Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 232805
تعداد بازدید : 580

عارفان چه می‌گویند؟

اندیشه های عرفانی در شعر حافظ

اینکه عارفان چه می گویند و به چه می اندیشند، پرسشی است که چه بسا ذهن بسیاری از ما را به خود مشغول می دارد. از طرفی اینکه عارف ـ شاعری مانند حافظ چه می گوید، نیز جای درنگ و تامل دارد؛ به ویژه برای نسل نو که کمتر با این مفاهیم و با این ادبیات آشنایند. در نوشتاری که پیش رو دارید، به انعکاس اندیشه های عرفانی در شعر حافظ می پردازیم تا شاید هم حقایق عرفانی و سخن عارفان را بهتر دریابیم و هم با حافظ و زبان سحرانگیز او بیشتر انس گیریم.

اندیشه های عرفانی در شعر حافظ

علی موحدیان عطار

اندیشه ها و آموزه های عرفانی را به دو دسته می توان تقسیم کرد: یکی آنهایی که پیش از سیر و سلوک عرفانی در ذهن و ضمیر سالک راه عرفان وجود دارد یا باید وجود داشته باشد تا اصولا پا در چنین راهی گذارد. اینها را می توان اندیشه ها و آموزه های بنیادین و پیشینی عرفانی نام نهاد. و دوم، آن اندیشه ها و آموزه هایی که پس از سیر و سلوک و تجربه عرفانی بدان دست یافته و به طور مفصل تدوین و تعلیم کرده اند و می کنند. این دسته از اندیشه ها و آموزه های عرفانی را می توان آموزه های تفصیلی و پسینی عرفانی نامید.

در ادبيات عرفانى و آثار عارفان كه مى نگريم به مجموعه اى از آموزه ها برمى خوريم كه آنها در حقیقت صورت تفصيل يافته آموزه هاى بنيادين، يا كه رهآورد تجربه عملىِ (انفسى و تحقّقى) عارفان است. اين آموزه ها را اگرچه با تبيين ها و تقريرهاى گوناگون ارائه مى كنند، امّا آشكارا نشان از ديده ها و يافته هاى مشترك دارد. از شاعرانی که این حقایق را به زیبایی تمام در شعر خود منعکس کرده است، حافظ شیرازی است. در این نوشتار می کوشیم این اندیشه ها را از زبان او بخوانیم. در عین حال، از نغزگویی های دیگر عارف ـ شاعران پارسی گوی نیز بهره خواهیم جست.

اين آموزه ها و اصول، به مقتضاى نامحدود بودن سير و تجربه عرفانى و نيز به پايان نرسيدن خيل عارفان و سالكان، محدود به شمار معيّنى نيست. همچنين، با در نظر گرفتن  اين حقيقت كه اينها محصول تجربه فردى سالكان و عارفان است، منطقاً نمى توان آنچه را كه در ادبيات عرفانى و آثار عارفان منعكس است، همه اين گروه آموزه ها تلقى كرد. امّا بر حسب استقرائى ناقص، در اين جا حدود چهل مورد از آنها را شماره كرده ايم.

و امّا نكته آخر اين كه، چنان كه پيش تر ياد شد، آموزه هاى عرفانى به سه دسته تقسيم مى پذيرند:

ü      حقايق،

ü      ارزش ها،

ü      و تكاليف.

حقايق و ارزش ها متعلق به جنبه نظرى يا شناختىِ عرفان و تكاليف يا برنامه ها متعلق به بُعد عملى يا تجربى عرفان است. اين مجموعه در كلْ جهان بينى و ايدئولوژى عرفانى را تشكيل مى دهد.

امّا حقايق عرفانى نيز خودْ به پنج موضوع تقسيم مى پذيرد:

(1) معرفتشناسى

(2) هستى شناسى

(3) الهيات يا خداشناسى

(4) انسانشناسى

(5) نجاتشناسى.

از آنجا كه برخى از اين اصول و آموزه ها بيش از يك بُعد دارد، مثلا هم حقيقتى انسانشناختى و هم نجاتشناختى است، نمى توان به طور قاطع آنها را در دسته هاى پنج گانه بالا تفكيك كرد. بنابراين، آموزه هاى زير و تفكيك آنها را با همين ملاحظه بايد نگريست:

آموزه هاى معرفتشناختى

علم و دانایی و یا معرفت در نظر عارفان بسی عمیق تر از آن چیزی است که عموم مردم و عالمان دیگر شاخه های دانش می پندارند. این حقیقت از آنجا سرچشمه می گیرد که موضوع علم و معرفت، یعنی حقیقت را دارای ویژگی هایی متفاوت می دانند. برخی این ویژگی ها در شعر حافظ و دیگر شاعر ـ عارفان این گونه منعکس شده است:

1) معمّا بودن هستى

عالم معرفت ما تنگ تر از عالم وجود است و همواره بخشى از هستى به صورت معمّا باقى مى ماند. اين آموزه اى معرفتشناختى است كه به طور گسترده اى در ادبيات عرفانى و آثار عارفان تكرار مى شود.

حدیث مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو     که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

*        *         *

وجودما معمائيست حافظ ***  كه تحقيقش فسون است و فسانه

  *        *         *

چيست اين سقف بلند ساده بسيار نقش  *** زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست

(هرسه از دیوان حافظ)

 

2) قصور عقل و علم از ادراك بخش هايى از حقيقت

به همان سبب كه بخش هايى از واقعيت هستى همواره مكنون و رازگونه خواهد ماند، مراتب يا بخش هايى از حقيقت هست كه از دسترس ادراكات متعارف بيرون است و فقط به ابراز شهود و وجدان، آن هم در شرايط وجودى و انفسى ويژه اى، كه از آن با عشق، آگاهى دل و بيدارى قلب ياد مى كنند، ادراك مى شود. بديهى است اين اسرار به ابراز عقل و استدلال گشوده نخواهد شد و همين است رمز نقار و كشمكش عاقل مآبان بى دل با اهل دل و خِرد قدسى.

در كارخانه اى كه ره عقل و علم نيست *** فهم ضعيف رأى فضولى چرا كند

مدعى خواست كه آيد به تماشاگه راز  ***  دستِ غيب آمد و بر سينه نا محرم زد

(همه از دیوان حافظ)

 

 3) اختصاصى بودن حقيقت

بر پايه اين اصل معرفتشناختى، حقيقت عرفانى امرى باطنى (esoteric) است و به عبارتى، حقيقت حريم خصوصى است، به نحوى كه هر كس خودْ آن را مى فهمد يا بايد بفهمد و گرنه هيچ گاه به صرف خواندن و شنيدن، چنان كه بايد فهم نخواهد شد.

تا نگردى آشنا زين پرده رمزى نشنوى ***  گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش

 

4) رازوارگىِ حقيقت

 بر اساس اين اصل ِ معرفتشناختى، حقيقتى كه بر عارف منكشف مى شود ماهيتى رازگونه دارد و فقط در شرايط خاصى براى شخص آشكار مى گردد.

صوفی از پرتو می راز نهانی دانست       گوهر هر کس از این لعل توانی دانست

بنابراين، هر گونه كوششى براى افشاى اين حقايق به اخفاى آنها مى انجامد. نه كه فقط نبايد آن را واگو كرد، بلكه اصولا نمى توان چنان كه هست آشكاراش نمود.

مصلحت نیست که از پرده  برون افتد راز        ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

*        *         *

چو شمع هرکه به افشای راز شد مشغول       بسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد

*        *         *

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع      شکر خدا که سرّ دلش در زبان گرفت

5) ذو مراتب حقيقت

بر پايه تجارب عارفان، حقيقت امرى تشكيكى و متدرّج يا ذومراتب است و علم به هر مرتبه از آن نسبت به مراتب بالاتر جهل محسوب مى شود. بالاتر از هر داننده اى دانایى هست و هر بطنى را باطنى. به تعبير اوپه نیشدها: او را هرگاه كه گمان كنى فهميده اى، نفهميده اى و آن گاه كه نفهميدى، فهميده اى. اين اصل نيز از آموزه هاى معرفتشناختى به شمار مى رود.

بر همین اساس، تجارب و دریافت های عرفانی را جز با کسی که حقیقت را در همان مرتبه دریافته باشد، نمی توان واگو کرد؛

یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان        دل شرح آن دهد که چه گفت و چه ها شنید

 

6) حقيقت مجهول نيست، مغفول است

به عبارت ديگر، ما براى رسيدن به حقيقت نيازمند دانايى نيستيم، نيازمند بينایی ايم و باز به تعبير ديگر، براى رسيدن به حقيقت شرايط انفسى ويژه اى نيز ضرورى است.

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست       هرکه به می خانه رفت بی خبر آید

*        *         *

به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به می خانه       که شنگولان خوش باشت بیاموزند کار خویش

این ابیات را هم در همین باره از هاتف بشنوید:

چشم دل باز كن كه جان بينى  *** آنچه ناديد نيست آن بينى

يار بى پرده از در و ديوار *** در تجليست يا اولى الابصار

(هاتف اصفهانی، ترجیعات)

 

7) فريب

در بسيارى از عرفان هاى جهان سخن از وجود نوعى واژگونگى واقعيت و رد گم كردن حقيقت هست. «مايا»  در عرفان و ديانت هندويى و بودايى اشاره اى به همين حقيقت است و «فريب دنيا» و «مكر الهى» در عرفان اسلامى حكايتى از اين ماجراست. گويى عالم را چنان چيده اند كه هر هستى را نيست بنمايد و هر نيستى را هست، هر حاضرى را غايب بشمارد و هر غايبى را حاضر، هر نزديكى را دور و هر دورى را نزديك جلوه دهد.

 

خيال چنبر زلفش فريبت مى دهد حافظ ***   نگر تا حلقه اقبالِ ناممكن نجنبانى

 

آموزه هاى هستى شناختى و الهياتى

آموزه هاى بالا همگى حقايقى معرفتشناختى بود. امّا مهم ترين آموزه هاى عرفانى همواره در موضوعات هستى شناختى و الهياتى مطرح بوده است.

8) وحدت وجود الهياتى

چنان كه ديديم وحدت نگرى و واحدانديشى در مفهوم عام و بسيط، يكى آموزه هاى بنيادين و پيشينى عرفان بود. امّا عارفان و عرفان هاى گوناگون، در گزارش هايى كه از يافته هاى عرفانى خويش مى دهند عموماً (و نه در همه موارد و مصاديق شناخته شده عرفان) از نوعى رابطه وحدانى ميان خدا و جهان و انسان خبر مى دهند. امّا اين رابطه در همه عرفان ها به يك بيان تبيين نمى شود. صورت هاى گوناگونى از وحدت وجود را در گزارش هاى عارفان از يافته هاى خويش مى توان ديد. وحدت وجود اطلاقى، كه در آن وجود حقيقى و حقيقت وجودْ واحد و منحصر به خداست و غير از او هر چه هست وجود نيست بلكه نمود و ظهور و تجلّى است، فقط يكى از صور وحدت وجود است.[1] به هر روى، اين آموزه در حدّ بسيار وسيعى، امّا به تبيين هاى مختلف، در ادبيات عرفانى جهان انعكاس يافته است. از جمله به مواردى جذاب از آن در اشعار عارف ـ شاعران فارسى گوى مى توان اشاره كرد. ابتدا از حافظ می آغازیم: 

سحرگاهان که مخمور شبانه *** گرفتم باده با چنگ و چغاله

نهادم عقل را ره توشه از می *** ز شهر هستی اش کردم روانه

نگار می فروشم عشوه ای داد *** که ایمن گشتم از مکر زمانه

که بندد طرف وصف از حسن شاهی *** که با خود عشق ورزد جاودانه

ندیم و مطرب و ساقی همه اوست *** خیال آب و گل در ره بهانه

بده کشتی می تا خوش برانیم *** از این دریای ناپیدا کرانه

وجود ما معمایی است حافظ *** که تحقیقش فسون است و فسانه

 

اما هاتف هم در این باره شیرین گفته است:

با يكى عشق ورز از دل و جان   *** تا به عين اليقين عيان بينى

كه يكى هست و هيچ نيست جز او *** وحده لا اله الاهو

(هاتف، ترجیعات)

مولوی هم چنین سروده است:

ما عدم هاييم هستى ها نما  ***  تو وجود مطلق هستىِ ما

ما كه باشيم اى تو ما را جان جان  *** تا كه ما باشيم با تو در ميان

(مولوی، مثنوی)

شاه نعمت الله ولی نیز می گوید:

كه همه ظاهرند و باطن يار  *** ليس فى الدار غيره ديار

(شاه نعمت الله ولی، ترجیعات)

اما یکی از زیباترین اشعاری که این آموزه را به خوبی بیان می کند، از یکی از شاعران معاصر است. این شعر خود از شاهکارهای اشعار عرفانی است، از دیوان محمد علی مصاحبی نایینی، معروف به عبرت نایینی، شاعر معاصر اهل نایین (درگذشته در ۱۳۲۱) است.

 

چون نور، كه از مهر جدا هست و جدا نيست

عالم همه آياتِ خدا هست و خدا نيست

 

ما پرتوِ حقيم و نه اوييم و هموييم

چون نور كه از مهر جدا هست و جدا نيست

 

در آينه بينيد اگر صورتِ خود را

آن صورتِ آيينه شما هست و شما نيست

 

هر جا نگرى جلوه‏گهِ شاهد غيبى است

او را نتوان گفت كجا هست و كجا نيست

 

اين نيستىِ هست‏نما را به حقيقت

در ديده ما و تو بقا هست و بقا نيست

 

جانِ فلكى را چو رهيد از تن خاكى

گويند گروهى كه فنا هست و فنا نيست

 

هر حكم كه او خواست براند به سرِ ما

ما را گر از آن حكم رضا هست و رضا نيست

 

از جانبِ ما شِكوه و جور از قبلِ دوست

چون نيك ببينيم روا هست و روا نيست

 

كو جرأت گفتن كه عطا و كرم او

بر دشمن و بر دوست چرا هست و چرا نيست

 

درويش كه در كشور فقرست شهنشاه

پيش نظر خلق گدا هست و گدا نيست

 

بى‏مهرى و لطف از قبلِ يار به «عبرت»

از چيست ندانم كه روا هست و روا نيست

همين مقدار اظهار سرّ موجب مشكلات و سوءتفاهم هاى بسيارى شده است. امّا به هر حال انكار نمى توان كرد كه در كلْ نوعى وحدت وجودِ الهياتى ـ وجودشناختى، از آموزه هاى پسينى عرفان است كه عموم عارفان به نوعى از آن دريافتى دارند.

9)آفرينش تجلى واحد است

از نظر متکلمین خدا عالم کثرات را بلاواسطه، اما یکان یکان آفریده است؛ از نظر فلاسفه الاهی، به ویژه مشائین، خدا برخی مخلوقات را بلاواسطه و برخی دیگر را باواسطه آفریده است، یعنی عقل اول را بی واسطه و به واسطه آن به ترتیب دیگر عقول را آفریده تا رسیده به عقل فعال و او عالم کثرات مادی را خلق کرده است. اما عرفا معتقدند تمام عالم یک تجلی بیشتر نیست؛ همه جهان هستی، از ازل تا به ابد، با یک جلوه حق پیدا شده است. ایشان آیاتی مانند آیه «و ما امرنا الا واحدة» را که می فرماید: و امر ما تنها یکی است (قمر/ 50)، به همین معنا می فهمند و تاویل می کنند. برخی عرفا، برخلاف حکما «علت و معلول» را در باره خلقت الاهی به کلی غلط می دانند و می گویند علت و معلول در جایی است که ثانی برای حق وجود داشته باشد، در حالی که در نسبت میان خدا با خلق، یک وجود حقیقی بیش نداریم؛ پس اینجا درست آن است که از تجلی و متجلی، ظهور و مظهر حرف بزنیم.

هر دو عالم يك فروغ روى اوست  *** گفتمت پيدا و پنهان نيز هم

 بنا بر اين آموزه هستى شناختى، موجودات نه مصنوع و نه معلولند و نه در دفعات و مراحل عرضى و طولى متكثر پديدآمده اند، بلكه همه «جلوه» و پرتوى «واحد» از وجود خداوندند.

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد *** اینهمه نقش در آئینه اوهام افتاد

(هردو بیت از دیوان حافظ)

البته اين آموزه نيز به بيان هاى مختلف، كه از جمله لازمه زمينه فرهنگى و زبانى عارفان است، تبيين شده است. براى مثال عارفان اوپه نيشدى آفرينش را با مفاهيمى همچون «بيرون تراويدن» و يا «شكوفيدن» بيان كرده اند.

10) سبب آفرينش و معاد، عشق است

بنابر اين اصل عرفانى، عرفا چنين مى بينند كه همه ما سوى طفيل هستى عشق اند؛ خدا چون جمال و كمال خويش را دوست مى داشته است آن را آشكار كرده و از اين پرتو جهان هستى پديدار گشته است.

حافظ در این باره به زیبایی چنین سروده است:

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد         عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

این حقیقت به زبان جامى اين آموزه چنين رفته است:

در آن خلوت كه هستى بى نشان بود *** به كُنج نيستى عالم نهان بود

وجودى بود از نقش دوئى دور  *** زگفت وگوى مائى و توئى دور

وجودى مطلق از قيد مظاهر  ***  ز نور خويش بر خويش ظاهر

دلآ را شاهدى در هجله غيب ***   منزّه دامنش از تهمّت عيب

برون زد خيمه ز اقليم تقدس  *** تجلّى كرد در آفاق و انفس

به هر آيينه اى بنمود رويى  *** به هر جا خاست از وى گفتگويى

(مثنوی هفت اورنگ)

از طرفى، به سبب  همين عشق است كه همه چيز به خدا باز مى گردد؛ يعنى از همان جا كه آمده است به همان جا باز خواهد شد.

جزءها را روى ها سوى كل است  *** بلبلان را عشق با روى گل است

آنچه از دريا به دريا مى رود  *** از همان جا كامد آن جا مى رود

از سرِكُه سيل هاى تند رو *** وز تن ما جان عشق آميز رو

(مثنوی مولوی)

11) نظام اجمل و احسن

به تناسب همان آموزه كه جهان را عكس روى او مى داند، عارفان نظام هستى را، با همه پريشانى و كم و كاستى هاى ظاهرى، بر منهج عدل و توازن و عين كمال و زيبايى مى بينند.

دور فلكى يكسره بر منهج عدل است   ***  خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل

هر چيز در اين عالم هستى جلوه اى از صفات و افعال او و درست در همان جايى است كه بايد باشد. كم وكاستى و بالا و پستى نيز اگر هست به مثابه خط و خالى بر چهره زيباست كه در جاى خود بر حسن آن مى افزايد.

نيست دردايره يك نقطه خلاف از كم وبيش *** كه من اين مسئله بى چون وچرا مى بينم

تفاوت اصل نظام احسن در عرفان با كلام و فلسفه اين جاست كه در فلسفه الهى مى كوشند با تكيه بر اصولى همچون عدل الهى و توجيهات عقلى براى مسئله شرّ و نشان دادن سامان عالم اثبات كنندكه نظام احسن و اتمّ در جهان حاكم است. امّا در عرفان، اولا بر چشم باطن نگرى تأكيد مى كنند كه بتواند زيبايى و بجايى اين جهان را در پس ظاهرِآشفته درك كند و ثانياً، در مقام نظر با تكيه بر برهان لمّى مى كوشند تا از اين كه عالم تجلّى خداوند است و خدا نيز زيبا و بى عيب است، بى عيب و نقص بودن عالم را تبيين كنند.

پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت *** آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد

                                                                     (هر سه بیت از دیوان حافظ)

با چنين ديده اى كام عارفان هميشه شيرين و مرادشان همواره رواست. هاتف نیز در ترجیعات به همین حقیقت اشاره کرده است: 

گر به اقليم عشق روى آرى  *** همه آفاق گلستان بينى

بر همه اهل آن زمين به مراد  *** گردش دور آسمان بينى

آنچه بينى دلت همان خواهد ***  وآنچه خواهد دلت همان بينى

(هاتف، ترجیعات)

12) حيات و شعور همه موجودات

در گزارش هاى عارفان از احوال عرفانى خويش به وفور از مشاهده نوعى آگاهى و شعور در همه موجودات مى شنويم كه از آن با تعابيرى مانند تسبيح عمومى موجودات، سريان عشق در همه، آگاهى كيهانى و احياناً نوعى سوگرايى و رو به حق داشتن ياد مى كنند.

موسی ای نيست كه دعوى انا الحق شنود *** ورنه اين زمزمه اندر شجرى نيست كه نيست

(دیوان حافظ)

آموزه هاى انسانشناختى

برخى از مهم ترين آموزه هاى عرفانى به شناخت ماهيت انسان و جايگاه او در عالم هستى و ويژگى هاى معنوى او مى پردازد:

13) انسان عالم كبير است

بنا بر دريافت عارفان هر چه در جهان هست در انسان نيز هست، انسان، نه كه عالم صغير، بلكه عالم كبير است. چيست اندر خُم كاندر نهر نيست *** چيست اندر خانه كاندر شهر نيست

در عرفان و ديانت هندويى، آتمن، يا خويشتنِ انسان، همه چيز هست زيرا با برهمن يگانه است.

مولوى اين ديدگاه عرفانى را چنين بيان مى كند:

اين جهان خُم است و دل چون جوى آب *** اين جهان حجره است و دل شهر عجاب

 

14)جايگاه اصيل و اوليه انسان

دريافت عارفان از انسان به گونه اى است كه آلايش به حيات مادى را شايسته او نمى بيند و او را از اصلى والا و منشائى ارجمند مى يابند. در عموم عرفان ها انسان اصالتاً موجودى مادى و خاكى نيست، بلكه جوهرى الهى و ماورائى دارد. هر چند نمى توان اين را به عارفان نسبت داد كه روح پيش از بدن در فضايى ديگر موجود بوده باشد و سپس در تن مادى استقرار يافته باشد، امّا تشخيص اصلى الهى پيش از اين زندگى براى انسان در اظهارات عارفان چندان مشكل نيست. در اين ماجرا انسان همچون غريب دور از وطن و شاهزاده اى كه از ملك شاهى به دور افتاده و كسى منزلت او را باور نمى كند، وخود نيز جايگاه والاى خويش را از ياد برده است، مطرح مى شود.

طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق  *** كه در اين دامگه حادثه چون افتادم

من ملَك بودم فردوس برين جايم بود  ***  آدم آورد در اين دير خراب آبادم

(دیوان حافظ)

                                                     *                                          *                                          *

شهباز دست پادشهم اين چه حالت است  *** كز ياد برده اند هواى نشيمنم

 (دیوان حافظ)

*              *          *

ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمده ايم  *** از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم

رهرو منزل عشقيم و زسرحد عدم  *** تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم

سبزه خط تو ديديم و زبستان بهشت  *** به طلبكارى آن مهر گياه آمده ايم

(دیوان حافظ)

15) بلندى جايگاه و شأن انسان

بديهى است با چنان ديدى درباره اصل و هويت انسان، جايگاه او در ميان موجودات بسيار والاست و اين همان حقيقتى است كه انسان از آن غافل است.

سعدی در بیتی زیبا این حقیقت را از آن جنبه که انسان دارای چیزی فراتر از دیگر موجودات است، چنین بیان کرده است:

نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل      آنچه در سر سویدای بنی آدم ازوست

و حافظ به گونه ای دیگر به همین حقیقت اما از آن جنبه اشاره می کند که جایگاه انسان در اصل این دنیا بوده و بلکه متعلق به عرش الاهی است:

چه گويمت كه به ميخانه دوش وقت سحر *** سروش عالم غيبم چه مژده ها دادست

كه اى بلندنظر شاهباز صدره نشين  *** نشيمن تو نه اين كنج محنت آباد است

تو را زكنگره عرش مى زنند صفير *** ندانمت كه در اين دامگه چه افتادست

(دیوان حافظ)

16) خواب بودن انسان

عموم انسان ها از فرط غفلت از حقايق پيش گفته، همچون كسانى اند كه بر پشت مركب زمان به خواب رفته اند و در اين خواب است كه زندگى مى كنند، شاد و ناشاد مى شوند و آن گاه بيدار مى شوند كه غافله عمر به منزلگاه مرگ فرود آيد. ماجراى نارده (nârada) در ادبيات عرفانى هندويى به زيبايى همين حقيقت را منعكس مى كند. اين ماجرا از طرفى نيز حكايتى از فريب و وارونگى دنياست که پیش تر گذشت:

نارَده (یک سالک اساطیری) در اثر رياضت ها و عبادت هاى طولانى به ديدار ويشنو (خداوند) نايل آمد. خدا او را به برآورده شدن يك آرزو نويد داد و نارده از او خواست تا نيروى جادويى «مايا» یا همان فريبِ خويش را به وى بنمايد. لبخند معنادارى بر لب هاى ويشنو نشست و گفت با من بيا. او به سرزمين برهوتى قدم نهاد كه خورشيد سوزان بر آن مى تابيد. هر دو به زودى تشنه شدند. اين هنگام در فاصله اى دور روستاى كوچكى را مشاهده كردند. ويشنو نارده را گفت: آيا به آنجا مى روى كمى آب براى من بياورى؟ و نارده به شتاب روان شد.

چون نارده به روستا رسيد، بر در نخستين خانه كوبيد. دخترى زيبا در را گشود و آن مرد مقدس در چشمان دختر چيزى را تجربه كرد كه تا آن زمان نكرده بود؛ آن چشم ها و افسونى كه در آنها بود شبيه چشمان ويشنو بود![2] او خيره ايستاد و هدفى را كه برايش به اين روستا آمده بود آسان از ياد برد. صداى دختر كه به او خوشامد مى گفت همچون طوقى طلايى بر گردن نارده افتاد و او را خلسه وار به داخل برد.

اهل خانه با او به گرمى و احترام برخورد كردند، گويى ميان آنان و او آشنايى ديرينه اى بود. او در خانه آرامش گرفت. هيچ كس از او نپرسيد براى چه آمده است، توگويى همه منتظرش بوده اند. پس از چندى نارده دختر را از پدر خواستگارى كرد و عضوى از خانواده شد در غم و شادى شان شريك گشت.

دوازده سال گذشت او سه فرزند داشت. پس از مرگ پدرزن، اداره خانه و مزرعه و گلّه به او رسيده و سخت مشغول شده بود. در سال دوازدهم باران فوق العاده اى باريد. طوفان وزيدن گرفت و سيل از تپه ها سرازير شد. روستاى كوچك شبانه به زير آب رفت و گلّه ها در آب ها غوطه ور شدند. در آن طوفان و تاريكى، هر كس به سويى گريخت.

نارده در حالى كه با يك دست از همسرش محافظت مى كرد و با دستى ديگر دو فرزندش را گرفته بود و كوچك ترين فرزند را بر شانه نشانده و مى گريخت. در آن بارانِ سيل آسا و طوفان و تاريكى، پاى او لغزيد و فرزند از روى شانه اش افتاد. او به اميد باز گرفتن بچه دست دو فرزند ديگر را رها كرد، امّا ديگر خيلى دير شده بود. در اين لحظه جريانى سهمگين دو فرزند ديگراش را از او جدا كرد و تا به خود بيايد، همسرش را نيز از او ربوده خودش را به سويى ديگر برد. او بى خودانه و با هزار بيم واميد واندوه مى رفت تا سرش به سنگى خورد و از هوش رفت.

ناگهان صدايى آشنا او را صدا زد. فرزندم! نزديك بود قلبش از سينه بيرون بيايد. ويشنو را ديد كه بالاى سرش ايستاده مى گويد: «كجاست آن آبى كه رفتى برايم بياورى؟ من اكنون بيشتر از نيم ساعت است كه منتظرم!»

نارده نگاهى به اطراف انداخت، به جاى آب بيابانى سوزان در نيم روز بود.

ويشنو گفت: آيا حالا رازِ فريب مرا دريافتى؟

17) انسان كامل و كمال انسان

از مهم ترين آموزه هاى عرفانى، توصيفى است كه عارفان از كامل شدگانِ طريق عرفان مى دهند. اگرچه اين توصيف در همه عرفان ها به يك بيان نيست امّا گويا بتوان همه را در يك وصف از انسان كامل متفق يافت: او كسى است كه راز وحدانى هستى را دريافته و بدان محقَّق شده است. تعبیر «جام جهان نما» در ادبيات عرفانى، كنايه از قلبی است این معرفت در آن محقق گشته است. عارفان باور دارند که معرفت تحقّقى به راز وحدانى هستى، انسان را با كلّ هستى و خدا يگانه مى سازد و به او كليد هستى و بلكه همان ولايتى را مى بخشد كه خدا بر جهان دارد.

سال ها دل طلب جام جم از ما مى كرد *** آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مى كرد

گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود *** طلب از گمشدگان لب دريا مى كرد

بى دلى در همه احوال خدا با او بود *** او نمى ديدش و از دور خدايا مى كرد

(دیوان حافظ)

*************

مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش  *** كو به تأييد نظر حلّ معمّا مى كرد

ديدمش خرم و خوشدل قدح باده به دست  *** و اندران آينه صدگونه تماشا مى كرد

گفتم اين جام جهان بين به تو كى داد حكيم  *** گفت آن روز كه اين گنبد مينا مى كرد

گفت آن يار كز و گشت سردار بلند *** جرمش اين بود كه اسرار هويدا مى كرد

فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد  *** ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مى كرد

18) دو سويه بودن نسبت انسان و خدا

بنا بر آموزه هاى عارفان، اگرچه همه موجودات و از جمله انسان، از خود هيچ چيز جز فقر ذاتى ندارند، امّا چون تجلى خدا و جلوه جمال و جلال خودِ اويند، او به آنها نظر دارد. به اين معنا مى توان گفت رابطه دوسويه است، اگر چه به معنايى ديگر در اين سو اصلا غیری نيست تا رابطه اى برقرار شود.

سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد  *** ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود

19) زندان بودن بدن براى روح

در سنّت ها و مكتب هاى مختلف رابطه روح و بدن به گونه هاى مختلف تصوير مى شود. در آموزه هاى عارفان اين رابطه به مثابه پرنده و قفس، زندان و زندانى و اسير غل و زنجير ديده شده است. شرافت ذاتى انسان به روح يا آن «خود» واقعى اوست، كه از عالم بالا و بهجت و سرورمحض است. اوصافى كه اوپه نيشدها براى آتمن ـ برهمن مى شمارد، حقيقت (سَت)، آگاهى (چيت) و بهجت (آنَنْده) مربوط به همين لطيفه آدمى است كه با لايه هاى مختلف ماده و طبيعت آلايش يافته است.

حجاب چهره جان مى شود غبار تنم  *** خوشا دمى كه از آن چهره پرده بر فكنم

چنين قفس نه سزاى چومن خوش الحانيست *** روم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم

عيان نشد كه چرا آمد كجا بودم  *** دريغ و درد كه غافل زكار خويشتنم

چگونه طوف كنم در فضاى عالم قدس  *** چو در سراچه تركيب تخته بند تنم

20) امكان تعلّق عشق انسان به خدا

به رغم برخى ديدگاه هاى سنّتىِ فلسفى و كلامى، كه مخلوق و معلول را به هيچ روى طرف نسبت با خدا و قابل طرفیت با واقعيت مطلق نمى دانند و در نتيجه، هرگونه رابطه متقابل، از جمله عشق را، ميان انسان و خدا نفى مى كنند، عارفان اين رابطه را به تجربه دريافته و بر آن اصرار می ورزند. امّا، چنان كه در ادبيات عرفانى منعكس است، اين عشق از سنخ عشق ميان تجلى و متجلّى بوده و مقتضاى معرفت و كمال زيبايى شناسانه در دو طرف است.

طُرفه اینکه، این عشق وقتی برانگیخته می شود، آثار و نشانه هایی هم سان با عشق های مجازی دارد. این سبب شده است که در ادبیات عرفانی جهانی، تعابیری مانند ناز و کرشمه، جور و جفا، وصل و فراق و ... در باره عشق به خداوند متعال نیز به استعاره گرفته و فراوان به کار رود.

آموزه هاى نجاتشناختى

تا به اين جا آنچه خوانديم آموزه هايى بود از بخش حقايق،كه شامل آموزه هاى معرفتشناختى، وجودشناختى، الهياتى و انسانشناختى مى شد. از همين بخش مى توان به آموزه هايى اشاره كرد كه جنبه نجاتشناختى دارد، به اين معنا كه اگرچه از جمله حقايق است (نه بايدها يا تكاليف)، امّا حقايقى است در باب امكان نجات، ماهيت نجات، راه يا راه هاى كلّى نجات و مانند آن.[3]

حقايق نجاتشناختى يا نظريه نجاتِ عرفانى در عرفان ها و عارفان مختلف به يك صورت نيست، امّا آموزه هايى در اين بخش هست كه اگر در همه عرفان ها و عارفان مشترك نباشد، يا نتوان به نحو اصولى (با در نظر گرفتن اصول و آموزه هاى پيش گفته) آنها را به ايشان نسبت داد، لاقل در عموم عرفان هاى شاخص و شناخته شده، موجود است. برخى از اين حقايق نجاتشناختى را مى توان چنين شماره كرد:

21) وحدت وجودِ نجاتشناختى

چنان كه در بخش مربوط به كاربردهاى اصطلاح وحدت وجود ديديم، آموزه وحدتِ فانى با باقى از آموزه هاى عرفانى است كه احياناً با عنوان وحدت وجود از آن تعبير مى كنند و نبايد با وحدت وجودِ هستى شناختى ­ـ الهياتى مشتبه شود. بنا بر اين آموزه نجاتشناختى، عارف در مرحله اى از سير عرفانى به وضعيتى از يگانگى با خدا يا واقعيت كل مى رسد. اگرچه در باب ماهيت اين وضعيت تبيين هاى مختلفى وجود دارد امّا به هر حال اصل آن را در همه عرفان ها مى توان يافت.

اين وضعيت مى تواند ادارك وحدتى باشد كه همواره بوده است و از آن غافل بوده ايم، يا تحقق وحدتى باشد كه نبوده و بايد حاصل مى گشته است. همچنين، اين وحدت ممكن است استغراق تام باشد، كه در آن هرگونه تمايزى ميان فانى و باقى برچيده مى شود، يا كه استغراق ناقص باشد، كه در آن نوعى از تمايز و دوئيّت ميان فانى و باقى برقرار مى ماند. دريافت ها و ديدگاه هاى متفاوتِ عارفان در اين موضوع، كه برخى آن را ناشى از اختلاف مراتبِ معرفتى و سلوكىِ عارفان دانسته اند، نگرش ها و تبيين هاى مختلفى را پديد آورده است. تعابيرى مانندِ فنا، اتحاد، وحدت، وصال، اتصال، لِقا، قرب، حضور و... تا حدودى از همين تفاوتِ ديدگاه ها حكايت مى كند، اگرچه گويا بيش از اين، معلول ماهيتِ رازگونه اين وضعيت باشد. به هر روى، اصل و جوهره اين آموزه لازمه اصولى برخى آموزه هاى معرفتشناختى (مثل اصالت شهود) و حقایق هستى شناختى و الهياتى (مثل وحدت وجود الهياتى) است. اين آموزه نيز در ادبيات عرفانى جهان انعكاس وسيعى دارد.

22) گم گشته عارف خودِ اوست

عارفان آنچه را كه در بيرون مى جسته اند در درون خود يافته اند. عارف در واقع كاشف و محقق است نه سازنده و پردازنده. انسان هاى تشنه مانند ماهى در درون آبند كه بى خبر از آبِ سرشار، آب طلب مى كنند، يا كه مانند طالب گنجى كه هر صبح تا شام به جستجوى مطلوب در همه جا سير مى كند امّا چراغ خانه خود را روشن نمى كنند تا ببيند گنج آنجاست.

ما چنين تشنه زلال وصال  *** همه عالم گرفته مالامال

غرق آبيم و آب مى طلبيم  *** در وصاليم و بى خبر ز وصال

آفتاب اندرون خانه و ما  *** دربه در مى رويم ذرّه مثال

گنج در آستين و مى گرديم  *** گرد هر گنج بهر يك مثقال

(عراقی، ترجیعات)

23) سهل و ممتنع بودن نجات

راه نجات اگرچه پر فراز و نشيب، طولانى و طاقت فرساست، اما حقيقت آن يك قدم بيشتر نيست. در واقع همه آن سير پرتلاطم، مقدمه اى است براى پيدايش شرايط انفسى كه براى آن يك قدم لازم است. از همين رو در ادبيات عرفانى، راه نجات را دوگانه وصف كردهاند: گاهى آن را صعب و پربلا و طولانى خوانده اند و گاه آن را هموار و روشن و كوتاه دانسته اند.

برلب بحرفنا منتظريم اى ساقى *** فرصتى دان كه زلب تابه دهان اين همه نيست

(دیوان حافظ)

                                                     *                                          *                                          *

كوروَش قايد عصا طلبى *** بهر اين راه روشن و هموار

(هاتف، ترجیعات)

24) معرفت عجز، رمز گشايش راه

بنا بر يافته هاى عارفان كه در آموزه هاى آنان نيز منعكس است، فراهم آمدن شرايط انفسى براى دريافت معرفتِ رهايى بخش، به نوعى با ادراك وجدانىِ عجز و ناتوانى از يافتن و پيمودن راه مرتبط است؛ گويى حجاب و حايل در اين ميان، غرورِ خودبسندگى ماست، چون اين بت نفس بشكند پرده كنار مى رود و راه باز مى شود.

اى دل غمين مباش كاندر طريق عشق  *** از پا فتادنيست كه به منزل رسيدن است

                                          *                                 *                                 *

در شاهراه عشق ز افتادگی مترس       کز پا فتادن تو به منزل رسیدن است

(صائب تبریزی)

رمز محروميّت محرومان ِ اين طريق، همين در نيافتن عجز و نياز و فقر خويش است.

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه  *** رند از ره نياز به دارالسلام رفت

                                          *                                 *                                 *

عارف از خود هيچ كارى در نيافت  *** زانكه حق را جز به حق نتوان شناخت

(هردو از دیوان حافظ)

25) لزوم فيضِ هدايت و جذبه حقيقت

در بسيارى از عرفان ها و در تجربه بيشتر عارفان، شرط ديگرى براى يافتن و پيمودنِ راه نجات و كمال هست و آن هدايت يا كشش مخصوصى است كه خداوند در حقِّ طالب صادق روا مى دارد. اين آموزه نجاتشناختى را نيز در ادبيات و آثار عارفان به وفور مى توان يافت. اگرچه در برخى عرفان ها، مانند مكتب عرفانى ـ فلسفى ادْويته ودانْته، كه از مهم ترين مكاتب عرفانى و فلسفى هندويى است و نيز در عرفان بودايى اوليه، همه چيز موقوف به مجاهده سالك است.

به رحمت سرزلف تو واثقم ورنه *** كشش چو نبود از آن سوچه سودكوشيدن

*                            *                                 *

زاهد ار راه به رندى نبرد معذور است *** عشق كاريست كه موقوف هدايت باشد

                                                      *                                 *                                 *

تا كه از جانب معشوق نباشدكششى  *** كوشش عاشق بى چاره به جايى نرسد

(همه از دیوان حافظ)

موضوع «رندى» در ادبيات عرفانى فارسى كنايه اى از معرفت به همين سنخ حقايقِ نجاتشناختى است. از ویژگی های رند این است كه بر هنرخويش واثق نباشد و چشم به فضل خدا دوخته باشد، هر چند كه اقتضاى طلب صادقانه اش اين است كه هرچه در توان دارد بكوشد.

گر چه وصالش نه به كوشش دهند ***  هر قَدَر اى دل كه توانى بكوش

(دیوان حافظ)

26) نقش سرشت

از آموزه هاى عمومىِ عرفانى اين حقيقت است كه طريق اهل عرفان طريقى ويژه است كه راه يافتن به آن مستلزم وجود حدّ مؤثرى از عنصر طلب معرفت حقيقى در نهاد آدمى است كه به آن محبت و یا «عشق» مى گويند. كسانى كه اين موهبت را ندارند، اگرچه از راه شريعت، كه طريقِ همگانى است، به نوعى نجات دست مى يابند، امّا به طريقت راه پيدا نمى كنند.

مِى خور كه عاشقى نه به كسب است واختيار *** اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم

                              *                                 *                                 *

گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض  *** ورنه هر سنگ و گِلى لؤلؤ و مرجان نشود

(دیوان حافظ)

 27) باور به نوعى تقدير و حدّى از عدم اختيار

در عرفان موضوع اختيار و مسئوليت كاملا پذيرفته شده است و گرنه اين همه تأكيد و تشويق و بايدنبايد در آموزه هاى عارفان وجهى نداشت. در عين حال، بر آنچه كه خارج از اختيار انسان است نيز تأكيد و توجّه كرده اند. اين امور بيرون از اختيارِ فقط شامل ويژگى هاى فطرى و نهادينه نيست، بلكه مسير زندگى و حوادث و وقايعى كه براى سالك رخ مى دهد و همچنين تنقلات احوال او را در بر مى گيرد. سالك، بنابر اين آموزه، تحت ولايت الهى است و هر چه براى او پيش آيد و هر حالى كه وى را دست دهد به تدبير و تقدير ربوبىِ اوست.

بارها گفته ام و بار دگر مى گويم  *** كه من گمشده اين ره نه به خود مى پويم

در پس آينه طوطى صفتم داشته اند *** آنچه استاد ازل گفت بگو مى گويم

من اگر خوارم اگر گل چمن آرايى هست   كه از آن دست كه مى پروردم مى رويم

(دیوان حافظ)

چنان پيش تر ياد شد، اين سنخ آموزه ها اگرچه در برخى عرفان ها، مانند عرفان هاى انسانى و عرفان هاى امر غيرشخصى نيست، امّا در عموم عرفان هاى شناخته شده هست.

یکی از زیباترین جلوه های این سه حقیقت عرفانی اخیر در شعر فارسی، در ابیاتی از مرحوم علامه طباطبایی(ره) منعکس است:

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

 

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد

 

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

 

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم

او که می رفت، مرا هم به دل دریا برد

 

جام صهبا زکجا بود مگر دست که بود

که به یک جلوه دل و دین زهمه یکجا برد

 

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که درین بزم بگردید و دل شیدا برد

 

خودت آموختی ام مهر و خودت سوختی ام

با برافروخته رویی که قرار از ما برد

 

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

غم روی تو مرا دید و ز من یغما برد

 

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد

(مهر خوبان، علامه سید محمد حسین طباطبایی)

28) ضرورت عشق، براى ضمانت تداوم و خلوص سير

در يافته هاى عارفان، عشق نه فقط در آفرينش و معاد، بلكه در نظريه نجات نيز نقش تعيين كننده اى دارد. بنابراين آموزه ها، بدون عشق اين مسيرِ بلاخيز و طاقت فرسا طى نمى شود. از اين گذشته، عشق چراغ هدايتى است كه در درون سالك روشن مى شود و او را از درون به حقيقت رهنمون مى گردد. عشق راهنماى راه و «رمزگشاى اسرار خداست»

پا به راه طلب نِه از ره عشق  ***  بهر اين راه توشه اى بردار

شود آسان زعشق كارى چند  *** كه بود نزد عقل بس دشوار

(هاتف، ترجیعات)

 

 علاوه براين، اگر عشقِ بى پيرايه و فارق از خود ظهور نكند، عارف از قيد طبيعت و خودخواهى و دون همتّى نمى رهد. اين عشق چيزى بيش از گرايش فطرى آدمى به حقيقت است، كه در آموزه هاى بنيادين عرفانى ياد شد.

ز خودبینی جدا گشته، پر از عشق خدا گشته    ز مالش های غم غافل، به مالنده عبر دارد

(مولوی، دیوان شمس)

29) ضرورت استاد

از يافته هاى عمومى عارفان، كه معمولا با تأكيد بليغ آن را اظهار مى كنند، نقش تقريباً اجتناب ناپذيرِ استادِ راه رفته و كمال يافته در سير دادن سالك است. اين نقش منحصر به راهنمايى و هدايت و حلّ مسايل نظرى و عملىِ سالك نيست، بلكه همّت و «نظر» او در اين ميان تأثيرى عظيم دارد. علاوه بر اين، در برخى عرفان ها نقش استاد را از جمله در انتقال حقيقت از راه تصرّف و اراده مى دانند که در لحظه ای خاص و در شرايطی مناسب صورت می گیرد. مثلا در عرفان بودايى ذِن، اين استاد است كه در يك لحظه مناسب كار را به آخر مى رساند.

ضرورت سلسه مشايخ در برخى طريقه هاى عرفانى حاصل همين آموزه است. بنا بر اين ديدگاه، راه انتقال حقيقت منحصر به انتقال از طريق«سنّت»، يعنى انتقال از استاد به شاگرد است. به هرحال اصلِ اين آموزه در ادبيات عرفانى نيز منعكس است.

بنده پير مغانم كه زجهلم برهاند *** پير ما هر چه كند عين ولايت باشد

*                            *                                 *

قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن  *** ظلمات است بترس از خطر گمراهى

*                            *                                 *

به كوى عشق منه بى دليل راه قدم  *** كه من به خويش نمودم صد اهتمام ونشد

*                            *                                 *

گر در سرت هواى وصال است حافظا *** بايد كه خاك درگه اهل هنر شوى

(همه از دیوان حافظ)

30) اعتبارى نبودن رابطه عمل و نتيجه عمل

به رغم برخى ديدگاه هاى كلامى و دينىِ سنّتى، عارفان رابطه عمل را با جزا و پاداش، رابطه اى وجودى و عينى (و نه اعتبارى و قراردادى) مى بيند. ايشان در عين حال كه ممكن است بروز و ظهور بخشى از نتايج را در عالم ديگر و بهشت و دوزخ بپذيرند، امّا همه آن را قرار دادى و نسيه نمى دانند. در بسيارى از گزارشات عارفان از مشاهدات و مكاشفات خويش، ثمره اعمال و انعكاس احوال كاملا عينى و در چارچوب اصل عمل و نتیجه عمل، ديده شده است.

من كه امروزم بهشت نقد حاصل مى شود *** وعده فرداى زاهد را چرا باور كنم

(دیوان حافظ)

  31) راه هاى سه گانه

به نظر مى رسد اين يك آموزه عمومى عرفانی باشد كه در كل سه راهِ عمل، معرفت و عشق، براى سه دسته مزاج ها و سرشت هاى متفاوت در سالكان طريق عرفان وجود دارد. بنا بر اين آموزه، سالك

ü    يا اهل عمل است و از دقّت نظر و قريحه زيبايى شناختى كمترى برخوردار بوده و در برابر، گرانبارى و مجاهدات و عبادات را مى پسندد ، كه در اين صورت راه او راه عمل است،

ü    يا متمايل به نظر ورزى و كشف حقيقت است، كه راه او راه معرفت و تأملات و تفقهاتِ همراه با توجه به دل و مراعات احوال آن است،

ü    يا اين كه جذبه حق و طلب حقيقت در وجود او شعله ور است، كه در اين صورت او به راه محبّت مى رود.

اين آموزه را در بهگود گى تا ، از تأثير گذارترين متون عرفانى هندويى، با وضوح و تفصيل تمام تبيين كرده است.

32) سه مرحله اى بودن راه

گويا اين هم از آموزه هاى عموم عرفان ها باشد كه سيرِ عرفانى را در كلّ در سه مرحله ديده اند. اين سه مرحله را در سنّت هاى گوناگون با نام ها و تعبيرهاى مختلفى نشان داده اند. بر پايه بررسى اِولين آندرهيل، عارف و عرفان پژوه مشهور انگليسى، عارفان بنا به نوع نگرش، گاهى اين سه مرحله را به نظر آفاقى نگريسته و سخن از سه عالم يا سه جنبه خدا و توفيق شان در آگاهى از آن رانده اند، که شامل صفات، اسماء و ذات می شود؛ و گاه به نظر انفسى نگاه كرده و از سه مرحله عبور سخن گفته اند.

اگر از جزئيات و تعابير خاص صرف نظر كنيم، اين سه مرحله عبور عبارت اند از: مراحل گذرِ مبتدى، پيشرفته و شخص كامل، يا، به تعبير ديگر، مرحله هاى پيشرفت معنوى، شاملِ توجّه به واقعيت، تأمل در واقعيت و اتحاد با واقعيت، يا، باز هم به عبارتى ديگر، مراحل تصفيه، اشراق (تنوير ياروشنى يافتگى) و وحدت.

بنابه تحقيق و گزارش آندرهيل، اين نحو تجربه سه جزئى در بيشتر عارفان شرق و غرب قابل شناسايى است. شايد بتوان مراحل سه گانه مطرح در سنّت عرفانى اسلامى را نيز تعبيرى از همين مراحل بالا دانست؛ در عرفان اسلامى سخن از سه مرحله شريعت، طريقت و حقيقت است، كه احياناً آن را با اسلام، ايمان و احسان، يا با علم اليقين، عين اليقين و حق اليقين، منطبق كرده و حكايت از مراحل طريق معرفت اللّه مى شمارند. آنچه در اين آموزه از اهميت بيشترى برخوردار است ماهيت كلّى و سنخ وجودى اين سه مرحله است، نه تعداد آن، چه بسا در تفاصيل آثار عرفانى اين مراحل را به صد مرحله يا كم تر و بيشتر تفكيك كرده اند.

اگر بخواهیم این سه مرحله را، با تطبیق تمام نگرش های ذکر شده در نموداری با هم نشان دهیم، چیزی مانند این خواهیم داشت:

 

مراحل سیر

از منظر تحققی

ازمنظر تحولی

از منظر طریقی

ازمنظر ایمانی

از منظر معرفتی

از منظر الاهیاتی

مبتدی

توجه به حقیقت

تصفیه

شریعت

اسلام

علم الیقین

سیر در صفات

پیشرفته

تامل در حقیقت

اشراق

طریقت

ایمان

عین الیقین

سیر در اسماء

شخص کامل

اتحاد با حقیقت

وحدت

حقیقت

احسان

حق الیقین

سیر در ذات

 

33) وحدت جوهرى اديان

ديدگاه عارفان شرق وغرب در باب اديان از آموزه اى عمومى حكايت دارد كه بر اساس آن، اديان داراى جوهر و اعراض اند و اختلافات آنها ناشى از اختلاف در اعراض، يعنى در تعبير و قالب هاى سنّتى و فرهنگى آنها و نيز در روش ها، اعمال و آداب است، امّا در جوهر و ذات خود با هم مشارك و هم دلند. اين آموزه نيز در ادبيات عرفانى به زيبايى انعكاس يافته است.

در كليسا به دلبر ترسا *** گفتم اى دل به دام تو در بند

اى كه دارد به تار زنّارت  *** هر سرِموى من جدا پيوند

ره به وحدت نيافتن تاكى  *** ننگ تثليث بريكى تا چند

نام حقِّ يگانه چون شايد *** كه اب و ابن و روحِ قدس نهند

لب شيرين گشود و با من گفت  *** وز شكرخند ريخت آب از قند

كه گر از سرِّ وحدت آگاهى  *** تهمت كافرى به ما مپسند

در سه آيينه شاهد ازلى  *** پرتو از روى تابناك افكند

سه نگردد بريشم ار او را *** پرنيان خوانى و حرير و پرند

ما در اين گفتگو كه از يك سو *** شد زناقوس اين ترانه بلند

كه يكى هست و هيچ نيست جزاو  *** وحده لا اله الاّهو

(هاتف اصفهانی، ترجیع بند)

تكاليف

بخش ديگرى از آموزه هاى پسينى عرفانى از سنخ تكاليف و الزاماتى است كه تا حدود زيادى از آموزه هاى نجاتشناختى و ديگر حقايق عرفانى استنتاج مى شود و چه بسا عارفان در تجربه طريقى خويش ضرورت و فايده مراعات آنها را دريافته و در آثار خود بر آنها انگشت تأكيد نهاده اند. چند نمونه از اين آموزه هاى تكليفىِ پرشمار را در اين جامى توان برشمرد:

34) لزوم رازورزى

از مهم ترين آموزه هاى عام عرفانى ضرورت رازپوشى و رازورزى است. اين راز ممكن است احوال و دريافت هاى سالك باشد يا هر حقيقتى كه مخاطبش از شرايط انفسىِ ادراك آن حقيقت محروم باشد.

به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات  *** بخواست جام مىوگفت راز پوشيدن

*                            *                                 *

مصلحت نيست كه ازپرده برون افتدراز *** ورنه درمجلس رندان خبرى نيست كه نيست                                   *                                 *                                 *

گفت آن يار كزو گشت سردار بلند *** جرمش اين بود كه اسرار هويدا مى كرد

(هرسه از دیوان حافظ)

        چنان كه در آموزه هاى بخش حقايق عرفانى ديديم، خود واقعيت نيز به نوعى خود را در حجاب كرده يا، به تعبيرى، خدا به حكمت خويش حقيقت را به گونه اى ديگر جلوه داده است تا شايد جريان عادى زندگى انسان مختل نشود. در اين ماجرا عقل عرفى و استدلالگر از درك اقوال و احوال عارفان عاجز مى ماند و اگر مراعات حال او نشود مشكل مى آفريند.

در ازل پرتو حسنت ز تجلّى دم زد *** عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه اى كرد رخت ديد ملك عشق نداشت  *** عين آتش شد از اين غيرت و برآدم زد

عقل مى خواست كزآن شعله چراغ افروزد *** برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد

مدعى خواست كه آيد به تماشاگه راز *** دستِ غيب آمد و برسينه نامحرم زد

(دیوان حافظ)

35) لزوم تمسك تؤمان به شريعت و طريقت

اگرچه نه در همه عرفان هاى جهان و نه در چشم همه عارفان، امّا در بيشتر عارفان و عرفان ها عمل به شريعتى از شرايع (در نزد برخى عارفان) يا شريعتى خاص (در ديد برخى ديگر) الزامى دانسته شده است. تعاريف و توصيف هاى عارفان و عرفان پژوهان از عرفان، بر وجود چنين نگرشى در بسيارى از عارفان گواهى مى دهد.

امّا از آن جاكه عرفان گرايش ويژه اى در ميان راه ها و گرايش هاى نجات و كمال است، نيازهاى نظرى و عملى اصحاب اين گرايش در قالب حقايق و ارزش ها و تكاليف ويژه اى در مى آيد كه به آن «طريقت» مى گويند. طريقت در دل شريعت و هماهنگ باآن است. بنابراين سالكِ اين راه علاوه بر شريعت كه راه سعادت همگانى است، نيازمند به عمل به مقتضاى طريقتى ويژه نيز خواهد بود.

36) لزوم كسب جمعيت خاطر و رفع تفرقه

 گويا در همه عرفان ها و نزد همه عارفان، يافتن جمعيت خاطر و آرام دلى و بيرون آمدن از حالت تشويش و پراكندگى دل از اصول مؤكد و ضرورى باشد. براى اين منظور آداب و دستورات گوناگونى در طريقت هاى مختلف وضع كرده اند. اين اصل در ادبيات و آثار عرفانى تأكيد شده است.

زفكر تفرقه باز آى تا شوى مجموع  *** به حكم آن كه چو شد اهرمن سروش آمد

*                            *                                 *

خاطرت كى رقم فيض پذيرد هيهات  *** مگر از نقش پراكنده ورق ساده كنى

(دیوان حافظ)

37) ضرورت رياضت و زهد عارفانه

عارفان در تجربه طريقى خويش اين را به روشنى دريافته اند كه با وجود افراط يا بى مبالاتى در برآوردن خواسته هاى طبيعى نمى توان شرايط انفسى را كه براى نيل به حقيقت لازم است به دست آورد. علاوه براين، براى فراهم آمدن جمعيت خاطر و رفع تفرقه ذهن تمرين ها يا مراعات برنامه ها و اصولى چند ضرورى يا مفيد است.

خواب وخورت زمرتبه خويش دوركرد *** آن گه رسى به خويش كه بى خواب و خور شوى

(دیوان حافظ)

بر پايه اين حقيقت، در عرفان ها و طريقت هاى مختلف، برنامه هاى گوناگونى وضع كرده اند، كه گاه باتأكيد شديد بر رياضت هاى بدنى و گاه برتمرين هاى ذهنى همراه است و احياناً در برخى عرفان ها عبادات دينى جايگزين اين برنامه ها است.

امّا علاوه براين، عارفان دريافته اند كه تعلّق خاطر و دلبستگى به نعمت هاى مادى و معنوى و هرچيزى غير از خود خدا و حقيقت  مانع بزرگى براى دريافت حقيقت عرفانى است. از اين رو نوعى زهد و ترك ورزى را ضرورى دانسته اند.

38) لزوم عمل بى امل

رياضت و زهد و عمل عرفانى ويژگى هايى دارد كه بدون آن نمى توان آنها را به عنوان آموزه اى عرفانى برشناخت. از جمله اين كه بدون چشمداشت به چيزى، اعم از مادى يا معنوى، دنيوى يا اُخروى، انجام مى گيرد. برخى عرفان ها، نظير عرفان بهگود گى تا ، تا آن جا در اين باره پيش رفته اند كه عملِ بى امل را تا حد عملِ طبيعى (عملى كه از روى فطرت و غريزه انجام مى گيرد) برشناخته و تأكيد كرده اند. در اين ديدگاه، هر گونه تعلّق خاطرى به نتيجه عمل، نتيجه معكوس به بارمى آورد و مانع راه مى شود. بنابراين، رياضت و زهدى كه براى «به دست آوردن» و «گرفتن» انجام گيرد، فاقدويژگى عرفانى بودن است.

علاوه براين، رياضت و زهدعرفانى از دو جهت ناظر به معرفت است. از يك سو، از سر معرفت به ارزش واقعى امور صورت مى گيرد؛ يعنى اگر ترك دنيا مى كند، از آن روست كه دنيا را بى اعتبار، نامطمئن، ناخالص و مشوب به آفت و محفوف به بلا مى بيند، يا كه نفس و جان خود را عزيزتر از آن مى يابد كه خرج اين معامله كند:

مجوى عيش خوش از دور واژگون سپهر *** كه صاف اين سرِ خُم جمله دُردى آميز است

*                            *                                 *

به چشم عقل بين در اين رهگذار پرآشوب *** جهان و كارجهان بى ثبات و بى محل است

*                            *                                 *

خوش عروسيت جهان از ره صورت ليكن  *** هركه پيوست بدو عمر خودش كاوين داد

*    *         *

گره به باد مزن گرچه بر مراد وزد *** كه اين سخن به مثل باد با سليمان گفت

(همه از دیوان حافظ)

و از ديگر سو، اگر رياضت و زهد وعمل براى مقصودى صورت مى گيرد آن مقصود فقط نيل به حقيقت است، هر چنددر مراحل لطيف تر، حتّا همين قصد نيز انكار مى شود.

تو وطوبى وما و قامت يار  *** فكر هر كس به قدر همّت اوست

(دیوان حافظ)

39) لزوم دم غنيمت شمردن و بهره از وقت و حال بردن

بنابر اين آموزه مهم عرفانى، براى عارف در هر وقت و حالى كه دست دهد، يا هر شرايط و موقعيتى كه پيش آيد، بهره اى است كه بايد آن را در يابد.

هر وقت خوش كه دهد دست مغتنم شمار *** كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست

*                            *                                 *

شب صحبت غنيمت دان كه بعد ازروزگارما *** بسى گردش دوران بسى ليل و نهار آرد

*                            *                                 *

من اگر باده خورم ورنه چه كارم با كس  *** حافظ رازِخود و عارف وقت خويشم

(همه از دیوان حافظ)

۴۰) لزوم نقدانديشی و نقدخواهى

ازآن جاكه مطلوب عارف از سنخ امور حقيقى و نه از امور اعتبارى و قراردادى است، عارف نبايد و نمى تواند به اعتبار فردا از حاصل امروز چشم بپوشد. او در عين حال كه ممكن است ظهور صوَرى از نتايج احوال و اعمال را در آينده يا در آخرت انتظار بكشد، امّا اصلِ تأثير و نتيجه آن امور را در حال ونقد مى بيند و از آن بهره و عبرت مى جويد. اين نقدانديشى و نقدخواهى سبب مى شود كه حيات و زندگى عارف حياتى تعاملى سازنده باشد. 

من كه امروز بهشت نقد حاصل مى شود *** وعده فرداى زاهد را چرا باور كنم

*                            *                                 *

در عيش نقد كوش كه چون آبخور نماند *** آدم بهشت روضه دارالسلام را

دیگر آموزه های تکلیفی (بایدها و نبایدها)

آموزه هاى مربوط به بخش تكاليف و الزامات طريقتى بسيار بيش از آن است كه بتوان در اين جا شماره كرد. از طرفى فايده اى كه در اين جستار از شمردن اين آموزه ها مورد نظر بود، يعنى ايضاح مفهوم آموزه عرفانى از راه ارائه برخى مصاديق، به همين تعداد برآورده مى شود. امّا براى آن كه برخى از آموزه هاى نسبتاً پراهميت عرفانى كه مربوط به همين بخش تكاليف نيز هست، به كلّى فروگذار نشود فهرست وار به تعدادى ديگر اشاره بايد كرد. از اين جمله است:

·        لزوم اجتناب از تفرّد و انانيّت و ضرورت يگانگى با كل و خيرخواهى براى همه،

·        لزوم توجه به دل و آنچه به آن وارد مى شود يا آنچه دور آن نقش مى بندد،

·        لزوم معرفت جويى در همه حال،

·        لزوم تحمل و پايدارى (نرنجيدن و نرنجاندن)،

·        قناعت و بى نيازى از غير حق،

·        توجه دائم به فقر و عجز خويش،

·        پاكبازى و ترك مصلحت انديشى و عافيت طلبى و عاقل مآبى،

·        لزوم ادب و حرمت شناسى،

·        لزوم حركت در ميان دو مرز خاطرجمعى و نااميدى (رجا و خوف)،

·        لزوم بهره گيرى از خواص و آثار معنوى زمان ها و مكان ها،از جمله سحر،

·        لزوم ترك اراده و خواست فردى در آنچه مقدر يا ميسّر نيست،

·        لزوم توكل و رضا، لزوم توجه مدام،

·        و ...

ارزش ها (شایست ها و ناشایست ها)

از جمله آموزه هاىِ از سنخ حقايق، ارزش هاى عرفانى اند كه عارفان در تجربه طريقى خود دريافته و همچون اصولى ارزشى برآن تأكيد مى ورزند. چند نمونه از اين حقايق ارزشى عبارت اند از:

·        اينكه ارزش غايى در معرفت حقيقت و تحقّق به آن است (معرفت تحقّقى)،

·        اینکه هر چيز زوال پذير داراى ارزش نسبى محدود است (بى ارزشى دنيا)،

·     آنچه در ارزش گذارى بر انسان و كار او ملاك است، كيفيّت و حقيقت باطن است، نه ظاهر وكميّت 

و مانند اينها.



[1] . تقريرها و تبيين هاى ديگرى از وحدت وجود نيز هست، كه به رغم نظر بيشتر عرفان پژوهان مسلمان، نمى توان آنها را ناديده گرفت يا متهم به نقص كرد.( )بلكه اصولى تر آن است كه اينها را تبين هاى مختلف از حقيقت واحدى تلقى كرد كه به سبب ماهيت رازگونه اش  به هر زبان و بيانى كه اظهار شود راضى كننده نخواهد بود.

[2] . این اشاره ای لطیف و زیرکانه به همان شوری است که از خود حق در همه عشق ها حضور دارد. جامی در مثنوی هفت اورنگ (ی.سف و زلیخا) به زیبایی تمام به این شور اشاره می کند:

ز رویش، روی خویش آراست لیلی *** به هر مویش ز مجنون خاست میلی

جمال اوست هرجا جلوه کرده *** ز معشوقان عالم بسته پرده

به هر پرده که بینی، پردگی اوست *** قضا جنبان هر دلبردگی اوست

[3] . به اين ترتيب، بهتر است اين گروه آموزه ها را از آموزه هاى بخش تكاليف يا بايدها، كه آنها هم به نوعى به نجات مربوط مى شود، متمايز نمود. براى اين كار مى توان هرآنچه را كه از سنخ هست ها يا حقايق نجاتشناختى است با عنوان «نظريه نجات» معرفى كرد، و هرچه را كه به مثابه بايدها يا تكاليف است برنامه يا «طريقت نجات» ناميد.

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :