر اکهارت، ارائه می شود. این نوشته را خانم زهرا میقانی، دانشجوی دکتری ادیان و عرفان، فراهم آورده اند.

اشاره ای گذرا به عرفان مسیحی

(با محوریت اندیشه های مایستر اکهارت)



زهرا میقانی

دانشجوی دکتری ادیان و عرفان

مولفه های کلی عرفان در شخصیت و نحوه تعلیم عیسی مسیح

سه انجیل همخوان اظهار می دارند که عیسی برخی از تعالیم سری را فقط به اعضای محفل خصوصی خویش می آموخت (چون با شاگردانش به خلوت می نشست اسرار ملکوت را بیان می فرمود). مسیح سیمای خود را به عنوان یک مفسر حقایق باطنی دین در میان شاگردان خود حفظ کرد. بعد گذشت سه روز از مرگش دوباره قیام کرد و در جمع حواریون ظاهر شد و عقول و ضمایر آنان را گشود تا کتاب الهی را درک کنند که آن را می توان یک نوع اشراق نامید که غالبا بار عرفانی دارد. در اناجیل عیسی چونان یک عابد زاهد و عارف منزوی به نظر می آید که به تنهایی در بیابان ها می زیست. انجیل یوحنا هم مملو است از تصویرهای روحانی و شواهد دنیای عرفانی که تصویری قوی از مسیح عارف یا عرفان مسیح به نمایش می گذارد.

معرفی چند تن از نخستین شخصیت های تاثیرگذار مسیحیت و ویژگی های عرفانی آموزه های آن ها

پولس، یکی از مهم ترین مبلغان بنیان گذار الهیات مسیحی، با مکاشفه و تجربه روحانی حضور مسیح به تجلیات و الهامات فردی رسمیت بخشید.

نخستین مسیحی که پیرو مکتب عرفانی و سنت زهدورزی شد کلمنت اسکندرانی بود. وی در حوالی 150 میلادی می زیست. کلمنت در طلب حکمت الهی سراسر شرق مدیترانه را پیمود. او در آثار خود ادبیات غنی و فلسفه یونانی را با تعالیم مسیحی تطبیق داد. کلمنت برای کشف حقایق مستتر در کتب مقدس از روش تمثیلی تفسیر کتاب الهی استفاده کرد. به گفته کلمنت:" اسرار کتب مقدس از دسترسی حواس ظاهری مخفی و مکنون است. ما همگی مشتاقیم با نگاه بر کلمات نجات بخش آن به خلود و جاودانگی برسیم حال آنکه نمی سزد که همگان همه چیز را بفهمند". کلمنت علاقه داشت از اصطلاحات مکاتب سری و عرفانی نظیر اسرار، تجلیات، معرفت به مسیحیت استفاده کند و باور داشت که سطوح و درجات مختلفی از درک مسیحیت وجود دارد. یکی برای مردمان عادی و معمولی و دیگر تعالیم باطنی که اختصاص به مسیحیان عارف داشت. معرفت خداوند به این گروه اخیر چونان تجلی و الهام قدسی مسیقیم و بی واسطه از جانب خدا در می رسد. کلمنت بی وقفه تاکید می کند که نفوسی که هنوز در بند امیال خویش اند هرگز نمی توانند به معرفت خداوند نائل شوند. بنابراین از نظر کلمنت هدف زندگی فرد مسیحی با طی راهی راست و در عین حال عرفانی به دست می آید که خویشتن را با ترک امیال خود و آرزوهای نفسانی لایق آن کرده اند که به مرتبه ملائکه رسند.

وارث دیدگاه کلمت اوریجن بود که در قرن سوم لب تعالیم کلمنت را در آثار خود منعکس ساخت. او زندگی خود را وقف تفسیر کتاب مقدس به روش باطنی و تمثیلی کرد. به عقیده او کتاب مقدس فقط یک نوع تمهید برای وصول به معرفت خداوند است و هر کس باید بکوشد که به باطن آن دست یابد و به سوی حضرت مسیح عروج نماید تا عاقبت به معرفت مستقیم و بی واسطه الهی دست یابد و این تداوم الهام بر این نزول روح القدس در باطن مرید است. اوریجن زندگی خود را وقف این کرد که به ادراک عرفانی از مسیحیت برسد. او مفهوم افلاطونی زندگی عرفانی یک فرد مسیحی را به تفضیل شرح و بسط داد که از آن به عروج و صعود تفسیر می شود. برای مثال منازلی را که بنی اسرائیل در ضمن حرکت و هجرت خود از مصر به ارض موعود پیمود، تمثیلی می داند از مراحل عروج روح به سوی خدا. سه کتاب منسوب به سلیمان یعنی امثال و جامعه و غزل غزل ها را به عنوان مراحل سه گانه تجدید عروج روح یعنی مراحل ظهور، تزکیه و نهایتا وحدت با خدا تفسیر می کند. از نظر اوریجن روح القدس تنها بر آن هایی نزول میابد که با جدا کردن نفس خود از امور مادی که معنایش زهد و تحقیر جمیع امور ظاهری و مادی است می تواند به آن هدف برسد. از این رو اوریجن بنیان گذار مکتب زهد مسیحی شناخته شد. زهد مقدمه تکوین عرفان مسیحی بود و جنبش های رهبانی را در مصر و ابتدای قرن چهارم به وجود آورد.

مجموعه ای از مواعظ از نیمه قرن چهارم نوشته شد که به فردی به نام ماکاریوس منسوب است. این مواعظ  در زمره نافذترین آثار عرفانی در کلیسای شرق به ویژه میان هسیکاست است. این رساله به زندگی رهبانی و زهد و روی برگرداندن از امیال جسمانی و مداومت در تلاوت ادعیه تشویق و دعوت می کند. فردی که این رویه را در پیش بگیرد برای منزل روح القدس آماده می شود و به آرامش ابدی در مسیح می رسد و به واسطه او با حضرت خداوند وحدت می یابد و به شادمانی می رسد. تخیل تجربه خدا در نفس که در کتاب مواعظ ذکر شده در صوری از نار و نور به شرح درآمده: "همه چیز نور خواهد شد و در حقیقت تغییر ماهیت خواهد یافت" در واقع این تجربه خدا غایت ممکن برای نفس انسانی است.

در قرن چهارم  با اختلاف و مجادله ای که میان دو گروه از مسیحیان به وجود آمد عرفان مسیحی شکل مستقل تری به خود گرفت. عده ای بودند که دیانت مسیحی را به عنوان یک دین فکری یا منظومه ای از اصول  معتقدات درباره خدا و برگرفته از کتاب مقدس می پنداشتند و در طرف دیگر نفوسی بودند که مسیحیت را به عنوان یک تجربه از خداوند لحاظ می کردند. به عبارت دیگر از نظر این گروه مسیحیان حقیقی عارفانی هستند که تجربه خدا را آزموده اند.

از سال 500 از راهبی به نام دیونیسیوس رساله ای بسیار مختصر و موجز به نام «الهیات عرفانی» Mystical Theology  باقی مانده که شرح افلاطونی خاصی از عرفان می دهد. از دیونیسیوس نقل است که: "باید از عقل و دلیل و منطق گذشت و نیز باید رها کرد هر چیزی را که به ظاهر درک می شود و به فهم در میآید . هر چیزی را که قابل حصول و قابل ادراک است، هر چیزی که هست و هر چیزی که نیست و باید درک خود را گوشه ای نهاد تا آنجا که می توانی بکوشی تا به وحدت در او رسی که ورای وجود و معرفت است.

اکهارت بزرگ ترین عارف مسیحی

اکهارت را فلسفی مشرب ترین عارف مسیحی شمرده اند. امروز اکهارت یکی از شخصیت های بزرگ عرفان غرب به شمار می آید و همین امر سبب شده است که جنبه های کلامی و فلسفی وی مجهول یا مغفول بماند. اکهارت بین الهیات تخصصی و مواعظ و مکتوبات عرفانی جمع کرده است.

اکهارت حدود 1260م در آلمان متولد شد. در 15 سالگی به مرکز دومینیکن ها پیوست و احتمالا مدتی شاگردی آلبرت کبیر را کرده است. برای ادامه تحصیل به پاریس که مرکز اندیشه های دانشگاهی بود رفت. مدت کوتاهی کرسی تدریس الهیات را داشت که قبل او دست آلبرت کبیر و توماس آکوئیناس بود. در پاریس بود که به مقام استادی رسید و مایستر خوانده شد.

اکهارت مدتی سرپرست صومعه و خانقاه زنان این فرقه را برعهده داشت. بخش بزرگی از آثار او شامل خطابه هاییست که در جمع زنان این صومعه بیان کرده است. آرا و نظرات او به سادگی به فراتر از سنت متداول مسیحی کشیده شد و به تفکراتی منجر گشت که مدت ها قبل در اندیشه های رایج شرق و بالاخص هندوئیسم ودانتایی و نیز ذن بودیسم رواج عام داشته است. اندیشه مرکزی و اصلی او ممکن الحصول بودن وحدت نوع انسان با خداوند است. شرح او درباره این وحدت بسیار شبیه آنی است که در رسائل افلاطون و افلوطین و دیونیسیوس آمده است.

اکهارت معتقد است که برای حقیقت یک منبع بیش تر وجود ندارد. تکوین و تشریع هر دو از همین یک منبع سرچشمه می گیرند. فلاسفه غیر مسیحی، موسی و مسیح همه حقیقتی واحد را تعلیم کرده اند و صرفا در نحوه بیان تفاوت دارند. البته دیگران از حقیقت سخن می گویند درحالی که مسیح خود عین حقیقت است. پس آن چه را که فلاسفه با احتمال و ظن تعلیم می دهند همانی است که مسیح به عنوان «حق مطلق» بیان می دارد و آن چه را که فلاسفه غیر مسیحی با نور عقل و با علم الیقین ادراک می کنند اولیای الهی در نوری بالاتر و در روح القدس به صورت عین الیقین شهود می نمایند. اکهارت سعی دارد که خود را به همین حقیقت یگانه متصف شود. وی معتقد است که پس از وصول به این حقیقت نوع زبانی که برای تعلیم آن لازم است چندان تفاوت نمی کند که فلسفه باشد، موعظه باشد یا چیز دیگر. لذا وی برای تعلیم از همه زبان هایی که در اختیاردارد استفاده می کند.

مهم ترین منابعی که اکهارت از آن ها بهره برده است:

1.               کتاب و متون مقدس

 مواعظ و تفاسیر او از کتاب مقدس عمده ترین آثارش را تشکیل می دهند. برای معنای باطنی کتاب مقدس اصطلاح عرفانی «تمثیلی» (Parabolic) را به کار می برد و آن را شامل حقایق الهی، طبیعی و اخلاقی می داند.  از نظر او برای تفسیر کتاب مقدس  معرفت باطنی لازم است و معنای ظاهری کتاب می تواند استعاری باشد. اکهارت در استنباط معانی استعاری از کتاب مقدس تقریبا حد و مرزی نمی شناسد به نحوی که ثلث کتاب آفرینش را طبق معانی استعاری تاویل می کند. در آثارش معلوم نیست که معنای ظاهری کجا ختم می شود و معنای تاویلی کجا آغاز می شود چرا که به باور او هر تاویلی نیز معنای ظاهری به حساب می آید. در تجزیه و ترکیب یک آیه گاه واژه ای را از ریشه ای غیر از آن چه مشهور است مشتق می داند و معنایی به کلی جدید و غیرمتعارف برای آن می نماید.

 

 

  2. تفکر آکویناس  3. سنت عرفانی سلتی که با عرفان هند نزدیک است و نیز مسیحیت شرقی 4. نهضت عرفانی بگوین (بِگین) 5. فلسفه نوافلاطونی به قرائت آگوستین (کاکایی، 42)

 

شباهت و تفاوت دیدگاه اکهارت با اندیشه آکویناس و آگوستین و مکتب نوافلاطونی

اکهارت  «خلقت محور» است. وی وحدت را رازی سر به مهر می داند که عمیق تر از تثلیث است و کسی به ژرفای آن راه ندارد. برخلاف متکلمان مسیحی که تثلیث را فوق وحدت و توحید می دانند. کلام اغلب الهیدانان مسیحی چون آکویناس هبوط محور است یعنی بر خلقت انسان بر گناه اولیه و تحقیر خلق در برابر خالق و هبوط انسان تکیه دارد اما اکهارت به تحقیر مخلوق نمی پردازد و خالق را در مخلوق متجلی می بیند. از این رو به گناه اولیه کمتر پرداخته و بیش تر جنبه خلیفه الله بودن خدا را مد نظر دارد.

اندیشه اکهارت مصیبت محور (passion-centered) نیست. علاقه زیادی به مرگ عیسی نشان نمی دهد. خودش می گوید :" در وحدت و قرب ربوبی و در معیت خداوند رنج و اندوه بی معنی است. در نتیجه بحث تجسد عیسی، فدیه و نجات در آثار اکهارت چندان پررنگ نیست.  و از این نظر با آگوستین متفاوت است.

اکهارت غیر از حس خیال و عقل به منبع معرفتی دیگری باور دارد که ورای عقل است. صرفا به تحلیل و کاوش ذهنی نپرداخته بلکه معرفتی غیرمتعارف و عمیق را تعلیم می دهد که تنها طریق آن رفتن و شدن است نه صرفا نشستن و فکر کردن. از این جهت به سنت افلاطونی نزدیک تر است تا سنت ارسطویی. اساس نظام فلسفی اکهارت وحدت وجود است و رابطه وحدانی نفس و خداست. از این رو برای بیان تجربه عرفانی خویش در باب وحدت به زبان نوافلاطونی نیاز دارد. اکهارت از این زبان استفاده می کند و تعالیم نوافلاطونی از قبیل  احد، رابطه نفس و خدا، قاعده الواحد، قاعده بسیط الحقیقه، نظریه تجلی و فیض، فوق وجود بودن خدا در آثارش مشهود است.

دوگانه انگاری های نوافلاطونی در اکهارت رنگ می بازد. وی طبق نظام تجلی و وحدت وجود خدا را به طور یکسان در همه جا جلوه گر می بیند. لذا برخلاف دیگران بر خط کشی های میان نفس و بدن، زن و مرد، مجرد و مادی تاکید چندانی ندارد. مثلا در تفسیر آیه «خدا بشر را به صورت خود آفرید» آگوستین معتقد است که مرد بر صورت خدا آفریده شد نه زن اما اکهارت تفاوتی در مرد و زن نمی بیند. در تفسیر این که حوا از پهلوی مرد آفریده شد و نه مثلا پای او هم تساوی مرد و زن را نتیجه می گیرد.

خدا در اندیشه اکهارت

اکهارت به صراحت ساحت به کلی متعالی و ناشناختنی خدا و ساحت دست یافتنی و شناختنی وجود حق را از هم تفکیک می کند. اکهارت خدایی را که ظاهر است و در ارتباط با عالم فهمیده می شود Gott(رب) می خواند. این ساحت دسترس پذیر جز در ارتباط با خلق یا نفس فهمیده نمی شود. این ساحت که از آن با عناوینی نظیر ربوبیت نیز یاد شده ساحتی است که با خلق و به نحو اخص با انسان رابطه ای دوسویه دارد. آن چه که اکهارت خدا می خواند در نقطه مقابل خلقت قرار می گیرد و از این رو مخلوق را راضی نمی کند چرا که مخلوق  به دنبال چیزی است که مقدم بر تمایز میان خدا و خلقت است.

 ساحت دیگر خدایی است که باطن است و صرف نظر از وجود عالم باز هم خداست، آن را  (ذات خدا)Gottheit می نامد. چنان که می گوید:" پیش از آن که مخلوقات در کار باشند، خدا خدا نبود بلکه آن بود که بود. هر آن چه که خدا نامیده شود دیگر نمی تواندخدا باشد زیرا حضرتش ورای هر وصف و اسمی است. خدای تثلیث تحت اسم است خدا ورای اسما و صفات است و ورای درک و معرفت. خداوند حتی ورای الوهیت مندرج در تثلیث مسیحی است. از مقام دوم با اصطلاحات دیگری چون  برهوت، نیستی، وجود عریان و برق و پرتو نفس نیز یاد می کند. خدا فی نفسه احد است و از هر چیزی منزه و جداست. خدا به هیچ چیز تعلق ندارد و هیچ چیز به خدا تعلق ندارد. اکهارت در مقایسه این دو ساحت می گوید:" خدا و الوهیت چنان از هم دوراند که آسمان و زمین".

در آثار اکهارت تمایز میان خدا و الوهیت در بیش تر موارد برای مشخص کردن پدر به عنوان منشا دیگر شخصیت های تثلیث به کار می رود. چنین کاربردهایی می تواند با الهیات تثلیثی سنتی سازگار شود. در سایر مواقع اکهارت با توسل به شیوه های مختلف میان سه اقنوم و ذات پنهانشان تمایز می گذارد و به صراحت از خدای فوق خدا سخن می گوید که از آن نمونه است خطابه 48: "بر پایه حقیقتی متقن، حقیقتی سرمدی و ابدی می گویم که همین نور (پرتو نفس) با آن وجود الوهی بسیط و بی حرکت که نه می دهد و نه می ستاند، خرسند نمی شود. افزون بر آن می خواهد بداند که این وجود از کجا می آید. می خواهد به آن ذات بسیط رخنه کند به آن واهه خاموش که تمایز هرگز آن را ندیده است. آن جا که نه پدر است و نه پسر و نه روح القدس".

انواع وحدت در اندیشه اکهارت

نشانه هایی دال بر هر دو وحدت هستی شناختی و نجات شناختی در آثار اکهارت یافت می شود اما وحدت نجات شناختی پررنگ تر است. در وحدت هستی شناختی عارف در پس کثرت های عالم خارج وحدتی را تجربه می کند یا به عبارت دیگر جهان را سر به سر یکی می بیند. در آثار اکهارت نیز بخش هایی را می توان یافت که به خدا چون هستی یگانه و مطلق اشاره دارد و غیر از خدا یعنی عالم و آدم را معدوم می داند یا این طور بیان می کند که وجود همه موجودات و هستی تمام آن ها هستی خداست یا عالم دارای هستی نیست بلکه هستی نما یا به عبارتی تجلی خداست.

برای مثال هنگامی که می گوید: "وجود خداوند است... خداوند و وجود یکی هستند، در غیر این صورت خداوند از دیگری هستی دارد و بنابراین خودش خدا نیست...هر آنچه که هست، واقعیت وجود خود را به واسطه وجود از وجود دارد. بنابراین اگر وجود چیزی متفاوت از خدا باشد، وجود هستی خود را از چیزی غیر خدا خواهد داشت. از این گذشته، قبل وجود، چیزی وجود ندارد". یا زمانی که می گوید:"خداوند به خودش، به ذاتش، به هستی و ربوبیتش عشق می ورزد و در عشقی که به خود دارد، همه مخلوقات را دوست می دارد، نه به عنوان مخلوقاتش بلکه به عنوان خدا. عشق خداوند به خودش، حاکی از عشق او به همه موجودات جهان است".

وحدت نجات شناختی در اندیشه اکهارت بیش تر قابل تشخیص است. در این وحدت فردیت عارف زائل می شود و تمایز میان مدرِک و مدرَک برطرف و نفس عارف در نفس کلی حل می شود. برای مثال هنگامی که می گوید: "تو می بایست خدا را بدون شکل و صورت و بدون ابزار بدانی- ولی برای این که خدا این گونه بدون هیچ حایلی بشناسیم، من باید تنها او باشم و او می بایست همه من باشد،- من می گویم که خداوند باید همه من باشد و من همان خدا و چنان کامل با هم یکی شده باشیم که این «او» و این «من» یکی باشد و در این هستی یگانه انسان جاودانه فعال است اما تا وقتی که این او و این من یعنی خدا و روح در اینجا و اکنون یگانه و واحد نشوند «من» نه می تواند با «او» عمل کند و نه با او یکی باشد"

 این وحدت در پی زوال فردیت رخ می دهد و اینجاست که بحث رابطه خدا و نفس با فقر معنوی ارتباط تنگاتنگی می یابد. به باور اکهارت خدا در صورتی در نفس عمل می کند که نفس را کاملا فقیر بیابد و به کتاب مقدس استناد می کند که می گوید عیسی مسیح گفت "نیک بخت آنان که روح فقیرانه دارند"(متی: باب5 آیه 3). "اگر کسی بر آن است تا از پی من آید باید خویشتن را انکار کند" (متی، باب 16 ایه 24). اکهارت فقیر را این گونه تعریف می گوید :" کسی که هیچ نخواهد و هیچ نداند و هیچ ندارد". کسی که از تعینات و خودی خود بریده و نفس خویش را دریافته است در رهایی محض و برهنگی صرف به سر می برد سرسپرده هیچ کس نیست و برای دستیابی به هیچ چیزی  تقلا نمی کند زیرا هر آنچه از آن خداست از آن او نیز هست.

اکهارت برای اشاره به این نوع بی تعینی و بی خودی دو اصطلاح در زبان آلمانی وضع کرده است که گویا قبل او سابقه نداشته و در آثار پیش از او یافت نمی شود. Abgescheidenheit که به letting go ترجمه شده است. به اعتقاد اکهارت Abgescheidenheit که بالاترین ارزش است ما را به اصل خویش و به عدم خویش، جایی  که می توانیم با خدا یکی شویم می رساند. برخی این واژه را به لاقیدی و عدم تعلق ترجمه می کنند. Gelassenheit هم ابداع دیگر اکهارت است که به انگلیسی  letting be ترجمه می شود. در فارسی احمد فردید معادل آن را «وارستگی» پیشنهاد داده. معنای اصطلاحی آن به فقر و حریت نزدیک است. سوزوکی آن را معادل مفهوم تهیگی یا خلا بودایی می فهمد. زیرا اکهارت از آن با عناوین برهوت، سکون، خاموشی و نیستی هم یاد می کند که همان ترک تعلق و بی علاقگی است.

خود اکهارت وارستگی را این گونه توضیح می دهد:" این ترک تعلق نمی تواند این یا آن چیز خاص باشد. آن عدم محض است و بالاترین مقامی است که در آن خداوند می تواند در ما هر طور که اراده نماید عمل کند. " وارستگی و ترک تعلق کامل بدون ملاحظه است، بدون توجه به پستی یا رفعت نسبت به مخلوقات، بدون توجه به این که بالا باشد یا پایین، دوستدار کسی نیست و از هیچ کس بیزار نیست، نه شبیهی دارد و نه غیرشبیهی. نسبت به هیچ آفریده ای نه این است و نه آن، تنها چیزی که او تمایل دارد باشد این است که یکی باشد و همان. زیرا باید برای این که این باشد یا آن، باید چیزی را بخواهد. این  تجرد اساسا هیچ چیزی را نمی خواهد. آن همه چیزها را به حال خود رها می کند". "وارستگی واقعی یعنی روح در برابر هر آن چه که ممکن است بدان احساس فرح یا حزن، افتخار، شرم یا بی آبرویی دهد، ثابت و بی حرکت بماند. این وارستگی ثابت انسان را به عظیم ترین برابری با خدا می برد. زیرا خداوند خلوص و بساطت و ثباتش را از وارستگی اش دارد". پس برابری مخلوق و خالق نیز تنها از طریق وارستگی ممکن است چرا که انسان را به خلوص و از خلوص به بساطت و از بساطت به تغییرناپذیری می کشاند و این امور موجد برابری میان خدا و انسان است. در همین لحظه فرو رفتن در نیستی و عدم است که تجربه اشراقی روی می دهد و شناخت برای فرد میسر می شود و میل و انگیزه ای پیدا می کند که او را بر همه فرشتگان برتری می دهد. در این میل و انگیزه فرد به چنان گوهر بی همتا اما زودگذری دست پیدا می کند و درمی یابد که خدا و او  هر دو یکی هستند، " من هستم آنچه بودم، نه افزایش می یابم و نه کاهش. چرا که علت ساکنی هستم که همه چیز را به حرکت درمی اورم".

رستگاری واقعی از دیدگاه اکهارت بازگشت به ذات الوهی است. "خداوند ما عیسی مسیح از پدر خود استدعا می کند که با او  و در او یکی شویم و نه اینکه صرفا با او متحد شویم" . نفس اینجا تنها طالب اتحاد(وصول) صرف دو چیز متمایز نیست بلکه خواستار اتحادی حقیقی است که در آن جز وحدت مطلق یعنی واحد بسیط هیچ نباشد. در این واحد بسیط تمایزی میان پدر و پسر و روح القدس نیست. وحدت اتحاد بی واسطه است، بی واسطه نفس، در وحدت چیزی به عنوان نفس باقی نمی ماند. این همان فنای در ذات است.

به باور اکهارت خدا ما را برای وحدت با خود آفریده است. وی با بیانی لطیف به داستان آفرینش اشاره می کند. در این داستان هنگامی که آدم عهدشکنی می کند و از بهشت بیرون افکنده می شود، خداوند دو چیز را بر در بهشت می نهد: یک فرشته و دیگری شمشیری آتشین و دو لب. پس برای بازگشت به خدا دو راه وجود دارد: نخست از راه سرشت مَلَکی و بازگشت به فرشتگان (زهد و عبادت)، از طریق فرشتگان و به همراه نور الهی و دیگری شمشیر آتشین که به عشق آتشین به خدا و مردان و زنان اشاره دارد. عشق مورد نظر اکهارت در نهایت منجر به وحدت می شود. به واسطه عشق الهی هم نفس و هم خدا از خویشتن خویش به در می آیند. به موازات مسیری که در آن از قرب، معیت و اتحاد به سوی وحدت حرکت می کنند، عشق نیز سالک را از قرب و اتحاد به سوی وحدت تعالی می بخشد. عشق در نهایت به وحدت منجر می شود. در این وحدت دیگر تویی عارف باقی نمی ماند.

 

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :