Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 93734
تعداد بازدید : 851

ماحرای جوان درستکار و عروس فلج

ثمره پرهیزگاری

کسی که درستکاری و تقوا پیشه کنه، خدای مهربان خودش کارهاش را به بهترین وجه روبه راه می کند. این را بخوانید تا ببینید مثلا چطوری.

ثمره پرهیزگاری

جوان داشت با موتوسیکیلتش از کوچه ای رد می شد که دسته فرمانش به آینه اتومبیلی که آنجا پارک شده بود گرفت و آینه شکست. جوان دانشجو بود و داشت می رفت از خواهرش قدری پول قرض کند تا شهریه این ترم دانشگاهش را بدهد. ماشینِ طرف از اون ماشین های مدل بالا و گران قیمت بود و خسارت وارده هم به نظر زیاد می اومد. جوان که پولی در بساط نداشت، فکر کرد اگه من سرم را زیر بیندازم  بروم طوری نمی شه؛ کسی من را ندیده و صاحب چنین اتومبیلی هم حتما این قدر پولدار هست که این خسارت براش به حساب نیاد. پس موتورش را که خاموش شده بود روشن کرد تا راه بیفته.

اما چند قدمی نرفته بود که انگار کسی از درونش بهش گفت: این که نمی شه بزنی و بری. اگه از حساب و کتاب آخرتش هم نمی ترسی، لااقل مرد باش و به صاحبش بگو، شاید راضی شد. جوان که انگار تازه به خودش اومده بود، موتور را خاموش کرد و مستقیم رفت سراغ خونه ای که ماشین کنارش پارک شده بود. اما خانومی که از پشت آیفن جواب داد گفت ماشین مال اونا نیست. در دومی را هم زد، مال اونا هم نبود. جوان فکر کرد می روم و بعدا دوباره میام دنبال صاحبش می گردم. اما با خودش گفت اگه طرف تو این محل زندگی نکنه و دیگه اینجا نیاد چی؟ اون وقت تا ابد باید بار این گناه را به دوش بکشی. جوان پرهیزگار چاره ای نداشت جز اینکه صبر کنه تا صاحب ماشین برسه.

دو ساعتی می شد که اون جا منتظر مونده بود. بلاخره یکی به طرف ماشین اومد. مرد تا چشمش به آیینه شکسته افتاد دودستی زد تو سر خودش. جوان با نگرانی از پشت سرش صدا زد: آقا این ماشین شماست؟ مرد گفت: نه بابا! منو چه به اینکه ماشین داشته باشم، تا چه رسه به این ماشین لوکس. مرد ادامه داد: ببین نامردا چطور زدن آینه ماشینو شکستن و در رفتن. حالا من جواب رئیس کارخونه را چی بدم. جوان با شرمندگی گفت: من آینه را شکستم. اما عمدی نبود. الآن هم حدود دو ساعته اینجا ایستادم تا صاحب ماشین بیاد و با هاش صحبت کنم.

مرد که اولش عصبانی به نظر می رسید، با تعجب پرسید:

ـ دو ساعته اینجایی تا من بیام بهم بگی آینه ماشین تو شکستی؟!

ـ بله. اما گفتم که عمدی نبود. حالا هم هرچی شما بگید.

ـ پول داری با هم بریم نمایندگی هزینه تعویض آینه را بدی؟

ـ نه اون قدر ندارم که بشه باهاش یه آینه نو برای این ماشین خرید. فکر کنم خیلی گرون باشه.

مرد زیر لب گفت: پس برای چی منتظر موندی؟! رفته بودی خلاص!

جوان گفت:

ـ میشه قسطی پولش را بدم؟

ـ گمون نکنم.

ـ پس چکار کنیم؟

ـ والله نمی دونم.

جوان که دید مرد نمی تونه تصمیم بگیره گفت:

ـ چاره ای نیست. منو پیش صاحب ماشین ببر تا خودش تصمیم بگیره.

ـ آره. شاید هم وقتی ماجرا را بشنوه، گذشت کنه. آخه هم خیلی پولداره، هم آدم بامرامیه.

اینا گفت و گفت: من از جلو میرم تو با موتورت پشت سر من بیا.

از منشی دفتر صاحب ماشین اجازه گرفتند و وارد دفتر شدند. دفترِ لوکس و بزرگی بود. مردی میان سال که پشت میزی بزرگی نشسته بود جواب سلامشنو را داد و گفت:

هان، پسر دیر کردی؟ قرار بود نیم ساعت پیش اینجا باشی.

راننده ماجرا را برای رئیس تعریف کرد و جوان را با دست نشون داد و گفت: این همون آقاست. رئیس که سخت تحت تاثیر مرام و اخلاق جوان قرار گرفته بود، او را وراندازی کرد و خواست بگه قابلی نداره، برو به سلامت، که فکری به سرش زد:

ـ  حالا می خواهی چکار کنی؟

ـ هرچی شما بگید. من الآن پولی ندارم خسارت ماشینتون رو بدم، اما می تونم قسطی هر ماه یه مقداری بپردازم.

ـ نه من قبول ندارم. من همین الآن خسارت رو می خوام. اگه نداری هم می تونی بری، اما بدون من از حقم نمی گذرم. قیامت مدیون من هستی.

جوان که انتظار چنین برخوردی را نداشت، رنگ از چهره اش پرید و با ناراحتی گفت:

ـ آقا چرا سخت می گیرید؟ من که نمی گم نمی دم. می گم الآن ندارم.

ـ منم نمی گم بده. می گم از حقم نمی گذرم.

جوان به راننده که هنوز ایستاده بود نگاهی کرد. معلوم بود که می خواست بگه: تو یه چیزی بگو! راننده تا خواست حرفی بزنه، رئیس با اشاره دست جلوی حرف زدن اونو گرفت و گفت: نه هیچ راهی نداره. همین که گفتم. حالا می تونید برید.

جوان و راننده داشتند با ناراحتی از دفتر می رفتند که رئیس صدا زد: فقط یه راه برای اینکه من از حقم بگذرم هست. جوان با هیجان پرسید:

ـ چه راهی؟

رئیس کارخونه به راننده گفت شما می تونی بری و بعد که مطمئن شد او رفته رو به جوان کرد و گفت:

ـ تنها راهش اینه که با دختر من ازدواج کنی!

جوان داشت بهت زده به رئیس نگاه می کرد که رئیس ادامه داد:

ـ اما بدون که دختر من یه مشکل کوچیک داره. یعنی یک دستش فلج شده و کار نمی کنه. حالا چی می گی؟

جوان واقعا نمی دونست چی باید بگه. با خودش گفت این چه بلایی بود که به سرم اومد. یک زن فلج به چه درد من می خوره؟ رئیس که حال جوان را دید، گفت:

ـ لازم نیست همین الآن جواب بدی. می تونی بری فکری کنی، با خانوادت مشورت کنی، اما راهش همینه که گفتم.

جوان چند روزی را با خودش کلنجار رفت. با دوستان و خانوادش هم مطرح کرد. همه او را از این کار منع کردند. برخی گفتند: این بی انصافیه. بعضی بهش گفتند لازم نیست اینقدر مقدس باشی و ... اما جوان یک هفته بعد تو دفتر رئیس ایستاده بود.

ـ آقا من حاضرم!

ـ یعنی با دختر افلیج من ازدواج می کنی؟

ـ بله. اگه این شما را راضی می کنه، من حرفی ندارم.

ـ پس امشب ساعت هشت با خانوادت به این آدرس بیا.

ساعت هشت شب جوان و خانوادش با هزار نگرانی وارد خانه مجلل رئیس کارخانه شدند. پس از پذیرایی و حال و احوال، رفتند سر اصل مطلب. آقای خونه نگاهی به همسرش انداخت و گفت این همون جوونه که وصفش را براتون گفتم. خانم هم جوان را با تحسین نگاه کرد و لبخند معناداری زد. مادر داماد گفت:

ـ حالا می تونیم عروس خانم را ببینیم؟

ـ بله. حتما.

ـ دخترم! یه سینی چایی میاری؟

ـ سلام.

همه نگاه ها به سمت صدای دلنشین دختر چرخید. دختری بود زیبا و باوقار. طوری چایی را به راحتی به همه مهمان ها تعارف کرد و نشست. مادر و پدر داماد که مات و مبهوت مونده بودند، با اضطراب پرسیدند:

ـ ببخشید. ما کمی گیج شدیم. عروس خانم ایشونند؟

ـ بله. مگه چیه؟

مادر داماد گفت:

ـ اما این دختر که مشکلی نداره. منظورم اینه که ...!

دختر به حرف اومد و گفت:

ـ مگه قرار بود مشکلی داشته باشم. من خیلی هم سالم و سرحالم.

این را که گفت، مادر دختر هم که تا اون لحظه ساکت بود گفت:

ـ بله دخترم کاملا سالمه.

خانواده داماد با چشم های گرد به جوان، که اون هم کاملا گیج و درمانده شده بود، نگاه کردند.

در این موقع پدر دختر صدایش را صاف کرد تا به اون همه تعجب و نگرانی پایان بده. پس شروع کرد ماجرا را از اون جایی که این فکر کذایی به سرش زده بود تعریف کرد. بعد ادامه داد:

ـ من می خواستم از حقم بگذرم، اما با دیدن پارسایی و پرهیزگاری این جوان به نظرم رسید مانند ایشون را مشکل می تونم برای دامادی خودم پیدا کنم. اما از طرفی می ترسیدم نکنه اگه به سادگی پیشنهاد ازدواج با دخترم را به او بدم، او برای خلاصی از این وضعیت، و یا به خاطر ثروت من و یا انگیزه ای مادی تن به ازدواج بده. پس فکر کردم اگر بگم دخترم از یک دست فلجه و او قبول کنه، واقعا در ایمان خود صادق و پایداره و نیتی هم جز عمل به حق نداره. بله، این فقط یک امتحان بود که من برای پی بردن به قدر و ارزش این جوان کردم. دختر ما کاملا سالمه و خواستگارهای زیادی هم داشته و داره، که همه را رد کرده. اون همیشه می گه من باید با کسی ازدواج کنم که بتونم روی ایمان و درستکاریش حساب کنم. حالا اگه شما صلاح بدونید و اجازه بدید، این دو جوون برند اون اتاق حرف هاشون را بزنند و ...

اون دو جوون الآن سه تا بچه قد و نیم قد دارند و با صفا و عشق با هم زندگی می کنند.

  

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :