شنبه 2 تير 1397 - 10 شوال 1439 - 2018 ژوئن 23
Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 94391
تعداد مشاهدات : 2063

گفت‌وگو با دکتر علی موحدیان عطار

عرفان چیست و عارف کیست؟

نوشتاری که پیش رو دارید حاصل مصاحبه خبرگزاری حوزه با دکتر علی موحدیان است که به مناسبت برگزیده شدن کتاب مفهوم عرفان در دوازدهمین دوره کتاب سال حوزه و نیز در جشنواره کتاب فصل جمهوری اسلامی انجام گرفته است. دکتر موحدیان در این گفت وگو معرفی خود و دغدغه های علمی اش، به پرسش هایی در باره عرفان، عارفان، عرفان های کاذب با شبه عرفان ها و ... پاسخ داده است.

عرفان چیست و عارف کیست؟

هیچ تعریفی نمی تواند بیان کننده عرفان باشد. چون هر پدیده ای که ذووجوه و ذوابعاد باشد، قابل تعریف نیست. یعنی با یک تعریف نمی توان همه وجوه و ابعاد آن را شناساند.

به گزارش فرهنگ به نقل از حوزه : علی موحدیان عطار از دانش آموختگان حوزه و برگزیده دوازدهمین دوره کتاب سال حوزه و نیز صاحب عنوان در کتاب فصل جمهوری اسلامی مفهوم عرفان و نیز پیامدهای منفی عرفان های کاذب را بیان میکند.
* ابتدا مقداری در خصوص چیستی عرفان توضیح دهید؟

یکی از دغدغه های بنده، تبیین نظام معرفتی امامان شیعه و یا به تعبیر دیگری عرفان امامان شیعه بود.شاید این دغدغه به وضوح امروزی نبود، اما هموراه از زمانی که به حوزه ورود پیدا کردم، بیش از هر چیز به معارف اهل بیت (ع) دل بسته بودم. در طول دوره تحصیل گمان می کردم که بدنه و دروس حوزوی، بنده را به مقصود خود نمی رساند. چون در دروس ادبیات عرب و بعد هم فقه واصول چیز زیادی از مباحث عرفانی یافت نمی شد.

بنابراین چون انگیزه فراوانی برای یادگیری مباحث عرفانی در بنده وجود داشت، دست به کار شدم و مباحث معارف اهل بیت(ع) را پیگیری نموده که نتیجه آن چاپ کتابی با عنوان « از شک تا یقین» می باشد که در دوره های پیشینی کتاب سال حوزه جزء آثار برگزیده شناخته شد و در کتاب فصل جمهوری اسلامی نیز صاحب عنوان شد.

در کتاب «از شک تا یقین» نیز به همین مباحث امام به یک پرسش خاص (آسیب هایی که ایمان مذهبی یک انسان مؤمن را تهدید می کند. مانند شک ها و شک واره ها و امثال ذالک) پرداخته شده بود.

همچنین در روند این نوع مباحث به ناچار در حوزه ادیان نیز ورود پیدا کردم و به مطالعه ادیان شرقی کشیده شدم. به طور ویژه در ادیان هند و هندو حدود 13 سال به پژوهش پرداختم که نتیجه آن دو اثر به عنوان «آیین هندو» و «درسنامه ادیان شرقی» است.

کتاب درسنامه ادیان شرقی، با همکاری یکی از دوستان برای حوزویان نگاشته شده است و آشنایی طلاب با ادیان دیگر به خصوص ادیان شرقی (غیر از یهود و نصاری) می تواند برای آنها مفید باشد. چون وسعت دید بهتری به انسان خواهد داد تا دین خود را نیز بهتر بشناسد و در ضمن در گفتمان پیروان چنین ادیانی می تواند شرکت کند. برای خود بنده نیز این سود و فایده را داشت که متوجه یک افق دیگری در دین پژوهی شدم غیر از آن راههایی که حوزه به صورت متعارف به طلاب می بخشد. در این روش متوجه شدم وقتی انسان از یک زاویه دیگری به دین و دغدغه های دینی نگاه می کند چیزهای دیگری را می تواند ببیند و یا فکر کرده و بنویسد.

آن زمانی هم که در ادیان شرقی مشغول تحقیق، پژوهش و تدریس بودم، کماکان دل بسته معارف اهل بیت (ع) بودم و هستم و هنوز نیز معارف را در اهل بیت (ع) جستجو می کنم.

در واقع این تحقیق و پژوهش، گذری برای به دست آوردن معارف اهل بیت (ع) بود. وقتی از معارف سخن به میان می آید، به طور مشخص حقائق و ارزش ها از دین را در بر می گیرد.

حال اگر در مباحث دین، «فقه» در معنای تکالیف الهی (بایدها و نبایدها) به کار برده شود، دو بخش دیگر نیز در دین به نام حقائق (هست ها و نیست ها) و ارزش ها (جنبه اخلاقی) وجود دارد.

در ادامه مطالعات جهت تبیین معارف اهل بیت (ع) نکته ای توجه مرا جلب کرد که در نظام معرفتی اهل بیت (ع) گونه ای از عرفان وجود دارد که دستگاه مستقلی، غیر از دستگاه عرفان اسلام متعارف به نظر می رسد یعنی آن چیزی که به عنوان عرفان اسلامی شناخته می شود، عیناً آن چیزی نیست که در عرفان اهل بیت (ع) وجود دارد.

این اندیشه را دنبال کرده و ایده هایی برای این دستگاه عرفانی اهل بیت (ع) در ذهن وفکر بنده شکل گرفت به همین علت، پایان نامه دکتری با موضوع عرفان امامان شیعه (ع) پیشنهاد و متعاقباً پذیرفته شد ک در موقع ورودبه بحث این مطلب به نظر می رسید که ابتدا باید «چیستی عرفان» مورد بررسی قرار گیرد. کسی که می خواهد برای هر نوع از «عرفان»، نظری را ارائه کند، ابتداء باید تصور خود را از «عرفان» روشن کند که این بحث نیز از جایگاه مهمی برخوردار است.

خیلی از مواقع آسیب ها به خاطر این است که ایضاح مفهومی در مباحث صورت نگرفته است، بنابراین اولین گام در تحقیق این بود که مهفوم عرفان روشن شود لذا بحث دامنه گسترده ای پیدا کرد؛ به طوری که معلوم شد خود این کار می تواند یک پایان نامه مستقل باشد، بنابراین تغییر موضوع پایان نامه دکتری پیشنهاد شد و از سوی مسئولین مربوطه پذیرفته شد.

نتیجه این تحقیق دوساله، کتابی با عنوان «مفهوم عرفان» بود که هم درکتاب سال حوزه و در هم کتاب فصل جمهوری اسلامی صاحب عنوان شد.

 

* آیا انگیزه ای غیر از آن چه اشاره کردید برای نگارش کتاب داشتید؟

علاوه بر مطالبی که عنوان شد، بنده دلبستگی خاصّی به عرفان داشته و دارم. با اینکه به عرفان ویژه اهل بیت (ع) علاقه وافر دارم، خود عرفان نیز برای بنده جذابیت زیادی دارد. منتهی نه هر عرفانی. عرفان های نظری صرف، چندان جذابیتی برای من ندارد ولی بیشتر خود عرفان برای من گیرایی داشته و به همین علت ابتدا به مفهوم عرفان پرداختم.

 * مفهوم عرفان حقیقی چیست، آیا مفهوم واحدی در این باره وجود دارد؟

هیچ تعریفی نمی تواند بیان کننده عرفان باشد. چون هر پدیده ای که ذووجوه و ذوابعاد باشد، قابل تعریف نیست. یعنی با یک تعریف نمی توان همه وجوه و ابعاد آن را شناساند. هر زمان که دست به تعریف آن زده شود، از یک جهت دست به اختفاء آن زده می شود.حتی مفاهیمی مثل هنر و فرهنگ نیز این گونه است. مفاهیمی که ابعاد و وجوه مختلف دارند، هرگاه که تعریفی از آن ارائه شود، از یک جهت به معرفی آن ها می پردازد، اما از جهت دیگر به فروکاست آن ها می انجامد. اگر مثلاً گفته شود، عرفان، عبارت است از شناخت، آن وقت است که عرفان در شناخت محدود شده است؛ در حالی که عرفان فقط، شناخت نیست. تا گفته شود، عرفان عبارت است از سیر و سلوک، عرفان در سیر و سلوک فروکاست یافته است در حالی که فقط سیر و سلوک نیست.

این مسأله، در مورد هنر، فرهنگ و دین نیز همین گونه است.

بنابراین تعریف های عرفان، از ابتدا مشکل ساختاری دارند، نمی توان تعریف خاصی از عرفان بیان کرد. اما در عین حال اگر به بخش جمعی تعاریف عرفان نگاه شود، شاید بتوان از مجموع تعریف ها و توصیف ها چیزی را برداشت نمود.

به همین دلیل، برخی از عرفان پژوهان دست از تعریف عرفان برداشته اند و به «ویژگی شماری» و «توصیف» روی آورده اند.

اما در عین حال از دو نوع تعریف به طور همزمان می توان بهره گرفت؛ یکی تعریف های جوهرشناسانه (پدیدارشناسانه) است. این تعریف، به همه مؤلفه ها توجه ندارد، بلکه به ذات شیء (مؤلفه جوهری) توجه دارد.

تعریف دوم از عرفان، تعریف های «کل نگر» هستند که تمام اجزاء و ابعاد یک موضوع را در تعریف خود قرار می دهند. یا اینکه حداقل اجزاء و ابعاد مؤلفه های اصلی موضوع را در تعریف بیان می کنند. مثلا تعریف بوعلی سینا از عرفان، یک تعریف «کل نگر» می باشد. تعریف خانم آن ماری شیمل با اینکه بسیار تعریف موجز و دقیق هست، اما یک تعریف پدیدارشناسانه می باشد که به جوهره و ذات آن اشاره دارد.

خانم شیمل، عرفان را در سه کلمه «وجدان حقیقت واحد» معرفی می کند که انصافا تعریف دقیقی است به شرطی که انتظار ما از این تعریف این باشد که فقط ذات عرفان را معلوم کند، این تعریف را می توان در ضمن این جمله :«شهود حقیقت وحدانی و باطنی هستی» تکمیل کرد؛ به این دلیل «شهود» به کار برده می شود چون از «وجدان» واضح تر و عرفانی تر است.

حقیقت وحدانی هم به امری اطلاق می شود که تمام هستی را به هم پیوند می دهد و «باطنی» نیز به این علت به کار برده می شود که اشاره ای به آشکار نبودن حقیقت داشته باشد.

گرچه بنده تاکیدی بر تعریف عرفان نداشته ام اما به لحاظ کل نگربودن، این تعریف می تواند تا اندازه ای عرفان را تعریف کند و تاکید بنده بیشتر بر جغرافیای عرفان می باشد. کار کتاب نیز بیان چنین تعریفی نبوده است بلکه در مقام بیان جغرافیای عرفان است.اما به طور کلی باید گفت: عرفان عبارت است از بینش واقعیت وحدانی و باطنی هستی که در آغاز و اصل خود، کیفیتی بسیط، اجمالی، مبهم و ناخودآگاه دارد و در طی فرآیند معرفتی و أنفسی بدل به معرفت شهودی، متمایز، تفصیلی، واضح، یقینی و تحققی می گردد. بنابراین فقط به ذات و جوهره عرفان (وجدان حقیقت واحده) اکتفا نشده است، بلکه اشاره به سیر و سلوک عرفانی و تجربه های عرفانی نیز دارد و این که تجربه عرفانی، صرفا امری معرفت شناختی نیست، بلکه امری، تحققی (دارای منشأ اثر) در وجود انسان می گردد.

در هر دو تعریف جوهر و ذات عرفان، وجدان حقیقت وحدانی هستی بیان شده است. بنابراین کشف و وجدان هر حقیقتی، عرفان تلقی نمی شود. عرفان؛ وقتی عرفان خواهد بود که راهبردار به کشف وحدت موجود در پس کثرت در هستی باشد و این معنا، الزاما به معنای وحدت وجود نیست.

یکی از تصورات اشتباه در مورد عرفان این است که تلقی می شود عرفان، وحدت وجود است. در این کتاب سعی شده است که این اشتباه به وضوح بیان شود. اولا، وحدت وجود، تقریرات متعددی دارد که شش تقریر آن در کتاب بیان شده است. و بعضی از این تقریرات، اصلا وحدت وجود پانتیستی (خدای مورد نقد متشرعین) نیست و علاوه بر این، همه عرفا نیز، وحدت وجودی نیستند. بنابراین عرفان، الزاما به معنای وحدت وجود نیست، ولی الزاما به معنای شهود حقیقت وحدانی هستی که با توحید نیز سازگار است، می باشد که این نکته مهمی در تعریف عرفان است.

 * ورود به عرفان به چه مقدماتی نیاز دارد؟

بعضی از انسان ها به طور طبیعی، گرایش باطنی به عرفان دارند همان گونه که بعضی افراد، هیچ نوع گرایشی به عرفان ندارند. بعضی از انسان ها چندان درون گرا نبوده بلکه برون گرا می باشد.

هر چند گرایشات عرفانی، امری فطری است ولی کمتر به آن بها داده می شود.

اما بعضی واقعا به این گرایش توجه داشته و به دنبال آن می روند. بنابراین کاملا طبیعی است که انسان هایی به دنبال عرفان باشند.

واقعیت مطلب این گونه است که این ورطه، ورطه ای بسیار ظریف است که انسان برای ورود به آن تنها نمی تواند به گرایش خود اکتفا کند بلکه باید از راهنمای دلسوز و بصیری در این امر برخوردار باشد. گرچه ممکن است در آغاز کار، نیاز چندانی به راهنما احساس نشود ولی در ادامه راه این نیاز قطعا احساس می شود.

شخص سالک، برای کسب معارف حقیقی و راهکارهای رسیدن به آن معارف را باید از یک منبع موثق کسب کند.

و به اعتقاد شیعه، منبع موثق جهت کسب علم صحیح و راه نجات صحیح و درست، فقط از طریق حضرت معصومین(ع) ممکن می باشد. هر کس دیگر غیر از معصومین (ع)، اگر بخواهد راه را برای سالک نشان دهد، لا محاله خالی از عیب و ایراد نیست؛ فقط قرآن و چهارده معصوم (ع) هستند که می توانند بی پیرایه، انسان را به اهداف معرفتی، از جمله عرفان برسانند.

همچنین برای تاکید بیشتر باید عنوان کرد؛ اهل بیت (ع) فرموده اند : به شرق یا غرب سفر کنید. علم صحیح، نخواهیدیافت مگر نزدما. بنابراین توصیه اکید می شود که هم معارف و هم راه رسیدن به معارف عرفانی و پاسخ گویی به نیاز عرفانی را از طریق مکتب اهل بیت (ع) کسب شود و آن قدر این مکتب دارای غنای معرفتی است که به راحتی می تواند پاسخ نیازها را برای تشنگان این راه ارائه کند.

* با توجه به این که ورود به عرصه عرفان اولا و بالذات تابع یادگیری علوم دینی و الهی است و آیا ممکن است افرادی غیر از این طریق، به این مقام برسند و آیا اشخاص می توانند بدون مقامات عرفان (یادگیری علوم دینی و الهی) به این مهم دست یابند؟

بحث ورود به عرفان، ابتدا باید با تمییز عرفان نظری و عرفان عملی، تبیین شود.

اگر کسی بخواهد در عرصه عرفان نظری ورود پیدا کند و به یافته های عارفان در حقائق عرفانی آگاه شود، هم نیازمند مقدمات علمی و نظری و هم نیازمند دروس و اساتید می باشد.

 * آیا رسیدن به عرفان نظری باعث نمی شود که بعضی افراد در عرفان عملی هم بدون درک استاد وارد شوند؟

در پاسخ به این سؤال باید گفت که واقعا چنین نیست. عرفان نظری، چیزی شبیه فلسفه است. عرفان نظری در واقع جهان شناسی، خداشناسی، انسان شناسی، معرفت شناسی و نجات شناسی عرفانی است؛ همه این مباحث را با رویکرد عرفانی دارا می باشد. بنابراین عرفان نظری از نظر ماهیت شبیه فلسفه است و الزاما، فیلسوف، هیچ وقت، حکیم نمی شود؛ همان گونه که الزاما عارف نظری نیز، هیچ وقت تحققی یا حقیقی نمی گردد.

عرفان یک فرآیند تحققی است که انسان را به سمت شهود حقیقت وحدانی هستی، به پیش می برد و در نهایت منجر به تجارب غایی عرفان می گردد. بنابراین چه بسا، کسانی وجود دارند که بدون طی آن مقدمات علمی، به حقیقت وحدانی دست پیدا کنند و کسانی نیز هستند که از راه مباحث نظری عرفان به مقصد تعریف شده می رسند. در نتیجه، حقیقتا، مبحث نظری عرفان، نه شرط لازم و نه شرط کافی برای عارف شدن است، بلکه در بعضی از افراد ممکن است ممدّ و معدّ باشد. اگر به عرفان نظری اصالت داده شود یعنی سالک خیال کند، حقیقت عرفان همین است که یادگرفته است و نسبت به دانستنی های خود مغرور شده و خود را عارف فرض کند، ابتدای سقوط خود را رقم زده و یا اینکه مانع بزرگی برای صعود چنین سالکی به وجود آمده است.

اما حقیقت این است که برای عارف شدن و رفتن به سیر و سلوک عرفانی، (غیر از تمایل و گرایش) حتی اگر این علوم را مفید ندانیم، ولی قطعا نباید نقش انسان های سالک و «طی مسیرکرده ای» را که شکی در خلوص و پاکی آن ها وجود ندارد، فراموش کرد.

اما لازم است توضیحی در این رابطه گفته شود و آن این که، الزاما این افراد به معنای استاد کامل نیستند. الزاما هر کسی که سلوک کرده باشد انسان کامل نیست.

بنابراین این تصور نباید در شخص سالک ایجاد شود که با اولین سلوک کرده ای که برخورد می کند، تمام اختیار خود را به او بسپارد.

شیعه در معارف خود این نکته مهم را از اهل بیت (ع) فراگرفته است که هیچ انسانی، شایسته نیست که مطاع بی چون و چرا قرار گیرد، مگر این که معصوم باشد.

تنها حضرات معصومین (ع) هستند که چنین شأنی را دارا هستند. تا انسان ها مقلّد آن ها شوند. در واقع باید هر کس را به ملاک شرع و دین سنجید.

صرف این مسأله که شخصی عارف یا سالک باشد نمی تواند دلیلی بر این باشد که اشخاص زمام اختیار خود را به دست او بسپارد.

در صورتی می تواند از او به عنوان رفیق راه استفاده کند که سلامت، خلوص و پاکی او را احراز کرده باشد. دراین صورت، چنین شخصی می تواند در مواقع لغزیدن سالک، به او کمک کند و برخی از حقائق را که نمی داند به او تعلیم دهد.

در نهایت باید گفت؛ ملاک قرآن و سنت حضرات معصومین (ع)، ملاک سنجش حق یا باطل بودن در موضوع عرفان می باشد.

* علت بروز عرفان های کاذب را در جامعه چه می دانید؟

یکی از علت های چنین مسأله ای این است که چون بعضی افراد عرفان حقیقی را از راه های صحیح کسب نکرده اند در مسیر عرفان قرار می گیرند و انسان های دلباخته عرفان و حقیقت، دست خود را در دست چنین افرادی قرار می دهند و آن ها چون نیت های درست و افکار سالمی ندارند، سالکان را به راه ها و روش هایی راهنمایی می کنند که به حقیقت نزدیک نشده بلکه باعث دورشدن آن ها از حقیقت می شوند. مثلا گاهی سالک را تشویق به یافتن توانمندی ها یا دانایی های فوق عادی می کنند؛ در حالی که در عرفان اصلا، سلطه شرط نیست، بلکه انسان به راهی قدم می گذارد که «فقر» خود را درک کند؛ چیزی را بداند که دیگران نمی دانند! و چه بسا در بعضی از سلوک ها و راه ها، تشویق اصلی به همین توانایی ها و دانایی ها شده است.

بنابراین نکته اصلی در عرفان های غیر واقعی این است که سالک دست کسی در دست گذاشته است که سلامت فکر و روح آن ها ثابت نشده است.

نکته دوم این است که سالک خود را تسلیم انسان غیرمعصوم به نحو تام کند، در حالی که بیان شد، این شأن فقط شأن معصوم می باشد.

یکی از ویژگی های مهم عرفان اصیل امامان شیعه این می باشد تنها معصوم، ولیّ الله است که دارای چنین مقامی است و می تواند راهبر این راه باشد و سالک می تواند تسلیم محض او باشد و هیچ کس دیگری، چنین شأنی ندارد.در حالی که در بسیاری از تصوّف متعارف، این ولایت به صورت «عام» در آمده است و چه بسا طبق شرائط اهل تصوّف، ولایت، از طریق ارث به آن ها رسیده است یعنی ولایت پدر در عرفان، به پسرش واگذار می شود؛ در این موقع است که سالکان دلباخته و دنبال حقیقت، در واقع قربانی امیال، هوس ها و افکار منحرف این گونه افرادی می شوند.

اسباب عرفان های کاذب در این حوزه، بسیار زیاد است یکی از علت ها این است که در دنیا، گرایش به عرفان بسیار زیاد است اما آب پاکیزه و زلالی که به سالکان، خورانده شود، کم می باشدو در عوض ویژگی هایی در عرفان های کاذب یا شبه کاذب، وجود دارد که در ظاهر بسیار جذاب است؛ مواردی چون؛ نسخه واری، مرحله بندی بودن، عملیاتی بودن و... که برای برخی افراد بسیار جذابیت دارد.

این نکته را به این خاطر عنوان کردم که متولیان امور آگاه باشند که اگر چنین ویژگی هایی را در عرفان اسلامی از کلام قرآن و ائمه (ع) استخراج و تعبیه نکنند (که وجود دارد) و آن را در دستورالعمل سلوکی قرار ندهند، مسلما این نقص، سبب می شود که جوانان به سوی عرفان های کاذب گرایش پیدا کنند.

 * هدف از نگارش کتاب مفهوم عرفان چه بود؟

رسالت و هدف کتاب این است که به نحو آکادمیک، علمی و روش مند مشخص کند؛ عرفانی که در زبان فرهنگ ها و حوزه های مختلف بشری به کار می رود، چیست؟ نه این که خود عرفان و حقیقت عرفان چیست! چون حقیقت عرفان چیزی نیست که به زبان آورده شود، بلکه باید تجربه نمود و چشید، بلکه باید بحث شود که مفهوم عرفان چیست؟ یعنی عرفان در ذاکره بشری چه  مفهومی می دهد؟

در ادامه بحث مشخص شد تعدادی از اندیشمندان غربی و شرقی مثلا: «اُتُو، ویلیام جیمز، استیس، سوزوکی و النین آندرهیل» در این موضوع کار کرده اند. با این که این افراد در این موضوع تحقیق کرده بودند و با تعاریف متعددی که در سنت اسلامی از عرفان وجود داشت (مثل تعریف بوعلی) مشاهده می شد که چنین تعاریفی دچار نقص هستند. مثلا عمده تعریف های غربی ها از عرفان، ناظر به تجربه عرفانی بود نه به مفهوم کلی عرفان.

اما آن تعاریفی هم که در حوزه اسلامی از عرفان وجود داشت، عمدتاً ناظر به احوالات عرفانی بود نه خود عرفان. به خصوص به رفتار ها و کردارهایی که یک عارف سالک باید داشته باشد، یا ویژگی های یک عارف را لحاظ کرده بود. در کل این تعاریف فقط یکی دو تعریف بودند که نگاه کلی داشتند که آن هم در تعریف خود بی نقص نبودند. به همین علت انگیزه ای پدید آمد که در این موضوع پژوهش و تحقیق جامعی صورت گیرد که نتیجه آن نیز کتاب «مفهوم عرفان» می باشد. که مباحثی در تبیین جغرافیای مفهومی عرفان را در بر دارد.

«موارد شمول عرفان در کلیت» و «کشف وتبیین جوهر عرفان (ذات عرفان)»، دو کار عمده است که در کتاب ارائه گردیده است که با روش پازلی صورت گرفته است.

از گوشه و کنار کاربردها، نام گذاری ها، توصیف ها ویژگی شماری هایی که از عرفان در شرق وغرب صورت گرفته است، همچنین سعی شده است مؤلفه های مفهوم عرفان استخراج و پالایش و نشان داده شود و بدانیم که ربط و نسبت این مؤلفه هایی که در عرفان تشخیص داده شده است چیست؟ از کدام دسته هستند، کلام اصل و فرع می باشند و بعد جوهری ترین بخش این مفهوم چیست، یعنی از این جغرافیا کلام مؤلفه در کانون عرفان قرار می گیرد و جوهره عرفان را تشکیل می دهد.




*کتاب از چه بخش هایی تشکیل یافته است؟ اجمالی از مباحث آن را بیان کنید؟

در بخش اول کتاب برای ایضاح مفهوم جوهر و جغرافیای عرفان غیر از مباحث کلی که انجام گرفت، ابتدا سعی شده است با بررسی نام ها و کاربردهای عرفان و یا عنوان های دیگری که عرفان در زبان های گوناگون دارد، بخشی از مؤلفه ها و ویژگی های مفهومی عرفان بیرون آورده شود، تا مشخص شود این مؤلفه ها چه مفهومی را دارا هستند.

در بخش دوم نیزکاربردهای مفهومی و کاربردهای مصداقی عرفان به بحث گذاشته شده است.

در این بخش ضمن بررسی تلقی عرفان پژوهان از عرفان، دیگر مؤلفه های مفهوم عرفان از این تلقی ها استخراج شده است. مثلا تقلی مفهوم عرفان در نزد کسانی چون: استیس، اتو، خانم اندرهیل و نیز شهید مطهری، در نظر گرفته شده است و مؤلفه های به دست آمده از این تلقی ها در مفهوم عرفان استخراج یافته و نتیجه گیری شده است.

در قسمتی از این بخش تلقی ها به دو بخش تقسیم شده است. نخست آن تلقی هایی که در تعریف های عرفان منعکس می باشد مثلا در حوزه اسلامی گفته می شود هزار تعریف دارد.

مطلب دوم توصیف عرفان است که بعضی از اندیشمندان به جای تعریف عرفان آن را توصیف کرده اند، یعنی «ویژگی شماری» نموده اند. مانند کاری که ویلیام جیمز یا استیس انجام داده اند. سعی شده از این تعریف ها و توصیف ها مؤلفه های عرفان به دست آمده و نتیجه گیری شود که کدام اصلی و کدام فرعی کدام مقدمه و کدام ذی المقدمه می باشد.

بخش سوم که بخش نهایی و نتیجه گیری بحث می باشد سعی شده از مجموعه تلاش های صورت گرفته و نتایج و داده های به دست آمده مفهوم فراگیر (جغرافیای عرفان) و امر جوهری عرفان استنباط و استخراج شود.

در این بخش این نتیجه حاصل شده است که عرفان دارای دو جنبه است که شامل: بخش فردی و درونی و بخش جمعی و بیرونی می باشد، در واقع بسیاری از چیزهایی که به نوعی عرفان تلقی و نامیده می شود، چه بسا از جنبه جمعی و بیرونی عرفان است. مثلا اگر از یک استاد دانشگاه در زمینه ادبیات سؤال شود که عرفان چیست؟ جواب او اشاره به مجموعه متون عرفانی است. این مربوط به جنبه جمعی و بیرونی عرفان می باشد، نه جنبه فردی و درونی، بنابراین باید از ابتداء این مباحث از همدیگر متمایز شود.

در بررسی جنبه فردی و درونی عرفان مشخص شد که خود شامل دو بخش نظری (شناختی) و عملی (انفسی) است. این تقسیم بندی کمک می کند که مثلاً در سیر و سلوک عرفانی، یا تجربه هایی که در این سیر وسلوک برای عارف رخ می دهد، مربوط به بعد نظری نیست، گر چه نتایج نظری را به بار می آورد، ولی مربوط به بعد عملی (انفسی، عرفان است.

 * آیا بعد نظری عرفان نیز شامل بخش های دیگری است؟

با تحقیق بیشتر در مفهوم عرفان مشخص می شود که بعد نظری عرفان شامل دو بخش اساسی می باشد؛ نخست بینش های فطری انسان ها به حقیقت وُحدانی هستی و دیگری بینش های تفصیلی است که بعد از بینش های فطری برای عارف در سیر و سلوک حاصل می شود.هر انسانی نسبت به حقیقت وُحدانی هستی، یک بینش دارد و به همین دلیل، توحید، «فطری» است. اما این مسأله پایه مهارت نظری عرفان است. عارف در طی سیر و سلوک خود به حقائق به نحو تفصیلی تر و واضح تری می رسد که معرفت های تفصیلی عرفان را در بخش نظری شکل می دهد.

به نظر می رسد در بخش عملی و تجربی، طبیعتا یک گرایش فطری نظیر بینش فطری انسان ها به واقعیت وحدانی هستی و به شهود واقعیت دارد؛ ولی در عین حال همه وارد سیر و سلوک نمی شوند. حال بعضی وارد سیر و سلوک عرفانی شده که بخش دوم را شامل می شود و بعضی در این سیر و سلوک عرفانی از تجربه های عرفانی بهره مند می شوند.

در تحقیق انجام گرفته مشخص شد که این تجربه ها دو نوع هستند؛ تجربه های میانی که معمولی هستند و برای خیلی از افراد در اثناء راه رخ می دهد مانند بعضی از کشف ها، مکاشفه ها، شهودات و احوالات عرفانی که بروز می کند. تجربه دیگر، تجربه غایی عرفان است که خاص و ویژه است و اگر برای انسان رخ دهد، او را به معرفت شهودی و حقیقت وحدانی هستی می رساند که ویژگی آن صرفا شناخت نیست، بلکه تحققی را نیز در انسان ایجاد می کند یعنی معرفت ذهنی نبوده بلکه زندگی انسان را متحول خواهدنمود در واقع نوعی معرفت تحققی است.

 * وضعیت تحقیق و پژوهش در عرصه دینی را چگونه می بیند و برای ارتقاء آن چه پیشنهادی دارید؟

از نظر کمی، تحقیق در حوزه دین، رشد فزاینده ای داشته است؛ اما از نظر کیفی، دو آسیب در تحقیق و پژوهش حوزوی وجود دارد یکی آسیب روش شناختی است. روش شناسی تحقیق در حوزه، به خوبی تدریس نمی شود. منظورم صرفا روش تحقیق نیست، بلکه روش شناسی دین پژوهی است. کسی که در حوزه دین می خواهد تحقیق کند، باید با روش ها، رویکردها و نگرش هایی که در حوزه دین پژوهی، به کار می رود و می توان از آن استفاده کرد، آشنا باشد تا به خوبی بتواند از آن ها استفاده کند. مثلا گاهی مواقع وقتی به کسی گفته می شود که روش شما چیست؟ جواب می دهد: کتاب خوانی! واقعا این روش شناسی نیست. و گاه دیده شده است که اساتید نیز پایان نامه و طرح ها را با همین رویکرد امضاء می کنند و با همین اساس و تفکر به پیش می رود و این نشان دهنده این است که کل حوزه از این نظر دچار آسیب است و باید برای غنی شدن این مسأله فکری کرد.

نکته دیگری که شاید برداشت من باشد این است که پژوهش در حوزه، دچار «خودسانسوری» می باشد. یعنی در حقیقت عوامل و شرائطی در حوزه حاکم است که چه بسا حقیقتا هم کسی این سانسور را ایجاد نکرده، ولی افراد با دست خود، پژوهش خود را سانسور می کنند و از پرداختن به بسیاری از موضوعات یا به روش هایی در بسیاری از موضوعات اجتناب می کنند. در حالی که اگر زمینه آزادی (هم چنان که مقام معظم رهبری فرمودند) فراهم شود، بهتر می توان پژوهش را انجام داد و به گونه ای هم نباشد که اگر کتاب شخصی چاپ شد، نگران این باشد که شهریه اش قطع شود یا دچار آسیب شخصیتی در اجتماع شود و یا حتی دچار آسیب فیزیکی در اجتماع شود.

اگر پژوهش گر، این چنین نگرانی را نداشته باشد، خیلی راحت تر و و آزاداندیشانه تر می تواند دست به قلم زده و تحقیق کند و فکر می کنم ما از این بابت دچار آسیب هستیم هرچند ممکن است این آسیب در خیلی از مواقع توهمی بیش نباشد ولی وجود دارد. بنابراین خودسانسوری به وجود خواهد آمد.

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :