دوشنبه 25 تير 1397 - 4 ذيقعده 1439 - 2018 ژولاي 16
Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 221011
تعداد مشاهدات : 1101

الهامات قلبی و رابطه انسان با خدا

حضور فعال خدا در عمق وجود هر انسان

در قرآن آیه مشهور اما کمتر مورد بحث قرار گرفته ای هست که می گوید: «خدا میان آدمی و دلش حایل می شود ... أَنَّ اللَّهَ يحَُولُ بَينْ‏َ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ ...» اما جا دارد بپرسیم که آنجا (میان انسان و قلب او) کجاست؟ و خدا آنجا چه می کند؟ من در پی پاسخی برای این پرسش که بودم، به حقیقتی توجه پیدا کردم که قدری بیش از انتظارم بود. به این جهت، فکر کردم آن را در این کوتاه نوشته با شما در میان گذارم.

علی موحدیان عطار

«قلب» در ادبیات دینی تعبیری است از جایگاه حقایق و باورهایی که انسان با خود و در درون خود دارد. آیه ای که در بخشی از آن می گوید: «أَنَّ اللَّهَ يحَُولُ بَينْ‏َ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ» آشکارا از حضور خدا در جایی میان خودِ آشکار انسان با مرکز باورهای او حکایت می کند. از بررسی آیات و روایات در این باره چنین به دست می آید که خدا با مرکز ادراکاتی که ما از حقایق داریم و به آن «قلب» می گویند، ارتباطی فعال دارد و در واقع با هرکدام از ما انسان ها ـ اعم از مومن و غیر مومن ـ اگر نگوییم حرف می زند، اما قطعا نوعی رابطه معرفتی برقرار می کند. از برخی شواهد روایی نیز برمی آید که این ارتباط حداقل به این است که خدا نمی گذارد تا انسان به یک باور باطل یقین پیدا کند و دست کم درصدی از شک و تردید نسبت به آن در دل او می افکند.

این کلیت مطلب؛ اما اگر بخواهیم قدری جزئی تر و دقیق تر به این موضوع بپردازیم، ناچار بایستی در مجموع این دسته آیات تامل بیشتری به خرج دهیم. اگر دقت کنیم، می یابیم که گزاره «أَنَّ اللَّهَ يحَُولُ بَينْ‏َ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ» در میان دسته ای از آیات قرار گرفته است که در مجموع در باره نوعی «سخن گفتن باطنی خدا با انسان» و تفاوت انسان ها در پاسخ به این نداست. در آیات ۲۰ تا ۲۴ از سوره انفال چنین می خوانیم: «يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ أَطِيعُواْ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَا تَوَلَّوْاْ عَنْهُ وَ أَنتُمْ تَسْمَعُونَ وَ لَا تَكُونُواْ كاَلَّذِينَ قَالُواْ سَمِعْنَا وَ هُمْ لَا يَسْمَعُونَ إِنَّ شَرَّ الدَّوَابّ‏ِ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيرًْا لَّأَسْمَعَهُمْ  وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّواْ وَّ هُم مُّعْرِضُونَ يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يحُْيِيكُمْ  وَ اعْلَمُواْ أَنَّ اللَّهَ يحَُولُ بَينْ‏َ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تحُْشَرُونَ» اى كسانى كه ايمان آورده ‏ايد، خدا و فرستاده او را فرمان بريد و از او روى برنتابيد در حالى می شنويد. و مانند كسانى مباشيد كه گفتند: «شنيديم» در حالى كه نمی شنوند. قطعاً بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى‏ اند كه نمى‏ فهمند. اگر خدا در آنان خيرى مى‏ يافت قطعاً شنوايشان مى‏ ساخت و اگر آنان را شنوا مى‏ كرد، حتماً باز به حال اعراض، روى برمى‏ تافتند. اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد، چون خدا و پيامبر، شما را به چيزى فرا خواندند كه به شما حيات مى‏ بخشد، آنان را اجابت كنيد، و بدانيد كه خدا ميان آدمى و دلش حايل مى‏ گردد، و هم در نزد او محشور خواهيد شد.

آن طور که آغازین فقرات از این دسته آیات می فهمیم، سخن بر سر اطاعت از خدا و رسول اوست. اما در ادامه می فهمیم که این دعوت همراه با رساندن حقیقت و یا حقایقی به قلب است؛ چرا که سخن از «سمع» و «تعقل» می راند و می دانیم که این تعابیر در ادبیات قرآنی به معنای دریافت حقیقت و ادارک قلبی آن است. از طرفی، واژه «سمع» که در همین دسته آیات پنج بار به کار رفته است، در ادبیات قرآنی فقط به معنای شنیدن با گوش سر نبوده بلکه به معنای فهم و درک حقیقتی از حقایق است؛ شاهد این مدعا اینکه از قضا در همین آیات پس از دعوت به اطاعت و پرهیز دادن از نشنیدن، فرموده است که از کسانی باشید که کر و لالند و تعقل نمی کنند. از سوی دیگر، «قلب» نیز که در همین آیات موضوع سخن است، در این ادبیات، عبارت از جایگاه باورها حقایقی است که انسان با خود دارد. پس همه سخن بر سر درک و فهم و باور حقیقت و پیروی از آن است.

به این گونه، اگر بخواهیم آیات بالا را به بیان دیگری واگو کنیم، چنین خواهد بود که گویی قرآن در این آیات می خواهد بگوید که ای مومنان، شما حقیقت را درک می کنید و می فهمید؛ پس روی از رسول برنتابید و مانند کسانی نباشید که ادعای فهم و درک می کنند، اما نمی فهمند؛ چرا که اینان که از درک حقیقت کر و از گفتن آن لال و از فهم آن عاجزند، نزد خدا بدترین موجوداتند. و در ادامه اضافه می کند که: سبب اینکه اینان حق را نمی فهمند آن است که خیری در آنها نیست، و گرنه خود خدا به ایشان می شنواند و می فهماند. البته در ادامه این حقیقت را نیز واگو می کند که حتی در صورتی که حقیقت را به ایشان می فهماند باز هم روی بر می گرداندند.

اما، سوال اساسی این است که دعوت خدا و رسول که در این آیات به آن اشاره شده و گفته شده که آن گاه که شما را می خوانند به آن پاسخ دهید، («يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يحُْيِيكُمْ ) چگونه به ما می رسد و این فهماندن و شنواندن خدا که می فرماید «وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيرًْا لَّأَسْمَعَهُمْ» چگونه است؟ پاسخ این پرسش مهم را در آخر این آیات درمی یابیم، وقتی که پس از توصیه مومنان به شنیدن و درک کردن و پیروی از آن، می گوید« «بدانيد كه خدا ميان آدمى و دلش حايل مى‏ گردد» («وَ اعْلَمُواْ أَنَّ اللَّهَ يحَُولُ بَينْ‏َ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ») که به نظر می رسد این سخن دقیقا و آشکارا پاسخی است به همین پرسش، که خدا چگونه به ما چیزی را «می شنواند»؟ این آیه به خوبی به این حقیقت اشاره می کند که خدا با انسان به طور مستقیم ارتباط برقرار کرده و حق و باطل را به قلب او الهام می کند.

بنا بر این، تردیدی نمی ماند که این آیات بر وجود نوعی فعالیت معرفتی خدا در عمق وجود انسان خبر می دهد و آشکارا معلوم می کند که خدا در محلی میان واقعیت عینی انسان و قلب او، به عنوان مرکز حقایق در هر انسان، حضور فعال داشته و با قلب او مستقیم ارتباط دارد.

البته تنها این دسته آیات نیست که چنین حقیقت مهمی را بیان کرده است؛ علاوه بر آیات بالا، گویا آیه «وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّیهَا فَأَلهَْمَهَا فجُُورَهَا وَ تَقْوَاهاَ» نیز به این حقیقت دلالت می کند. در این آیه می فرماید: و سوگند به جان آدمى و آن كس كه آن را با استوار ساخت. پس خير و شر آن را به آن الهام كرد. (شمس، ۷ و ۸)

اما این برداشت وقتی تایید بیشتر می پذیرد که می بینیم در روایات نیز دلالت های روشنی بر همین برداشت هست. در تفسیر صافی هم روایاتی را در ذیل آیه «... أَنَّ اللَّهَ يحَُولُ بَينْ‏َ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ ...» آورده که بر این دلالت می کند که این آیه دقیقا بر حضور و فعالیت معرفتی خدا در قلب انسان اشاره دارد، فعالیتی از جمله مربوط به یقین قلب به حق یا باطل بودن چیزی می شود. بر اساس این روایات، خدا نمی گذارد قلب انسان یقین کند که حقی باطل است، چنان که نمی گذارد یقین کند که باطلی حق است. این روایات از این قرار است:

«و في التّوحيد و العياشي عن الصادق عليه السلام في هذه الآية يَحُولُ بينه و بين أن يعلم أنّ الباطل حقّ.» در توحید و عیاشی از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده اند که در باره این آیه فرمود: خدا میان او و اینکه باطلی را حق بداند، حایل می شود. (فیض کاشانی، تفسير الصافي، ‏2، 289)

«و في المجمع و العياشي عنه عليه السلام «معناه لا يستيقن القلب أنّ الحقّ باطل أبداً و لا يستيقن القلبُ أنّ الباطل حقّ أبداً» معنای این سخن این است که قلب هرگز یقین می کند که حقی باطل است و نیز یقین نمی کند که باطلی حق است. (همان)

«و العياشي عنه عليه السلام هو أن يشتهي الشّي‏ءَ بسمعه و بصره و لسانه و يده؛ أمّا إن هو غشي شيئاً ممّا يشتهي فانه لا يأتيه الّا و قلبه منكر لا يقبل الذي يأتي يعرف أنّ الحقّ ليس فيه» مراد آن است که آدمی با گوش و چشم و دستش به چیزی میل کند. اما اگر به بخشی از آنچه میل کرده دست یابد، به سوی آن نمی رود مگر آنکه قلبش آن را ناصواب (منکر) می داند و آنچه را به سوی آن می رود، قبول نمی کند و می داند که حق در آن نیست. (همان)

«و عن الباقر عليه السلام هذا الشي‏ء يشتهيه الرّجل بقلبه و سمعه و بصره لا تتوق نفسه الى‏ غير ذلك فقد حيل بينه و بين قلبه إلّا ذلك الشي»‏ این یعنی که انسان به قلب و گوش و چشمش به چیزی میل می کند به طوری که نفسش به چیزی جز آن گرایش نمی یابد؛ در این صورت، خدا میان او و قلبش، به استثنای آن چیز، حایل شده. (همان)

بر این پایه، می توان با اطمینان گفت که در درون هر انسانی جایی هست که خدا با آن مستقیم ارتباط معرفتی (چیزی از جنس الهام و افهام و هدایت) دارد. البته روشن است که این غیر از وحی ـ به معنای نبوی ـ است. اما به هر روی، از این آیات چنین بر می آید که خدا هیچ گاه انسان را با خطاهایش به گونه ای تنها نمی گذارد که از حق و حقیقت هیچ خبری نداشته باشد یا حقی را باطل و یا باطلی را حق بداند و در این دانستن خود هیچ تردید و تزلزلی نداشته باشد؛ چرا که خدا در همین جایی که محل دانستن و باورهای انسان است، حضوری فعال و زنده داشته و او را نسبت به حق و باطل، حتی اگر در حد ایجاد تردید و تزلزل در باور اشتباهی که دارد هم که شده، توجه می دهد.

همچنین، از این آیات و روایات می فهمیم که این ما انسان هاییم که ممکن است نسبت به این الهام ها بی توجه باشیم و از کنار آن با بی تفاوتی بگذریم، یا به آنها توجه کنیم و در هنگام قبول چیزی به عنوان باور خود، قدری مکث کرده و بی مهابا و متهورانه چیزی را تلقی به قبول و یا انکار نکنیم؛ به ویژه که به گفته امام علی (علیه السلام) «فَإِنَّ أَكْثَرَ الْحَقِّ فِيمَا تُنْكِرُون‏» به راستی که بیشتر حق در آن است که آن را نمی شناسید و رد می کنید. (نهج البلاغه، صبحی صالح، ۱۲۰)

و بالاخره نتیجه عملی که از این حقیقت می توان برگرفت این است که اگر به چیزی حقیقتا یقین داشته باشیم، نباید شک و تردید در آن روا بداریم؛ چنان که از همان حضرت نقل شده که فرمود: «لَا تَجْعَلُوا يَقِينَكُمْ شَكّاً وَ لَا عِلْمَكُمْ جَهْلًا» یقین خود را به مثابه شک و علم خود را همچون جهل قرار ندهید. (تصنیف غرر الحکم، ۱۵۳) و در برابر، در مواردی که همه به آن باور دارند یا از چیزی طرفداری می کنند، اما ما در خود نسبت به آن قدری تردید می یابیم، بدانیم که ممکن است خدا در آن لحظه در آن باره دارد با ما سخن می گوید و به ما هشدار می دهد که این حق نیست. و البته این را هم باید توجه بداریم که مراد از شک در اینجا شک علمی است، نه شک های روان شناختی و وسواس گونه. (در باره این نوع از شک ها، بخوانید در کتاب از شک تا یقین، اثر همین قلم)

 

 

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :