دوشنبه 25 تير 1397 - 4 ذيقعده 1439 - 2018 ژولاي 16
Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 189185
تعداد مشاهدات : 1773

درویشی و خرسندی

خودتان بخوانید.

درویشی و خرسندی

علی موحدیان عطار

دوستی دارم، از اون آدم هایی که همه چیزشان شگفت و درعین حال، الهامبخش است. برای اینکه سخنم را تصدیق کنید، فقط شاید همین کافی باشد که بدانید او در عین حال که به عنوان یک کاسب، یا به قول امروزی ها، یک بیزینس من فعال و جدی، در یکی از شهرهای بزرگ کشور مشغول فعالیت بود، برای کسانی که او را می شناختند، یک محقق صاحب نظر و صاحب اثر در یکی از رشته های دین پژوهی به شمار می رفت و می رود. شگفت تر اینکه او در این رشته هیچ مدرکی هم نداشته و صرفا با مطالعات شخصی به تخصص دست یافته و تا جایی در این رشته پیش رفته است که در سطوح تحصیلات تکمیلی تدریس کرده و حتی راهنمایی پایان نامه های این رشته را نیز بر عهده داشته است.

بدون اغراق میگم، من هروقت پیش این آدم می نشسته ام، یا یک مطلب تازه یاد می گرفتم، یا یک ایده جدیدی به من الهام می شده و یا پنجره متفاوتی در برابر نگام باز می شده است. این را هم اضافه کنم که دوست من نگارش و انشای بسیار جذاب و پخته و تاحدودی متفاوت هم دارد و من در نوشته های علمی ام بی تاثیر از شیوه نگارش او نبوده ام (صرف نظر از اینجا که قدری خودمانی تر و راحت تر نوشته ام).

یادآوری می کنم که این دوست من، با همین ویژگی های علمی، کاسب قدَری هم بوده است. تا همین چند سال پیش هروقت با او کاری داشتیم، در بازار به مغازه اش می رفتیم و معمولا او را در یکی از این دو حال می یافتیم: یا در حال امر و نهی به کارمندان و چک وچانه با مشتریان، یا نشسته در دفتر شیشه ای کنج مغازه اش، در حالی که دارد مطالعه می کند یا می نویسد. این اواخر هم کارش بالا گرفته و فروشگاه بزرگی در راسته یکی از خیابان های مهم شهر علم کرده بود و بروبیایی داشت که نگو. اما او در این وضعیت مدرن هم دست از کار علمی بر نداشته بود و همان جا هم در طبقه بالا، دفتر کار دنجی برای خودش ساخته بود که کم از یک کتابخانه شخصی نداشت. می گفت هر وقت که بتونم کار را به کارمندها وا می گذارم و میرم بالا تو دفترم مشغول مطالعه و نوشتن می شم. به قول خودش، بساط دین و دنیا را یکجا پهن کرده بود. اذعان می کنم، من که هیچ وقت خودم موفق نشده بودم سر و سامانی به وضعیت معشتم بدم و از اینکه برای امرار معاشم وابسته به کار علمی باشم هرگز دل خوشی نداشتم، همیشه به حال این آدم غبطه می خوردم.

تا اینکه یه روز بعد از مدت ها که ندیده بودمش، خواستم دیداری تازه کنیم. تماس گرفتم و بالاخره موفق شدم با او ارتباط برقرار کنم. با خوشرویی همیشگی و با محبتی که به من داشت و پنهان هم نمی کرد، از پیشنهادم استقبال کرد. اما آدرسی که برای ملاقات داد، غیر از جایی بود که انتظار داشتم. وقتی از آسانسور وارد طبقه ای شدم که محل کارش اونجا بود، کسی را ندیدم جز یک آدم میان سال که توی یک دفتر بزرگ پشت میزی نشسته بود و چیزی را مطالعه می کرد. داشتم دور و برم را برای پیدا کردن دوستم می کاویدم که دیدم همون آدم از دفترش اومد بیرون و خوش آمد گفت. خودش بود. از بس شکسته شده بود نشناختمش. انگار بیست سال پیرتر شده بود. بعد از خوش بش و اینکه چایی می خوری یا قهوه و صحبت های معمول، وقتی شروع به سخن کرد، دیدم هم خودش و هم حرف هاش از یک جنس دیگه اند؛ هم معنوی تر از گذشته بود و هم آرامش بیشتری تو وجودش حس می شد. خودش فهمید که من ذهنم پر از سوال شده، پس شروع به شرح دادن ماجرایی کرد که از همه چیزهای دیگه که تو زندگی اون آدم سراغ داشتم عجیب تر بود.

می گفت تو شرایط سال های ۹۳ و ۹۴ که بازار کساد شد، از بانک وام گرفتم. اما نتونستم اقساطش را به موقع بپردازم و بهره روی بهره اومد و بالاخره ورشکستگی گریبون من را هم را گرفت. یکی از طلبکارها به من اتهام کلاهبرداری زد و از من شکایت کرد و درگیر داگاه قاضی و محکمه شدم. چون حکم جلبم را به ناحق گرفته بود ناچار فرار کردم و مدتی به شهر دیگه ای رفتم ودر اختفا به سر بردم. تو این ایام خیلی به من سخت گذشت؛ بی پولی و دربه دری و غربت یه طرف، حال فکار و افکار پریشون، از طرف دیگه.

توی یکی از روزها سراغ یه مرد بزرگی رفتم که از قبل می شناختمش. شرح حالم را که شنید به من گفت می خوای از این وضع خلاصی باید به هرچی می گم عمل کنی. گفتم باشه. گفت اولا که باید توبه صحیحی از گذشته خودت بکنی. دوما، تا مدتی که میگم فقط از پولی که من بهت می دم باید معیشت کنی. دستورهای دیگه ای هم داد که عمل کردم. تو این مدت هفته ای دو تا صدهزار تومان، یکی اول هفته و یکی وسط هفته به من می داد و من هم فقط از همون پول گذران کرده و همون طور که گفته بود عمل می کردم. بعد از مدتی، از اتهام تبرئه شدم و طرف هم اظهار پشیمانی کرد. بدهی هام را هم با واگذار کردن مغازه تونستم بدم و از مسایل مالی هرچند با از دست دادن بخش عمده ای از داراییم خلاص بشم. حسن کار این بود که دیگه از هرچه سود و زیان و فکر و ذکر بود خلاص شده بودم. حالا توی این دفتر که مال یکی از بستگانمه دفتردارم. تلفن جواب می دم، نامه ها را ویرایش می کنم، به مراجعین پاسخ می دم و ...

من تازه فهمیدم که این دوست ما اینجا چه کار میکنه و چرا سر مغازه و کسب و کارش نیست و اصلا چرا این قدر پیر و شکسته شده. دوران بسیار سختی را از سر گذرانده و تجربه بسیار طاقتفرسایی را طی کرده بود. او که یک عمر مثلا صاحب کار و رئیس بود، الان به یک شغل خیلی معمولی در حد دفترداری یک از بستگان اشتغال داشت و حقوقی دریافت می کرد به اضافه یک کسب و کار موردی که وابسته به هیچ چیز جز توانایی های شخصی خودش و امید به خدا نبود. اما در عوض، از سود و زیان این فضا رها شده بود. می گفت صبح که می شه فقط به امید خدا از خونه می زنه بیرون تا قسمتش را از خدا بگیره. می گفت جز یک حساب، که اونم چاره ای ندارم، دیگه هیچ حساب بانکی ندارم. نه به کسی بدهکارم و نه از کسی طلبکار. نه سرمایه ای دارم تا نگران بالا و پایین رفتنش باشم و نه کارمند و کارگری که دلواپس حقوق عقب افتادشون. کار ساده ای در حد رسیدگی به امور دفتری و پاسخگویی به مشتری ها و ویرایش نامه ها و ... و بقیه اش هم برخی کارهای موردی که پیش بیاد. می گفت اتفاقا به قدر کفایت در میاد و لنگ نمی مونم. اما مهم تر اینکه تازه دارم می فهمم زندگی یعنی چه؛ انگار تازه دارم همسر و فرزندانم را می بینم و از بودن کنارشون لذت می برم. در کنار کارم مطالعاتم را هم دارم. 

می گفت تو تمام این سال ها توی سر من فرو رفته بود که برای زندگی بهتر باید بیشتر بدوم و برای اینکه به زن و بچه ام بد نگذره، باید تا می تونم پول دربیارم؛ غافل از اینکه اصلا نه زندگی را و نه زن و فرزندم را حس می کنم. می گفت، شب عیدی برای ضرورتی نیاز به سی چهل میلیون پول داشتیم. خانمم گفت وام بگیریم. اما من به او گفتم اگه خدا بخواد این پول را به ما میرسونه، اگه هم نخواد منم نمی خوام. اتفاقا یه روز که اومدم سر کار، یک نفر آشنا اومد و گفت مغازه ای دارم می خوام به فلان قیمت بفروشم، اگه می تونی براش مشتری پیدا کن. من به یکی دیگه از آشناها زنگ زدم که یه مغازه هست با این خصوصیات، خریداری؟ گفت اگه بتونی فلان قدر تمومش کنی می خرم. دیدم مبلغی که در نظر داره بیشتر از مبلغی که فروشنده در نظر داره. مابه التفاوت مبلغی که پیشنهاد میده با مبلغی که فروشنده مایل ملکش را بفروشه حدودا همون مبلغی که من برای شب عید بهش نیاز دارم، یعنی هم اون پولی را که من برای شب عید به او نیاز دارم تامین می کنه و هم نیاز خونه برای شب عید را. دو طرف را دعوت کردم و به فروشنده گفتم: شما می خواهی مغازت را به فلان قیمت بفروشی و به من گفتی براش مشتری پیدا کنم؛ درسته؟ گفت بله. بعد به خریدار گفتم شما هم گفتی به بَهْمان قیمت خریداری؛ درسته؟ گفت بله. گفتم خب بسم الله. بی چک و چونه معامله به قیمت مورد نظر خریدار انجام شد و فروشنده هم مابه التفاوت را با کمال رضایت تقدیم من کرد. اومدم خونه به خانمم گفتم بیا خدا می خواست کار ما راه بیفته. این اون پولی که می خواستی وام بگیری. این پنج میلیون را هم بگیر برای خودت و بچه ها هرچه لازم دارید بخرید. جالب اینکه اون پول اونقدر برکت کرد که او عید اون سال بهتر و بیشتر همه سال ها خرید کردند. تازه، مبلغی هم به برادرم دادم که با وجود کسب و کار خوبی که داشت، شب عیدی تو این بازار خراب معطل پول مونده بود حقوق و پاداش کارمنداش را بده.

بعد از این صحبت ها انگار این بیت حافظ بهترین سخنی بود که می شد من بر زبان بیارم:

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است          خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

 

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :