Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 214389
تعداد بازدید : 2614

صدق و راستی

صدق و راستی از اصول دین فطرت و از مهم ترین فضایل انسانی است. دین اسلام نیز بر این اصل تاکید فراوان روا داشته و بر جای بلندی نشانده است. اما نکته اینجاست که منابع اسلامی (قرآن و روایات) مفهوم «صدق» را گسترش داده و آن را از راستگویی به راستی و درستی کشانده است. در این کوتاه نوشته به این دو مفهوم از صدق و آثار آن و علایم صدق در پرتو قرآن و تعالیم معصومین (علیهم السلام) خواهیم پرداخت.

سخنرانی

صدق و راستی

علی موحدیان عطار

صداقت (راستی و راست گویی) یکی از پنج اصل اخلاقی در ادیان و نیز در اسلام است که در کنار اصول اعتقادی عمل باید مطرح شود. فضیلت های اصلی اخلاقی عبارتند از: صداقت، امانت، حیا و عفت، عدالت و وفای به عهد.

صدق در لغت

در ادبیات معنوی و اخلاقی، واژه «صدق» را بر دو مفهوم نزدیک به هم اطلاق می کنند: یکی راستگویی و دیگری راستی. چنان که پنهان نیست، «راستگویی» به قول و سخن و کلام تعلق می گیرد و «راستی» به عمل و باور و نیت.

واژه «صدق» در کاربرد خاص تر به معناى اين است كه گفتار و يا خبرى كه مى‏دهیم با خارج مطابق باشد. در این کاربرد، کسی را كه خبرش مطابق با واقع و خارج باشد «صادق» مى‏گويند. اما در کاربرد عام تر ـ که از قضا آن هم رواج فراوان دارد ـ صدق عبارت از مطابقت ظاهر و باطن است. دراین کاربرد گویی عمل و اعتقاد و عزم و اراده را هم قول فرض کرده و واژه «صدق» را به طور استعاره و مجاز در باره آن هم به کار برده‏اند. به این گونه، انسانى را هم كه عملش مطابق با اعتقادش باشد و يا كارى كه مى‏كند با اراده و تصميمش مطابق باشد، «صادق» ناميده‏اند. این معنای دوم همان است که در فارسی از آن با راستی و درستی تعبیر می کنیم.[1] صدق به معنای راستی و درستی اعم از معنای اول است؛ زیرا راستگویی یکی از مصادیق فراوان و گسترده راستی و درستی است و هر انسان درستی، الزاما راستگو نیز هست.

اما اگر این صدق در انسان شکل بگیرد، در وجود او چیزی شکل می گیرد که روانشناسان به آن «یکپارچگی وجودی» (integration) و در اخلاق به آن «صدق» می گویند.

در ادبیات دینی و اخلاقی هر دو معنا از واژه «صدق» را به کار برده و مراد می کنند. اما شاید به سبب شمول بیشتر و دایره وسیع تر مصادیق، معنای دوم، که معنای استعاری است، کاربرد بیشتری در قرآن و روایات داشته باشد.

صدق در قرآن

تا به اینجا با دو مفهوم خاص و عام از صدق و صداقت آشنا شدیم. اما به نظر می رسد در قرآن و ادبیات روایی، واژه «صدق» را به هر گونه مطابقت درون و بیرون اطلاق نمی کنند، بلکه علاوه بر مطابقت ظاهر و باطن، مطابقت با حق را نیز در نظر دارند. به عبارت دیگر، صداقت در قرآن مفهومی خنثی نیست، بلکه مفهومی کاملا ایدئولوژیک و هنجارین و مبتنی بر عقیده است.

برای روشن شدن این مطلب، یک مثال می زنم: کسی را در نظر بگیرید که او به دیندار و مومن نیست و این را نیز کتمان نکرده و برای بهره مند شدن از برخی امتیازات اجتماعی دینداری، دست به تظاهر و ریاکاری نمی زند. این آدم، که تکلفش با خودش معلوم است، از نظر روان شناختی دارای یکپارچگی وجودی هست و از نظر اخلاقی هم ظاهر و باطنش یکی است و به این معنا می توان او را باصداقت خواند؛ اما از نظر قرآنی چنین آدمی دارای صدق نیست، چرا که به تعهدش نسبت به حق پایبندی ندارد و با و فطرت انسانی خود، در تضاد و در ستیز است. بنابراین، صدق در قرآن دارای مفهومی حق محورانه است، که می توان آن را «درستی» معادل گذاری کرد.

در اینجا مناسب است برخی کاربردهای قرآنی صدق را در بررسی کنیم:

در قرآن مکرر به صدق به عنوان یک عامل مهم معنوی و یک وصف اساسی رستگاری، اشاره شده است. همان طور که یاد شد، در بیشتر این آیات مراد از صدق، راستی است نه فقط راستگویی. این آیات از این قرار است:

«وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْني‏ مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْني‏ مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لي‏ مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصيراً» و بگو: «پروردگارا، مرا [در هر كارى‏] به طرز درست داخل كن و به طرز درست خارج ساز، و از جانب خود براى من تسلطى يارى‏بخش قرار ده.» (اِسراء، 80)

«وَ الَّذي جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ» و آن كس كه راستى آورد و آن را باور کرد آنانند كه خود پرهيزگارانند. (زمر، 3۳)

«الصَّابِرينَ وَ الصَّادِقينَ وَ الْقانِتينَ وَ الْمُنْفِقينَ وَ الْمُسْتَغْفِرينَ بِالْأَسْحارِ» [اينانند] شكيبايان و راستگويان و فرمانبرداران و انفاق كنندگان و آمرزش‏خواهان در سحرگاهان. (آل عمران، 17)

«قالَ اللَّهُ هذا يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقينَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ» خدا فرمود: «اين، روزى است كه راستگويان را راستى‏شان سود بخشد.» براى آنان باغهايى است كه از زير [درختان‏] آن نهرها روان است. هميشه در آن جاودانند. خدا از آنان خشنود است و آنان [نيز] از او خشنودند. اين است رستگارى بزرگ. (مائده، 119)

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ» اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، از خدا پروا كنيد و با راستان باشيد. (توبه، ۱۱۹)

«لِيَسْئَلَ الصَّادِقينَ عَنْ صِدْقِهِمْ وَ أَعَدَّ لِلْكافِرينَ عَذاباً أَليماً» تا راستان را از صدقشان باز پرسد، و براى كافران عذابى دردناك آماده كرده است. (احزاب، ۸)

در بیشتر این کابردهای قرآنی، «صدق» به معنای «درستی» یا مطابقت با حق به کار رفته است. بنابراین، مفهوم صدق در قرآن به مفهوم تقوا و حق محوری بسیار نزدیک می شود.

آثار اخروی و دنیوی صدق

با اهمیتی که قرآن به صدق می دهد، باید دید این وصف چه آثاری در حیات معنوی ما دارد و چگونه این آثار بر آن بار می شود. بر اساس قرآن و روایات و تجربه، برخی از آثار صدق از این قرار است:

صدق و تقوا ملازمند

صداقت و تقوا ملازم همند؛ و این رابطه دو سویه است؛ به این معنا که از یک سو، انسان با تقوا به خاطر پروایی که از خدا دارد، صدق می ورزد؛ و از سوی دیگر، انسان صادق به تقوا میل می کند؛ زیرا کسی که راستی پیشه کند جز بر محور حق و حقیقت نمی گردد و همه اعمال و نیات و احوالش خدامحور و حق محور خواهد بود.  بنابراین، می توان گفت از مهم ترین نتایج و آثار صفت صدق در انسان این است که پروای حق را پیدا می کند که همان تقوای الهی است.

گویا این آیه اشاره این آیه به همین حقیقت باشد که می فرماید: «وَ الَّذي جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ» و آن كس كه راستى آورد و آن را باور کرد آنانند كه خود پرهيزگارانند. (زمر، 3۳)

اگر چنین است، می توان گفت که همه آثار بسیار ارزنده ای که خدای متعال برای تقوا ذکر کرده است، ثمره صدق نیز هست.

برخی آثار تقوا که در قرآن ذکر شده عبارتند از: یافتن قدرت تشخیص حق از باطل، زیاد شدن روزی پاکیزه و بهره مندی از برکات آسمانی و زمینی، قبولی اعمال ـ چرا که خدا فقط از اهل تقوا می پذیرد ـ گشوده شدن راه رهایی از گرفتاری ها، بهره مندی از ذکر و از هدایت، آمرزش گناهان و رستگاری و پاداش اخروی.

صداقت موجب رستگاری است

دست کم از این دو آیه بر می آید که در پایان کار و در هنگام تعیین تکلیف نهایی ما، این صدق است که ملاک قضاوت و حکم نهایی قرار می گیرد:

«قالَ اللَّهُ هذا يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقينَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ» خدا فرمود: «اين، روزى است كه راستگويان را راستى‏شان سود بخشد.» براى آنان باغهايى است كه از زير [درختان‏] آن نهرها روان است. هميشه در آن جاودانند. خدا از آنان خشنود است و آنان [نيز] از او خشنودند. اين است رستگارى بزرگ. (مائده، 119)

«لِيَسْئَلَ الصَّادِقينَ عَنْ صِدْقِهِمْ وَ أَعَدَّ لِلْكافِرينَ عَذاباً أَليماً» تا راستان را از صدقشان باز پرسد، و براى كافران عذابى دردناك آماده كرده است. (احزاب، ۸)

ارزش انسان نزد خدا به صدق اوست

از همین دو آیه این نیز برمی آید که ارزش انسان در پیشگاه حقیقت به میزان صدق اوست، نه به مال و ثروت و علم و قدرت و نه حتی شاید به میزان اعمال و عبادات ظاهری و دیگر امور. علاوه بر این، در روایتی از رسول مکرم (صلی الله علیه وآله) تاکید شده است که خدا به صورت ها و اعمال شما نمی نگرد، بلکه به قلب های شما نظر می کند؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ إِلَى صُوَرِكُمْ وَ أَعْمَالِكُمْ وَ إِنَّمَا يَنْظُرُ إِلَى قُلُوبِكُمْ.» (مجلسی، بحار الانوار، ۶۷، ۲۴۸) این گونه بیانات از آن حکایت می کند که آنچه نزد خدا ملاک ارزش و قضاوت انسان است، صفای باطن و قلب سلیم از رنگ و ریا و شرک و کفر است، که این تعبیر دیگری از «صدق» عملی و قلبی است.

صدق سبب نورانیت دل و صفای ضمیر خود و هدایت دیگران است

صدق صفتی است که در هر کسی باشد هم دل خودش را روشن می کند و هم ضمیر دیگران را نور می بخشد و در عین حال کدورتی از دیگران به او نمی رسد و نورانیتش کم نمی گردد. در روایتی نقل است حضرت صادق (ع) فرموده است: صدق نورى است كه مى‏درخشد در عالم معنى، مانند آفتابى كه هر چيزى كه در تحت نفوذ نور ظاهرى او است از آن روشنايى مى‏گيرد و در اين نور دادن نقصان و ضعفى به آفتاب وارد نمى‏شود. (مصباح الشريعه، ترجمه مصطفوى، متن، ص: 325، باب هفتاد و چهارم در صدق)

صداقت موجب اثر نفَس می شود

اینکه ما سخنمان در دیگران اثر نمی کند، یک سببش می تواند این باشد که چون خود به حق و به گفته خود عمل نمی کنیم، سخنمان در دیگران اثر نمی بخشد یا کم اثر است. بزرگی می گفت: اینکه بچه های ما سخن ما را گوش نمی گیرند به سبب آن است که ما خود به سخن پدر و مادرمان عمل نکرده ایم.

صداقت موجب «یکپارچگی وجودی» می شود

صدق یا صداقت همان حقیقتی است که در عرفان مسیحی و عرفان های شرقی از آن به  از آن به «صلح درون» تعبیر و در روان شناسی از آن به «یکپارچگی درون» (integration) می کنند. می گویند در حالت صداقت است که انسان با خود در صلح است. وقتی گفته می شود کسی با خودش در صلح و آشتی نیست، یعنی یک یا دو ساحت او با هم ناسازگار هستند.

اگر این را بخواهیم با زبان فلسفی بگوییم، این طور باید گفت که: برای اینکه ما دارای یکپارچگی وجودی و یا صلح درونی باشیم، باید سه ساحت درونی ما که احساسات و عواطف، خواسته ها و باورهای ما هستند باید با دو ساحت بیرونی یا همان گفتار و کردار یکسان باشند و بر همدیگر انطباق داشته باشند.

اگر فرد عقیده داشته باشد که خدا رزاق است، اما در مال اندوزی حرص داشته باشد، باورش با احساسات و عواطفش ناسازگاری دارد.

اگر فرد باور داشته باشد که نظام جهان، نظام اخلاقی است، یعنی بدی کیفر و نیکی پاداش خود را خواهد یافت، اما در عین حال در گفتار و کردارش نیک رفتار نکند، گویی عقیده اش با گفتار و کردارش سازگار نیست. انواع و اقسامی از این ناسازگاری ها متصور است.

معمولاً در ادبیات عارفان مسلمان آنچه به صلح درون تعبیر می شود، صدق است و گاهی هم به خلوص، معنا می شود. عارفان ما معمولاً صدق را با این معنا به کار می بردند که «بود تو عین نمود تو باشد و نمود تو عین بود تو باشد».

می گویند مادری فرزند خود را نزد نبی مکرم اسلام (صلی آلله علیه وآله) آورد و عرض کرد یا نبی الله! این فرزند من زیاد خرما دوست دارد و آن قدر خرما می خورد که بیمار شده است؛ نصیحت من را هم گوش نمی گیرد؛ شما به او نصیحتی کنید. پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: فردا او را نزد من بیاور تا نصیحتش کنم. و همین هم شد. اما مادر هنگام رفتن از پیامبر (ص) پرسید چرا همان دیروز نصیحتش نکردید؟ فرمود: چون من دیروز خودم هم خرما خورده بودم.

این مثل که «رطب خورده منع رطب چون کند» از همین جا آمده است. اینکه قرآن هم می فرماید: «کبُرَ مَقتاً عِندَاللهِ اَن تَقُولوا مَالَا تَفْعَلُونَ» یعنی: بزرگ دشمنی است نزد خدا که بگویید و نکنید (صف، ۳) گویا از همین روست که این روش با صداقت و یکپارچگی وجودی، که مطلوب حق است، در تضاد است و چون پیامبر (صلی الله علیه وآله) وجودش یکپارچه بود، نمی توانست و نمی خواست به چیزی امر کند که در آن ساعت خود به آن عمل نکرده است. (البته یک حکمت این کار پیامبر ص این نیز می تواند همان اثر نفَس باش که پیش تر یاد شد؛ زیرا اثر وضعی سخن کسی که خود به گفته خود عمل نکرده، این است که سخنش بی اثر یا کم اثر خواهد بود.)

 کسی که این مطابقت ها را در خود داشته باشد، می توان گفت او اهل صدق است. اگر این گونه نباشد و فرد چیزی را ادعا کند که دوست ندارد یا نمی خواهد و یا باور ندارد، مثل آن است که دروغ می گوید و این عدم انطباق درون وبیرون سبب می شود که او با خود در ستیز باشد.

 

صداقت مایه آرامش و راحتی است

از مهم ترین برکات یکپارچگی وجودی، راحتی و آسودگی است. بزرگان نیز که فرموده اند «الراحه فی الصدق» راحتی در صداقت است، به همین نظر داشته اند.

این حقیقتی غیر قابل انکار است که انسان صادق آرامش خیال و آسودگی جان و روح بیشتری از انسان دغلکار دارد. می گویند یک پسر و دختر کوچولو داشتند با هم بازی می کردند. پسر کوچولو تعدادی تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت:

ـ من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده.

دخترک قبول کرد. اما پسر یکی از بزرگترین و قشنگ ترین تیله هاش را یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینی هاشو به پسرک داد.

اون شب دخترک با آرامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسرک نمی تونست بخوابه. شاید به خاطر اینکه وجدانش ازش شاکی بود؟ اما نه؛ به این علت که به این فکر می کرد که همون طوری خودش بهترین تیله اش را یواشکی پنهان کرده شاید دخترک هم مثل اون یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده!

این اگرچه یک داستان است، اما حقیقتی که آشکار می کند این است که آسایش و آرامش خاطر در زندگیِ صادقانه است. سبب این وضعیت این است که آدم های زرنگ و کلک دیگران را مثل خودشون می بینند؛ چنان که گفته اند: «کافر همه را به کیش خود پندارد.» بنابراین، اگر فکر می کنیم که آدم های بی وجدان، خیالی ندارند و آسوده اند، سخت در اشتباهیم؛ ایشان از قضا دغدغه های بیشتری دارند.

صدق مایه سلامتی است

در ضمن نامه ای که امام علی (علیه السلام) به فرزندشان امام حسن (علیه السلام) نوشته اند، آمده است: «وَ فِي الصِّدْقِ السَّلَامَة» (تحف العقول، ۸۴) آدمی که صداقت دارد، دارای یکپارچگی درون و صلح درونی و آرامش خیال است و بنابراین، کمتر دستخوش استرس و اضطراب می شود. بنابراین، این سخت مولا امیر المومنین می تواند اشاره به همین سلامت و آسودگی روانی و روحی باشد که نتیجه طبیعی اش سلامت جسمانی نیز خواهد بود.

اما علاوه بر این، این سخن می تواند ناظر به «سلامت» به معنای «عافیت» هم باشد. در این صورت، علاوه بر سلامت روحی و جسمی، شامل سلامت از آفات و مصیبت ها می شود؛ زیرا انسان صادق کمتر در خطر گرفتاری ها قرار می گیرد؛ چنان که فرموده اند: «النجاة في الصدق‏» نجات در راستی است.

صداقت برترین سیاست است

بر خلاف تصوری که عموما دارند که سیاست با راستگویی و صداقت نمی سازد، اگر درست بیندیشیم می بینیم حتی در سیاست نیز صداقت کارآمدتر و قوی تر است. شاهد این سخن اینکه حتی سیاستمداران نیز آنجا که راستی و صداقت را پیشه کرده اند، کارآمد تر و محبوب تر بوده اند.

شاید به همین سبب باشد که برخی آدم های زرنگ و نقشه باز از آدم های ساده و بی غل و غش شکست می خورند. می گویند: کاسپارف، قهرمان شطرنج جهان (۲۰۰۰۱۹۸۵)، در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند و او این گونه عنوان کرد:

در بازی با او نمی دانستم که آماتور است. برای همین، با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت می گشتم.

گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی می کردم، اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می دیدم. تمرکز می کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم. آن قدر در پی حرکت های او بودم که دنباله رو مسیر او شدم که مهره های خودم را گم کردم. بعد که به سادگی مات شدم فهمیدم حرکت های او از سر مهارت نداشتن بود و فقط مهره ها را حرکت می داد و از بازی با من لذت می برد، در حالی که من از از ابتدا به دنبال نقشه ای بودم که وجود نداشت.

کاسپارف بعدا گفت که من بازی را باختم اما درس بزرگ تری یاد گرفتم؛ و آن این بود که «ما آن قدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که صادقانه حرکت کردن را باور نداریم و به دنبال نقشه هایش می گردیم، در حالی که تمام حرکت ها از سر حیله نیست. آنجاست که ما مسیر را گم می کنیم و می بازیم.»

صداقت قدرت می آورد

از برخی آیات قرآن این را می توان برداشت کرد که صداقت موجب قدرت می شود؛ در قرآن می خوانیم: «وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْني‏ مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْني‏ مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لي‏ مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصيراً» بگو: اى پروردگار من! مرا به راستى و نيكويى داخل كن و به راستى و نيكويى بيرون بر و مرا از جانب خود پيروزى و يارى عطا كن. (80 (اِسراء، 80) جمله اخیر نمی تواند به جملات قبل بی ارتباط باشد و اشاره به این حقیقت می کند که وقتی ورود و خروج انسان به کارها از روی صداقت بود، زمینه برای قدرت و پیروزی نیز فراهم خواهد شد.

در همین باره از امام علی (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: صدق و راستی شمشیر خدا در زمین و آسمانش است که به هر سو برود می برد. «وَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع الصِّدْقُ سَيْفُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ سَمَائِهِ أَيْنَمَا هَوَى بِهِ يَقُدُّهُ» (مصباح الشریعه، ۳۵)

انگلیسی ها یک ضرب المثل دارند که می گویند «فلان کس قوت صد مرد دارد، چون پاک است.» آدم وقتی پاک است، قوی می شود.

اما فردوسی عکس این را گفته که البته آن هم درست است. او می گوید:

«ز نیرو بود مرد را راستی/ ز سستی کژی زاید و کاستی»

یعنی هر چه فرد نیرومندتر باشد، راست تر و درست تر است. ناراستی ها به دلیل احساس ضعف است. فرد احساس ضعف می کند و راه ناراستی را در پیش می گیرد.

مولوی حتی کار های شگفت انگیزی که انبیا و اولیا را ناشی از صدق شان می داند و می گوید آدم اهل صدق، قوی و شجاع و با قوت قلب است و قدرت و اعتبار دارد، ولو دیگران حالت تهدید نسبت به او داشته باشند.

صدق عاشق بر جمادی می تند/ چه عجب گر بر دل دانا زند

صدق موسی بر عصا و کوه زد/ بلکه بر دریای پر اشکوب زد

صدق احمد بر جمال ماه زد/ بلکه بر خورشید رخشان راه زد

(دفتر پنجم مثنوی)

صدق دشمنی را از میان می برد

انسان یا جامعه ای اگر می خواهد به صلح و دوستی با دیگران برسد و دوستانش زیاد و دشمنانش کم شوند، بهتر آن است که صدق پیشه کند.

این از دو جهت است:

یکی از این جهت که وقتی صدق و صداقت در کار باشد، این یعنی که درون انسان با بیرونش در آشتی است؛ و وقتی در درون انسان صلح برقرار باشد، با دیگران نیز در آشتی خواهد بود.

دوم از این جهت که دیگران هم صدق انسان های دیگر را درک می کنند و به تعبیر مولوی «بو می برند» و وقتی در یکی صدق می بینند، اصلا نمی خواهند با او وارد جنگ و نزاع شوند.

 به گفته مولوی، گویی دروغ و بی صداقتی بوی زننده ای دارد و راستی و صدق نیز بوی خوشایندی دارد. اصلا زمانی که یک انسان صادق است، ولو دیگران خودشان نیز صادق نباشند، بوی صداقت در او می شنوند و وقتی بوی صداقت در او حس کردند، نمی خواهند به معرکه و جنگ با او وارد شوند. به همین دلیل است که گویی وجود چنین انسانی ترک جنگ و مخاصمه است. دل دیگران گواهی نمی دهد که با این انسان وارد جنگ و ستیز شوند.  

من هر قدر هم انسان ناپاک و خبیثی باشم، اما انگار با ناپاکان و خبیثان بیشتر میل به جنگ و ستیز دارم، تا انسانی که می بینم یکپارچه صداقت است. گویا وجود انسان های صادق اعلام ترک مخاصمه و ترک جنگ و اعلام آشتی است. مولوی ابیات فراوانی در این زمینه دارد که گویی صداقت بو دارد و تزویر و ریا نیز بو دارد و انسان نمی تواند بوی هیچ کدام را مخفی کند. دیگران وقتی این بو را استشمام می کنند، به سمت آن متمایل می شوند. مولانا می گوید:

گفت: صدق دل بباید کار را/ ورنه یاران کم نیاید یار را

یعنی انسان صدق دل داشته باشد، یار در عالم کم نیست و همه عاشق او می شوند، منتها باید دیگران بوی این صدق را بشنوند. وقتی بوی این صدق را بشنوند، اصلا میلی به این ندارند که با او ناسازگاری نشان بدهند.

صداقت بهترین راه کسب حال دعا و نیایش

آقای دولابی از قول يكي از اهالي لرستان تعريف مي كرد كه يكي از هم ولايتي هاي ما كه هيكل درشتي داشت را سابق زنداني كرده بودند و روزي ده شاهي به عنوان خرج خوراكش به او مي دادند . او هم كه مي ديد با اين پول نمي تواند آنقدر غذا بخورد كه شكمش را پر كند؛ ده شاهي را مي داد و ذرت بو داده مي گرفت كه هم حجيم بود و هم چون شور بود آب مي طلبيد و در نتيجه شكم او را پر مي كرد. او كه فرد صاف و ساده اي بود،  روزي رو به آسمان كرد و گفت : خدايا! من را كه مي شناسي، من فلاني پسر فلانيم؛ خدايا! مرا زنداني كرده اي و رزقم را هم كرده اي روزي ده شاهي چُس فيل، آن وقت لاف بنده داري هم مي زني، اگر رزّاق بودن اينه، خوبه همه بكنند. این نوع سخن گفتن با خدا، به شرط آنکه حقیقت در آن باشد و قصد بی ادبی نداشته باشیم، به انسان حال خوشی عطا می کند.

در منابع دینی هم نقل شده است که وقتي در بني اسرائيل خشكسالي شد و هرچه موسي ( ع ) و قومش دعا كردند و باران طلبيدند باران نيامد، بالاخره به حضرت موسي ( ع ) وحي شد كه اگر بَرخ دعا كند باران نازل مي كنيم. حضرت موسي ( ع ) مترصّد شد بَرخ را پيدا كند و از او بخواهد دعا كند. بالاخره به بَرخ كه يك مرد سياه بياباني بود برخورد و از او خواست از خدا باران بطلبد. بَرخ هم سرش را به سوي آسمان كرد و گفت : خدايا ! چرا باران نمي فرستي؟ نكند ابرهايت خشك شده اند، يا ابرها ديگر فرمان تو را نمي برند؛ اگر هم مي خواهي اين قوم را عذاب كني عمر شما كه زياد و وقت بسيار است دير نمي شود. چند جمله از اين قبيل كه بَرخ بر زبان آورد ابرها ظاهر شدند و باران شديدي آغاز شد. حضرت موسي ( ع ) با اينكه خودش هم گاهي اوقات با خدا تند صحبت مي كرد، كما اينكه در داستان گوساله پرست شدن قومش به خدا عرض كرد: «ان هي الّا فتنك» این نیست جز امتحان تو. به تعبیر ما: خدايا همه اين كارها زير سر خودت است. و در مورد فرعون به خدا عرض كرد : «ربّنا انّك اتيت فرعون و ملأه زينه و اموالاً في الحيوه الدّنيا ربّنا ليضلّوا عن سبيلك» خدايا تو خودت به فرعون و بزرگان قومش در اين زندگي دنيا زينت و دارايي دادي تا ديگران را از راه تو گمراه كنند؛ با وجود اين ، جملات بَرخ بر موسي سنگين آمد و خواست او را به خاطر جسارتي كه نسبت به خداوند روا داشته بود سرزنش كند كه به او وحي شد كه بَرخ را به حال خود رها كن، او روزي چند بار ما را مي خنداند.[2]

عیار صادق بودن

اکنون این پرسش را پاسخ باید داد که از کجا بفهمیم که صادقیم؟ آیا ملاک و معیاری برای سنجش صدق هست؟ در تعالیم اهل بیت (علیهم السلام) دو معیار برای این صفت ذکر کرده اند: یکی تصدیق دیگران؛ و دیگری مطابقت دل و زبان.

صدق شناسی

یکی از نشانه های طبیعی صفت صدق در انسان این است که سخن و کارهای صادقانه دیگران را حمل بر صحت کرده و آدم صادق و باحقیقت را به راحتی می شناسد. شاید اشاره قرآن در آنجا که می فرماید: تقواپیشگان را کسانی می داند که صدق و راستی در کار می آورند و صدق و راستی را باور می کنند، به همین حقیقت باشد ؛ «وَ الَّذي جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ» و آن كس كه راستى آورد و آن را باور کرد آنانند كه خود پرواپیشگانند، (زمر، 3۳).

بنابراین، خوش باوری انسان های صادق چندان هم بدون مبنا و از سر بی بصری نیست؛ چرا که ایشان به سبب تقوایی که دارند، معمولا نور حقیقت را در سخن و در کردار دیگران درک می کنند و به همان اعتماد کرده و آن را تصدیق می کنند.

البته چنان که هر چیزی آفت و آسیب هایی دارد، آفت و آسیب صدق نیز این است که انسان صادق ممکن است در مواردی دچار خطا شده و فریب بخورد، چنان که حضرت آدم (ع) فریب خورد. این ویژگی اگرچه ممکن است ساده لوحی تلقی شود اما به هر حال نمی توان انکار کرد که انسان های دارای صدق باطن، چون خود اهل دغل و رنگ و ریا و دروغ نیستند، تصوری از این امور نداشته و یا حداقل چنین گمانی را هم کمتر در مورد دیگران می برند.

در روایتی هست که امام صادق (علیه السلام) فرموده اند: كسى كه حقيقتا متصف به صدق است، به مقتضاى حقيقت صدقى كه در نفس او هست، یعنی به همان نور صدق و حقيقت روحانيتی كه غير آن را سراغ ندارد، اصلا چیزی كه ضد این فطرت پاك و نورانيت و صفاى باطن باشد را هضم نمی کند و چون كذب و تقلب را در افراد كاذب نديده است، ظاهر اعمال آنان را حمل به صحت و صداقت کرده و اظهارات آنان را تصديق مى‏كند. (مصباح الشريعه، ص: 35)[3]

جالب است بدانیم که مطابق تعلیم آن امام (علیه السلام)، حضرت آدم (علیه السلام) هم دقیقا به سبب همین صداقتش بود که فریب قسم دروغ شیطان را خورد و از آن گیاه ممنوعه تناول کرد. امام صادق (علیه السلام) در ادامه همان سخن بالا اضافه می کنند كه حضرت آدم (ع) دروغ ابليس را چون قسم خورد، تصديق کرد و سخن او را باور كرد؛ زيرا در نفس آدم (ع) اثرى از دروغ و تقلب وجود نداشت. (همان جا)[4]

در اینجا یک اشکال ممکن است به ذهن برسد و آن اینکه با این وصف انسان های مومن که دارای صداقتند در معرض فریب هستند صفت صدق انسان را دچار خسارت و زیان دنیوی و اخروی می کند. این اشکال را در ادامه بیشتر بررسی خواهیم کرد.

مطابقت درون و بیرون

دومین نشانه صدق در انسان این است که باطن و ظاهر انسان صادق با هم یکی است. آدم صادق چیزی خلاف آنچه در وی هست را وانمود نمی کند و نیز ادعایی جز آنچه حقیقتا دارد نمی نماید. در این خصوص نیز از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که فرمود: اگر می خواهی بدانی که تو صادق هستی یا کاذب، راستی و همسانی آن حقیقتی که در توست را با ادعایی که می کنی ملاحظه کن و این دو را با ترازوی خدای متعال محک بزن، چنان که گویی در قیامتی و خدای متعال می گوید «میزان در این روز حقیقت است» پس اگر حقیقت درون تو با آنچه ادعا می کنی هم تراز بود، صدق برای تو اثبات می شود. و کمترین حد صدق این است که زبان با قلب و قلب با زبان مخالف نباشد.[5]

صداقت و ساده لوحی

عموما تصور می شود که صدق و صداقت عین سادگی و ساده لوحی است. اما این دو دقیقا یکی نیستند؛ زیرا: اولا، صداقت و صدق در برابر نفاق است؛ در حالی که در مقابل ساده لوحی هوشیاری است. صدق یعنی مطابقت قول و فعل و زبان و قلب و ادعا و حقیقت انسان؛ در حالی که سادگی یعنی عدم درک پیچیدگی ها و نشناختن انسان ها و موقعیت ها.

دوما، سادگی با صداقل ملازمت تام ندارند: سادگی الزاما صداقت نمی آورد؛ سادگی می تواند انسان را وادار به صداقت کند. یعنی کاری کند که شخص زبانش با آنچه در دلش هست یکی باشد. برعکس این نیز ممکن است: برخی از روی سادگی بی صداقتی می کنند در حالی که دیگران می فهمند. بنابراین، گاهی صداقت داشتن از روی سادگی است، اما الزاما چنین نیست. صداقت ممکن است نتیجه سادگی ضمیر باشد، اولا الزاما چنین نیست که کسی که صداقت دارد ساده و بسیط هم باشد؛ زیرا چه بسا انسان های ژرف و پیچیده ای که صدق را خود به عنوان روش و ومنش خویش برگزیده اند؛ ثانیا، هر انسان ساده ای هم الزاما صادق نیست.

این را هم باید یاد کرد که صداقتی که ملازم با سادگی و بساطت و فطری بودن است، غیر از کودنی و حماقت است.

با این اوصاف قابل انکار نیست که میان سادگی ضمیر و بساطت نفس با صدق رابطه تلازم موردی برقرار است؛ چنان که در همان روایت از امام صادق (علیه السلام) نقل شد که در باره آدم (علیه السلام) فرمودند وی از سر صدق و سادگی ضمیر بود که فریب شیطان را خورد ...

به این گونه، صداقت و سادگی بی ربط با برخی سادگی ها و فریب خوردن ها نیست. اما آنچه مهم است این است که انسان صادق از صدق و صفای خود منفعتی بسیار بیشتر از آن خسارت هایی که احیانا می بیند خواهد برد. اگرچه ممکن است در جاهایی و به ویژه در جوامع و اوضاعی که مکر و خدعه و فریب غلبه دارد، موجب برخی زیان های مادی و حتی معنوی شود، اما اولا، در بیشتر موارد نور صدق و تقوا خطا به انسان صادق کمک می کند که حق و حقیقت را در سخن و کردار دیگران ببیند و بشناسد و با تصدیق آن از آثار ایمان بهره مند گردد؛ چیزی که در انسان های بدبین و شکاک و زرنگ کمتر رخ می دهد. ثانیا، حتی اگر در مواردی هم دچار خطا شده و فریب بخورد، یقینا خدا متعال که عین عدل است، صداقت او را ارج می گذارد و صادق را از حمایت خود محروم نمی کند؛ چگونه ممکن است خدا کسی را که به سبب صدق و صفای باطن دچار خطا و اشتباه شده و یا ضرری را متحمل شده است، به خود وانهد و بگوید می خواست حواسش را جمع کند و مثل دیگران زرنگ و هوشیار باشد.

در همان ماجرای آدم (علیه السلام) آنکه در نهایت ضرر کرد، شیطان بود و حضرت آدم (ع) اگرچه به سبب آن خطا از بهشت رانده شد و به این دنیا هبوط کرد، اما اولا از صفای باطن و مقام عالی او کم نشد و بلکه به مقام توبه رسید و مقامات بسیار بلد دیگری را نیز به واسطه بندگی اش در این دنیا کسب کرد که اگر چنین نمی شد هرگز به آن مقامات دست نمی یافت.

این حقیقت در ادامه همان روایت به نقل از امام صادق (علیه السلام) بیان شده است. آن حضرت فرموده است: خداوند متعال در سوره طه 116 مى‏فرمايد: ما به آدم عهد كرده و او را توجه داديم ولى او فراموش كرد؛ و نيافتيم براى او عزمى. و ابليس برای اولين بار اين تقلب و خلاف را به كار برد و پيش از او سابقه اين عمل در ظاهر و باطن هیچ کسی نبود. پس او به خاطر همين دروغش دچار خسران و زيانكارى گشته و از صفا و صدق آدم در جهت اغوا و اضلال او منتفع نشده و با این دروغى كه گفت، نتوانست آدم (ع) را از مقام صدق و روحانيت بيرون ببرد. (نقل به مضمون از مصباح الشريعه، ترجمه مصطفوى، متن، ص: 325، باب هفتاد و چهارم در صدق)

تذکر: لازم به تاکید است که سادگی ضمیر و صدق باطن به معنای بی اعتنایی به آنچه خدا به انسان فهمانده و بی توجهی به علم و دانش نیست. اگر انسان به علم و دانش خود که خدا به او موهبت کرده بی اعتنایی کند، یقینا دچار خسارت خواهد شد و در این باره فقط باید خود را سرزنش کند. حتی شاید بتوان گفت که بی اعتنایی کردن با معرفت و دانش و یا مخالفت با آنچه خدا برای انسان آشکار کرده است، خود خلاف صداقت است.



[1] .. لازم به یاد است در عربی «صداقت» به معنای «دوستی» است. در حالی که در زبان فارسی «صدق» و «صداقت» را به یک معنا به کار می بریم و هر دو معنا، یعنی «راستگویی» و «راستی» را از آن مراد می کنیم.

[2] . البته بنا به تعالیم قرآن و معصومین (علیهم السلام) می دانیم که خدا موجودی نیست که منفعل شود و بخندد یا بگرید، بلکه در این گونه موارد مراد آن است که این نوع رفتار یا سخن با خشنودی خدا سازگار است. همچنین، خشنود و خنده اولیای خدا، به منزله خشنودی و خنده خداست؛ چنان که از برخی شواهد روایی نیز می توان استفاده کرد که است که خدا را بندگانی است که چون خشنود می شوند انگار که خدا خشنود شده است.

[3] . در ادامه بقیه روایت را با متن عربی آن خواهیم خواند.

[4] . روایت چنین است: «قَالَ الصَّادِقُ ع ... الصَّادِقُ حَقّاً هُوَ الَّذِي يُصَدِّقُ كُلَّ كَاذِبٍ بِحَقِيقَةِ صِدْقِ مَا لَدَيْهِ وَ هُوَ الْمَعْنَى الَّذِي لَا يَسَعُ مَعَهُ سِوَاهُ أَوْ ضِدُّهُ مِثْلُ آدَمَ عَلَى نَبِيِّنَا وَ آلِهِ وَ عَلَيْهِ السَّلَامُ صَدَّقَ إِبْلِيسَ فِي كَذِبِهِ حِينَ أَقْسَمَ لَهُ كَاذِباً لِعَدَمِ مَا بِهِ مِنَ الْكَذِبِ فِي آدَمَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً لِأَنَّ إِبْلِيسَ أَبْدَعَ شَيْئاً كَانَ أَوَّلَ مَنْ أَبْدَعَهُ وَ هُوَ غَيْرُ مَعْهُودٍ ظَاهِراً وَ بَاطِناً فَخَسِرَ هُوَ بِكَذِبِهِ عَلَى مَعْنًى لَمْ يَنْتَفِعْ بِهِ مِنْ صِدْقِ آدَمَ ع عَلَى بَقَاءِ الْأَبَدِ وَ أَفَادَ آدَمُ ع بِتَصْدِيقِهِ كَذِبَهُ بِشَهَادَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ بِنَفْيِ عَزْمِهِ عَمَّا يُضَادُّ عَهْدَهُ فِي الْحَقِيقَةِ عَلَى مَعْنًى لَمْ يَنْتَقِصْ مِنِ اصْطِفَائِهِ بِكَذِبِهِ شَيْئا ...» (مصباح الشريعة، ص: 35)

[5] . «... فَإِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ أَ صَادِقٌ أَنْتَ أَمْ كَاذِبٌ فَانْظُرْ فِي صِدْقِ مَعْنَاكَ وَ عَقْدِ دَعْوَاكَ وَ عَيِّرْهُمَا بِقِسْطَاسٍ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى كَأَنَّكَ فِي الْقِيَامَةِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَإِذَا اعْتَدَلَ مَعْنَاكَ بِغَوْرِ دَعْوَاكَ ثَبَتَ لَكَ الصِّدْقُ وَ أَدْنَى حَدِّ الصِّدْقِ أَنْ لَا يُخَالِفَ اللِّسَانُ الْقَلْبَ وَ لَا الْقَلْبُ اللِّسَان‏» (مصباح الشریعه، ۳۵)

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :