چهارشنبه 31 مرداد 1397 - 11 ذيحجه 1439 - 2018 آگوست 22
Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 93731
تعداد مشاهدات : 783

گاهی بد نیست کمی خونسرد باشیم

تو کار خویش با خدای خود انداز و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند البته که انسان باید هر کاری به عقلش می رسد و از دستش بر می آید برای حل مشکلات زندگی اش بکند؛ اما گاهی مشکلات آن قدر سیل آسا بر آدم فرود می آیند که کاری از دست بر نمی آید. اینجاست که قدری آرامش به در آدم می خورد. اما از این مهم تر، اطمینان به خدایی است که همیشه با ما بوده و هست.

آرامش خیال

مرد خسته و کوفته به خانه رسید. امشب نوبت آب مزرعه اش بود و باید نیمه شب برای آبیاری به مزرعه می رفت. به همین دلیل زودتر رفت بخوابه تا به موقع برای رفتن به صحرا بیدار بشه. اما ناگهان صدای گاوش از آغل بلند شد. وقتی به آغل رسید دید گاو بیچاره دارد از درد زایمان به خود می پیچه. آمد گاو را سر و سامانی بده که ناله زنش هم بلند شد، که آخ و واخ به دادم برسید، دارم از دست می رم! گاو را رها کرد تا ببینه زنش چی شده، که دید خانم هم که نُه ماهه باردار بود، درست همزمان با گاوه دردش گرفته و نیاز به قابله دارد.

مرد مونده بود به کدام کار برسه! برای آبیاری مزرعه آماده بشه، به گاوش برسه، یا برای وضع حمل خانم قابله ای پیدا کنه! به هر کدام رسیدگی می کرد، از اون دوتای دیگه وا می موند.

مرد تصمیم خودش را گرفت. رختخوابش را برداشت و به پشت بام رفت و تخت گرفت خوابید!

کمی که از شب گذشت زنان همسایه که صدای ناله زن را شنیدند، با خودشان گفتند: بیچاره مردش امشب نوبت آب داره و حتما رفته صحرا آبیاری. پس یکی را فرستادند دنبال قابله و کار وضع حمل زن را سر و سامان دادند.

تو صحرا هم یکی از مردهای ده که دیده بود آب مزرعه مَشتی دارد هدر می ره، از مردم سراغشو گرفت، که یکی گفت: بی نوا امشب گاوش داره زایمان می کنه، نمی تونه بیاد مزرعه. پس چند نفری از اهالی کار آبیاری مزرعه را به عهده گرفتند و همه چیز را ردیف کردند.

توی ده هم تعدای که از اوضاع گاو و زن همسایه شان خبردار شدند، با هم گفتند: بیچاره زنش دارد وضع حمل می کنه، حتما رفته از ده بالا قابله بیاره. خدا را خوش نمیاد این گاوِ زبون بسته اینجا تلف بشه. تو این وضع یکی گفت: من خودم به گاو می رسم. شما برید به کارهای دیگه اش برسید!

خلاصه، صبح که شد مرد آمد پایین و دید که به سلامتی همه کارها ردیفه![1]



[1] . این حکایت برگرفته از ماجرایی واقعی است که تو همین سال های نه چندان دور برای یکی از مردم باصفای یزدی به نام مش محمود رخ داده بود. کسانی که این ماجرا را برای نویسنده این سطور نقل کردند و او را می شناختند، این ویژگی خونسردی و آرامش خیال مش محمود را زبانزد عام و خاص می شمردند.

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :